پروژه تجدد و افق اندیشه جواد طباطبایی/«رستگاری سرزمین پدری»در اندیشه فیلسوف سیاسی مدرن

طباطبایی از «خرد به ‌عنوان ضابطه همه شئون انسانی» به‌ عنوان دست ‏مایه ‏ای برای دفاع از ویژگی‏ های عقلانی اندیشه ایرانشهری استفاده می‏ کند. مسئله او در نهایت، خود آن «خرد به‌ عنوان ضابطه همه شئون انسانی» نیست، بلکه «ایرانشهر» است. دغدغه بنیادین او در نهایت، نه انسان به‌ عنوان انسان، بلکه انسان ایرانی است. این تمایز برای فهم جایگاه جواد طباطبایی بسیار سرنوشت‏ ساز است. از منظر فیلسوف سیاسی، عرصه سیاست نمی ‏تواند به‌تمامی عقلانی باشد. عقل در سیاست بسیار نحیف است. سیاست چه ایرانشهری باشد و چه غیرایرانشهری، اصولاً نمی ‏تواند فلسفی یا عقلانی باشد.»

 گروه اندیشه: کانال تلگرامی مجله سیاست‌نامه بخشی از متن شروین مقیمی در شماره ۲۶ مجله سیاست نامه را منتشر کرده است. مقیمی در مقاله خود با ارزیابی نسبت اندیشه جواد طباطبایی با متفکرانی چون ماکیاولی، مونتسکیو و هگل، جایگاه او را در قامت یک فیلسوف سیاسی مدرن بررسی می‌کند. نویسنده نشان می‌دهد که طباطبایی با چرخش از رستگاری نفس به سوی «رستگاری سرزمین پدری» و وفاداری به امر درون‌ماندگار، ایده دفاع از میهن را در خدمت پیشبرد پروژه تجدد در ایران قرار داد. با این حال، فرق سرنوشت‌ساز او با فیلسوفان سیاسی کلاسیک در این است که آنان سیاست را از افق استعلاییِ «انسان به مثابه انسان» می‌نگریستند، اما دغدغه بنیادین طباطبایی نه خرد کلی یا انسان جهانی، بلکه مشخصاً «انسان ایرانی» و بازسازی ایده ایرانشهر بود؛ پروژه‌ای که با نقد عقلانیت محض در سیاست، از رتوریک تربیتی برای نجات میهن بهره می‌برد.

****

جواد طباطبایی جمله‏‌ای منسوب به ماکیاولی را بسیار تکرار می‏ کند: «به نام یا ننگ باید از میهن [بخوانید سرزمین پدری] دفاع کرد». آیا با این وصف می‏ توان جواد طباطبایی را در معنای مدرن کلمه یک فیلسوف سیاسی دانست؟ برای پاسخ به این پرسش باید بار دیگر به غرضی رجوع کنیم که فیلسوفان سیاسی مدرن از «عشق به سرزمین پدری» در سر می‏ پروراندند.

چنان که گفتیم خط فاصل پررنگ میان فلسفه سیاسی مدرن و قدمایی، تاکید مدرن ‏ها بر موضوعیت ساحت درون‏ ماندگار و به بیان نیچه ‏ای کلمه، «وفاداری به زمین» بود. از همین رو بود که آن ها برخلاف اسلاف قدمایی‏ شان، سیاست را بسیار بسیار «جدی» می ‏گرفتند؛ زیرا سیاست آن ناحیه ‏ای بود که می ‏توانست و باید در غیاب ساحت استعلایی به مثابه غایت، خود به یک امر درون‏ ماندگار متعالی تبدیل شود.

از همین روست که از ماکیاولی تا روسو و هگل، مقوله عشق به سرزمین پدری جلوه ه‏ای متعالی پیدا می‏ کند؛ این تعالی یا استعلا باید جای خالی فراروی در معنای قدمایی را پر می‏ کرد. با این همه، دستیابی به این پدیدار درون‏ ماندگار متعالی، جز از رهگذر نوعی فاصله استعلایی ممکن نمی ‏شد. به عبارت روشن‏ تر، تعالی پدیدار درون‏ ماندگار سرزمین پدری نزد فیلسوفان سیاسی مدرن، نتیجه موضع استعلایی خود آن ها در مقام فیلسوفان سیاسی بود، ولو با جهت‏ گیری ‏ای کاملا متفاوت از جهت ‏گیری قدما.

