درد گم‌شدن معنا در اورژانس/ تنش میان «امید برای رسیدن» و «تجویز برای بقا» / آیا پرونده‌های بالینی تاب ثبت «درد گم‌شدن معنا» را دارند؟

نمایشنامه آن‌گاه که از مرز سرگرمی فراتر می‌رود به آزمایشگاهی برای اندیشیدن بدل می‌شود؛ جایی که شخصیت‌ها نه‌تنها کنشگران یک روایت، بلکه حاملان پرسش‌هایی هستند که انسان در ژرف‌ترین لایه‌های وجود خویش با آن‌ها روبه‌روست. در چنین آثاری صحنه نمایش دیگر صرفاً محل وقوع رخدادها نیست، بلکه تصویری فشرده از جهان انسانی است؛ جهانی که در آن رنج، امید، ترس، انتظار و جست‌وجوی معنا در هیئت گفت‌وگوها و سکوت‌ها تجسم می‌یابند. از همین رو بسیاری از ماندگارترین نمایشنامه‌های تاریخ، نه به سبب پیچیدگی ساختار داستان، بلکه به دلیل توانایی‌شان در صورت‌بندی دوباره پرسش‌های بنیادین انسان در حافظه فرهنگ باقی‌مانده‌اند.

 نمایشنامه "به دنبال گودو در اورژانس" نیز از همین جنس است؛ نویسنده (دکتر خشایار شادی‌وند، متخصص بیماری‌های مغز و اعصاب (نورولوژی))که خود پزشک است هوشمندانه یکی از واقعی‌ترین و پرازدحام‌ترین فضاهای زندگی معاصر یعنی اورژانس بیمارستان را به صحنه‌ای برای رویارویی فلسفه، پزشکی و سرنوشت انسان تبدیل کرده است؛ جایی که پزشک در پی تشخیص نشانه‌های جسمانی است، اما بیمار زخمی عمیق‌تر را فریاد می‌زند؛ زخمی که نه در کالبد، بلکه در معنای زندگی پدیدآمده است. در این میان اورژانس دیگر تنها مکانی برای احیای تن نیست، بلکه استعاره‌ای از جهانی است که آدمیان در آن هر یک به‌گونه‌ای در جست‌وجوی چیزی گمشده‌اند. ارجاع‌های پی‌درپی نمایش به گودو، اپیکور، آسکلپیوس، موسی و اندیشه‌های فلسفی معاصر، صرفاً آرایه‌هایی روشنفکرانه نیستند؛ بلکه شبکه‌ای از نمادها را شکل می‌دهند که مخاطب را از واقعیت روزمره به قلمرو تأویل می‌برند. چوب‌دستی بیمار بیش از آنکه وسیله‌ای برای راه‌رفتن باشد نشانه‌ای از امید، حافظه، هویت و امکان رسیدن است؛ همان‌گونه که خود او می‌گوید: "این را برای راه‌رفتن نساختم، برای رسیدن ساختم."در برابر این زبان نمادین زبان پزشکی قرار دارد؛ زبانی دقیق، علمی و ضروری که ناگزیر جهان را از دریچه علائم، داروها و تشریفات درمانی می‌بیند. تنش میان این دو زبان مهم‌ترین نیروی دراماتیک نمایشنامه را پدید می‌آورد؛ شاید ارزش اصلی این اثر در آن باشد که هیچ‌یک از این دو جهان را نفی نمی‌کند، نه علم پزشکی را به سخره می‌گیرد و نه رنج انسان را به اختلالی صرف فرومی‌کاهد؛ بلکه خواننده را به تأمل در این پرسش فرامی‌خواند که آیا می‌توان بسان "دکتر قاسم" همه دردهای انسان را در پرونده‌ای بالینی ثبت کرد یا هنوز زخم‌هایی وجود دارند که تنها با زبان فلسفه، اسطوره و ادبیات امکان بیان می‌یابند؟ "به دنبال گودو در اورژانس" دعوتی است برای اندیشیدن به همین پرسش؛ پرسشی که شاید پاسخ آن نه در پایان نمایش، بلکه در تجربهٔ زیسته هر یک از ما نهفته باشد.علی نیکویی (دکتری پژوهش هنر، کارشناس‌ارشد تاریخ ایران باستان)

****

درد گم‌شدن معنا در اورژانس/ تنش میان «امید برای رسیدن» و «تجویز برای بقا» / آیا پرونده‌های بالینی تاب ثبت «درد گم‌شدن معنا» را دارند؟
خشایار شادی‌وند

پردهٔ اول
فضای اورژانس بیمارستان

 بیمار به خودش می‌آید
بیمار با خودش آرام می‌گوید: اینجا دیگه کجاست؟
اگر همه‌جا جزئی از یک‌تنه، پس گم‌شدن یعنی چی...