اگر به این گزاره بازگردیم که فلسفه و فلسفه سیاسی بدون اتخاذ موضعی استعلایی ناممکن می‏ شوند، آنگاه باید ببینیم این موضع استعلایی در صورت مدرنیستی ‏اش از چه خصیصه ‏ای برخوردار است و آیا در کوشش ‏های فکری طباطبایی چنین فاصله ‏ای را می ‏بینیم یا خیر.

آیا دفاع طباطبایی از «سرزمین پدری‏»اش که از رهگذر کوشش ‏های بزرگ آکادمیک و توامان روشنفکرانه صورت پذیرفت، می‏ تواند با کوشش‏ هایی از جنس کوشش ‏های ماکیاولی یا هگل مقایسه شود؟ پاسخ به این پرسش می‏ تواند مثبت باشد، اما به نحوی مشروط، یعنی تنها اگر کوشش طباطبایی در تدوین نظریه ‏ای جامع در باب ایران را با وجه تربیتی یا به تعبیری رتوریکال آن فیلسوفان، در مقام مربیان مقایسه کنیم. فیلسوفان سیاسی مدرن، چنان که گفته شد، برای غلبه بر خصم الهیاتی خود، از شیوه ‏ها و ابزارهای خاصی بهره می ‏بردند که یکی از مهم‌ترین آن ها تاکید بر رستگاری سرزمین پدری به جای رستگاری نفس بود.

سرزمین پدری پدیده ‏ای درون‏ ماندگار است، اما قابلیت این را دارد تا به ایده‏ ای در خدمت یک غرض فلسفی تبدیل شود. کوشش طباطبایی در دفاع از ایده رستگاری سرزمین پدری، از این حیث با کوشش رتوریکال فیلسوفان سیاسی مدرن، هم‏راستاست. طباطبایی ایده رستگاری سرزمین پدری در معنای ماکیاولیستی کلمه را، دقیقاً به تبع فیلسوفان سیاسی مدرن، در خدمت پیشبرد پروژه تجدد در ایران می‏ فهمد. این که او در کنار تاکید بر ایران در معنای خاصی که از آن مراد می‏ کند، همواره بر روح قوانین و فراروی از قانون موضوعه تاکید می‏ کند، نشان می ‏دهد که علاوه بر ماکیاولی، شاگرد اسپینوزا و مونتسکیو نیز بوده است.

طباطبایی در زوال اندیشه سیاسی در ایران، به‌درستی به این نکته اشاره می‏ کند که «اندیشه انسانیت به ‌عنوان افق انسان… در عصر فرمانروایی آل بویه، یکی از مباحث عمده اندیشه فلسفی بود، تا جایی که به تعبیر شگفت‏ انگیز ابوحیّان توحیدی، انسان به ‌عنوان انسان، به مشکل انسان تبدیل شد.» تبدیل‏ شدن انسان به ‌عنوان انسان به مشکل انسان، آغازگاه فلسفه سیاسی در معنای سقراطی کلمه است.

اگر قرار باشد انسان به ‌عنوان انسان به موضوع اصلی انسان تبدیل شود، آنگاه ما بنا به ضرورت با عرصه ‏ای استعلایی مرتبط خواهیم شد که از حدود پدیدارهای درون‏ ماندگار، و از همه مهم‌تر، از حدود اقتضائات ناظر بر سرزمین پدری، فرارتر می ‏رود. این در حالی است که طباطبایی می‏ کوشد ظهور این کوشش اساساً فلسفی در دوره مزبور را در جهت پروژه فکری‏ اش که خصلتی اساساً درون‏ ماندگار دارد به خدمت بگیرد. طباطبایی از «خرد به ‌عنوان ضابطه همه شئون انسانی» به‌ عنوان دست ‏مایه ‏ای برای دفاع از ویژگی‏ های عقلانی اندیشه ایرانشهری استفاده می‏ کند. مسئله او در نهایت، خود آن «خرد به‌ عنوان ضابطه همه شئون انسانی» نیست، بلکه «ایرانشهر» است.

دغدغه بنیادین او در نهایت، نه انسان به‌ عنوان انسان، بلکه انسان ایرانی است. این تمایز برای فهم جایگاه جواد طباطبایی بسیار سرنوشت‏ ساز است. از منظر فیلسوف سیاسی، عرصه سیاست نمی ‏تواند به‌تمامی عقلانی باشد. عقل در سیاست بسیار نحیف است. سیاست چه ایرانشهری باشد و چه غیرایرانشهری، اصولاً نمی ‏تواند فلسفی یا عقلانی باشد.»

ادامه مطلب را می‌توانید در شماره ۲۶ سیاست‌نامه مطالعه کنید.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2258760

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 3 =

آخرین اخبار