اسی سگ دست راست می‌گفت، آدم فقط جای خودش رو توی کل فراموش می‌کنه...
لباسام کو...
وای خدا چوب‌دستم...

  [به حالت وحشت می‌افتد پایین می‌آید و دولا کنان به دنبال چوب‌دستی خود می‌گردد]
بیمار: خانم چوب‌دستی منو ندیدین؟
پرستار: برو بخواب رو تختت، چوب‌دستی چیه دیگه؟

بیمار [به حالت التماس]: گمش کردم آخه!
پرستار: اینجا همه یه چیزی گم‌کردن، برو رو تختت بخواب.
بیمار دوباره سرگردان به دنبال چوب‌دستی.

از یک پرستار دیگر گریه‌کنان می‌پرسد: خانم شما چوب‌دستی منو ندیدین؟
پرستار: چوب‌دست؟
آره اون چوب‌دست خیزران منه!

  [گریه‌کنان می‌گردد و چوب‌دستش] زیر لب صدا می‌کند: آسکِلِپیوس[i] من کجایی، نعلین موسای[ii] من کجایی...
پرستار: هی آقا بگرد زیر تختت ببین نیست!
بیمار برمی‌گردد، آهسته دولا کنان تمام فضای اورژانس را می‌گردد؛ چوب‌دستش را پیدا می‌کند، آن را در آغوش می‌گیرد!

قاسم از دور سر بیمار داد می‌کشد: آقا بشین سر تختت، الان می‌خوری زمین یه چیزی‌ات می‌شه!
بیمار به قاسم نگاه می‌کند، تعجب‌زده به او خیره می‌شود!
بیمار با خودش: گودو[iii]! گودوی من اینجاست!

قاسم به کار خود ادامه می‌دهد
  [بیمار گوشه‌ای پیدا می‌کند، پارچه‌های کهنه بسته شده سر چوب‌دستی را باز می‌کند، چیزی از داخل آن در میاورد و چوب‌دستی سیاه و ترک‌خورده و پوسیده را می‌گیرد و همان پارچه‌ها رو به‌دور سرش می‌بندد؛ [به گوشه‌ای می‌رود و از کادر خارج می‌شود]

  [صدای همراه یک بیمار دیگر] خانم پرستار، یه آقا این گوشه افتاده!
پرستار و کمک پرستار و قاسم به بالای سر بیمار می‌روند او را روی تخت می‌گذارند...
قاسم: چرا حواستون به این بیمار نیست؟! معلوم نیست از کجا رفته مواد زده!

پرستار: دکتر به خدا نمی‌دونیم، می‌بینی که لباس بیمارستان تنشه! جز اون عصا که باهاش راه میره چیزی نداره...
بیمار روی تخت به قاسم نگاه می‌کند...
  [ریز لبخند می‌زند] و زیر لب می‌گوید: گودو جونم اومدی؟ میدونی چند ساله منتظرتم؟!

قاسم با عصبانیت: آقا من دکترم بگو ببینم چی زدی؟
بیمار: اسمتون چیه؟
دکتر: قاسم هستم.

بیمار: امروز... اسمت امروزه؛ می‌شناسمت!
قاسم: آقا دستتو صاف نگه‌دار، بگو ببینم چی زدی؟
بیمار: به قول اسی ضرورت زدم!

اسی می‌گه همه‌مون از روی ضرورت عمل می‌کنیم.
شما اسمشو مواد گذاشتی، من اسمشو سرنوشت...
قاسم به بیمار: حرف نزن دستتو صاف نگه‌دار...

قاسم: اپیکور[iv] بگرد ببین تو این عصا چیزی پیدا می‌کنی!
[قاسم چوب را از بیمار می‌گیرد]
اپیکور: چوب رو ازش نگیر.

قاسم: چرا؟
اپیکور: بعضی آدما با عصا راه نمی‌رند، با امید راه می‌رن.
قاسم: بی‌شعور، داخل این "امید" مواد قایم کرده [ادای اپیکور را در می‌آورد]

اپیکور: آره، آدمی‌زاده همیشه امیدشو یه جایی قایم می‌کنه!
قاسم: الان میخوابونمت یه نالوکسان[v] هم به تو می‌زنم؛ چرت‌وپرت نگو
  [اپیکور پارچه‌های کهنه را باز می‌کند]

اپیکور به بیمار: این چوبو برای این ساختی که بتونی راه بری.
بیمار [درحالی‌که فقط به قاسم نگاه می‌کند]: نه برای رسیدن ساختم!
  [اپیکور مواد را در داخل کهنه پاره‌ها پیدا می‌کند و سریع آن را سر جایش می‌گذارد]

اپیکور: دکتر چیزی توش نبود، نمی‌دونم از کجا گیر آورده!
قاسم: من این بیمار رو به تو سپرده بودم! باید بگردی پیداش کنی.
[قاسم در حال جستجو برای گرفتن رگ از بیمار]

قاسم: گند بزنن این شغل و این بیمارستان رو؛ بیا اینم وضعیت مریضای من؛ اینکه مواد زده داره چرت‌وپرت میگه اینم دستیارم که از بیمار بدتره!
قاسم: آقا دستتو صاف نگه‌دار دارم رگ می‌گیرم ازت حرف هم نزن
بیمار [زیر لب]: گودو جونم هرچی تو بگی...

پردهٔ دوم
اتاق احیا

قاسم: نالوکسان میدونی کجاست؟
شادی: نه، چرا؟
قاسم: یه مریض بی‌خانمان معتاد دارم، همهٔ لباساشو درآوردیم نمی‌دونم از کجا مواد گیر آورده زده!

شادی: واقعاً این اورژانس بی در و پیکره!
قاسم: اره بابا الانم منو نگاه می‌کنه بی‌همه‌چیز میگه گودو جونم اومدی!!
شادی: حرص نخور اگه حالش بد نیست ولش کن چیزیش نمی‌شه!

قاسم: نه ممکنه ایست تنفسی پیدا بکنه مردمکاش میوتیکه[vi]
  [شادی در اتاق احیا منتظر تصویربرداری مریض خود نشسته]
شادی به پرستار: این بیمار دیگه نیازی به این دارو نداره، خون‌ریزی مغزی کرده؛ باید تحت‌نظر باشه، فشارش رو حواستون باشه.

  [شادی از اتاق احیا قدم‌زنان به سمت اورژانس]
قاسم: شادی این رگ نداره! چکارش کنم؟!
شادی: این رگهاش همه خشک شده؛ نالوکسانتو عضلانی بزن.

شادی نالوکسان را به بازوی بیمار تزریق می‌کند؛
بیمار نگاهش را از قاسم به شادی بر می‌گرداند؛
بیمار نگاهی به قاسم می‌اندازد؛

نگاه بیمار پر از سوال است؛
چهره‌اش در هم می‌رود
بیمار: این که گودو نیست!

بیمار زیر لب: مگه من چکارتون کردم؟!
بیمار با خودش: پس چرا هر بار امید یه صورت تازه به خودش می‌گیره؟
چوب‌دست موسام[vii] کو؟!

  [بیمار روی تخت دراز می‌کشد نگاهی به قاسم می‌اندازند] بیمار: دکتر چرا مگه من چکارت داشتم؟!
تو بودی که گولم زدی گفتی گودویی؟!
بیمار خودش را خراب می‌کند،

شادی با خنده قاسم و بیمار را ترک می‌کند
قاسم از دیدن صحنه خراب‌کاری بیمار حالش به هم می‌خورد و به سمت شادی می‌آید.
اپیکور کنار بیمار می‌ماند

اپیکور: عصای تو هدفت رو برای رسیدن توجیه نمی‌کنه!
بیمار: این فقط یه چوب نیست، علتِ راه‌رفتن منه؛ هر چیزی تا علتش گم نشه، خودش گم نمیشه!
بیمار: آقای دکتر اپیکور تو که می‌گفتی درد یا کوتاهه یا قابل تحمله، اما نگفتی دردِ گم‌شدنِ معنا چقدر طول می‌کشه؟!

[دوباره مضطرب می‌شود] آسکِلِپیوس من رو بهم پس بده...
شادی: قاسم، قاسسم چیکارش داشتی این داشت با خودش حال می‌کرد!
قاسم: بابا اگه این می‌مرد همین روزنامه‌ها در میاوردن که به بیمارا رسیدگی نمی‌شه.

اپیکور همچنان بالاسر بیمار استاپیکور: از چیزی می‌ترسی که این‌جوری عرق لرز کردی؟ نترس دیگه قرار نیست بمیری نجاتت دادیم
بیمار: آقای اپیکور، تو میگی از مرگ نترس،
اسی می‌گفت زندگی را بفهم،

من نه از مرگ چیزی فهمیدم نه از زندگی؛
فقط سال‌ها منتظر امیدم؛
منتظر گودو...
قاسم: اپیکور چه‌کار می‌کنی؟ بیا بریم یه مریض دیگه ببینیم...

پانوشت ها

[i] آسکلپیوس (Asclepius) در اساطیر یونان باستان، خدای پزشکی، درمان و شفابخشی است. نماد او عصایی است که ماری به دور آن پیچیده؛ نشانه‌ای که امروزه نیز به عنوان یکی از شناخته‌شده‌ترین نمادهای پزشکی در جهان به کار می‌رود. در روایت‌های اسطوره‌ای، آسکلپیوس پزشکی چنان توانا بود که حتی توان بازگرداندن مردگان به زندگی را یافت.

[ii] نعلین موسی یا کفش حضرت موسی، در فرهنگ اسلامی و عرفان ایرانی نمادی از ورود به ساحت قدسی و ترک تعلقات دنیوی است. این نماد از آیه «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ» (طه: ۱۲) برگرفته شده است؛ جایی که خداوند در وادی مقدس طوی به موسی فرمان می‌دهد کفش‌هایش را از پا درآورد. عارفان این فرمان را دعوتی به رهاکردن دلبستگی‌ها، خودخواهی و تعلقات مادی دانسته‌اند تا انسان آماده دریافت حقیقت شود.

[iii] گودو شخصیتی است که هرگز در نمایشنامه مشهور «در انتظار گودو» اثر ساموئل بکت بر صحنه ظاهر نمی‌شود، اما تمام کنش و انتظار شخصیت‌ها پیرامون او شکل می‌گیرد. از همین رو، گودو در ادبیات و فلسفه به نمادی از امید، انتظار، معنا یا حقیقتی دست‌نیافتنی بدل شده است؛ مفهومی که هر مخاطب می‌تواند آن را به گونه‌ای متفاوت تفسیر کند.

[iv] اپیکور (۳۴۱–۲۷۰ پیش از میلاد) فیلسوف نامدار یونان باستان و بنیان‌گذار مکتب اپیکوری بود. برخلاف برداشت رایج، فلسفه او دعوت به لذت‌جویی بی‌حد نبود، بلکه آرامش روان، رهایی از ترس و زیستن خردمندانه را غایت زندگی می‌دانست. از دیدگاه او، بزرگ‌ترین سرچشمه رنج انسان، هراس از مرگ و خدایان است و انسان با شناخت طبیعت و اعتدال در خواسته‌ها می‌تواند به آرامش برسد. جمله مشهور او که «مرگ برای ما هیچ نیست»، بیانگر همین نگرش است.

[v] نالوکسان (Naloxone) دارویی است که برای خنثی کردن اثر داروها و مواد مخدرِ خانواده اوپیوئیدها، مانند مورفین و هروئین، به کار می‌رود. این دارو با اتصال به گیرنده‌های اوپیوئیدی در مغز، اثر این مواد را کاهش می‌دهد و در موارد مسمومیت شدید می‌تواند با بازگرداندن تنفس، جان بیمار را نجات دهد. نالوکسان از مهم‌ترین داروهای اورژانسی در مواجهه با مصرف بیش از حد اوپیوئیدهاست.

[vi] میوتیک (Miotic) اصطلاحی پزشکی است که به کوچک شدن غیرطبیعی یا قابل توجه مردمک چشم اشاره دارد. در پزشکی اورژانس، میوز مردمک (Miosis) یکی از نشانه‌هایی است که می‌تواند در مسمومیت با مواد اوپیوئیدی مانند هروئین و مورفین دیده شود؛ هرچند تشخیص نهایی تنها بر اساس یک علامت انجام نمی‌شود و نیازمند بررسی مجموعه‌ای از نشانه‌هاست.

[vii] چوب‌دست موسی در سنت‌های یهودی، مسیحی و اسلامی، نمادی از قدرت الهی، هدایت و رهایی است. در روایت‌های دینی، این عصا همراه موسی در رویارویی با فرعون و در مسیر رهایی بنی‌اسرائیل حضور دارد و به نشانه‌ای از معجزه، ایمان و عبور از دشواری‌ها تبدیل می‌شود. در فرهنگ عرفانی نیز عصای موسی تنها یک ابزار مادی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از اتکا به نیرویی فراتر از توان فردی و راهی برای گذر از تاریکی و سرگردانی است.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2255209

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 1 =