اسلام لیبرال؛ مسئله اصلی کجاست؟
گاه در گفتوگوهای فکری، اختلاف نه از آنجا پدید میآید که یکی حق میگوید و دیگری باطل؛ بلکه از آنجا آغاز میشود که دو اندیشمند، یک واژه را به کار میبرند، اما دو معنای متفاوت از آن اراده میکنند. در این هنگام، ممکن است هر دو طرف سخنی درست بگویند و در عین حال، سخن یکدیگر را به درستی درنیابند.
یادداشت ارجمند جناب محمد عثمانی درباره «اسلام لیبرال» را باید از همین منظر خواند. دغدغه اصلی ایشان، دغدغهای قابل احترام است: حفظ استقلال و حرمت دین و جلوگیری از آنکه حقیقتی الهی، تابع مکاتب تاریخی و بشری شود.به تعبیر دیگر، نگرانی ایشان این است که مبادا با افزودن صفتی چون «لیبرال» به نام اسلام، به جای فهم دین، معیارهای بیرونی بر آن تحمیل شود و یک مکتب مدرن، در جایگاه داور نهایی دین بنشیند.
این نگرانی، اگر سخن درباره وحی و ذات دین باشد، نگرانی درستی است.هیچکس نمیتواند بگوید قرآن یا حقیقت الهی، لیبرال، سوسیالیست یا محافظهکار است. حقیقت، فرزند هیچ ایدئولوژی تاریخی نیست.اما پرسش اصلی اینجاست: آیا هر کس از «اسلام لیبرال» سخن میگوید، مرادش این است که اسلام را به لیبرالیسم تبدیل کند؟به گمان من، پاسخ منفی است.
اسلام، فهم دین و فرهنگ؛ سه معنای متفاوت اسلام
مشکل اصلی از آنجا آغاز میشود که واژه «اسلام» را همیشه به یک معنا به کار میبریم؛ حال آنکه این واژه در گفتوگوی انسانی، دستکم سه قلمرو متفاوت دارد.
نخست، اسلام به معنای وحی و پیام الهی است؛ یعنی حقیقتی که مؤمنان سرچشمه نهایی ایمان خود میدانند. در این معنا، اسلام نه لیبرال است و نه هیچ «ایسم» دیگری.
دوم، اسلام به معنای فهم انسان از وحی است. انسان، بیرون از زبان، تاریخ و فرهنگ نمیاندیشد. هیچ فهمی از دین، جدا از شرایط انسانی صاحب آن فهم شکل نمیگیرد.
سوم، اسلام به معنای فرهنگ و تمدن مسلمانان است؛ یعنی هنر، اخلاق، حقوق، سیاست، معماری، نهادها و شیوههای زندگی که مسلمانان در طول تاریخ پدید آوردهاند.
اگر این سه معنا از یکدیگر جدا نشوند، بسیاری از نزاعها پیش از آغاز، گرفتار ابهام خواهند بود.
اسلام در آینه تاریخ؛ یک حقیقت و چند صورت
اسلام ایرانی، اسلام اندلسی، اسلام عثمانی و اسلام مالایی، چهار دین جداگانه نیستند؛ بلکه چهار صورت تاریخی از حضور یک حقیقت دینی در جهانهای فرهنگی متفاوتاند.همانگونه که نور خورشید، هنگامی که از شیشههای گوناگون عبور میکند، رنگهای متفاوت میآفریند، حقیقت دینی نیز هنگامی که وارد زندگی انسانهای تاریخی میشود، صورتهای متنوع پیدا میکند.
اما همانگونه که رنگ شیشه را نباید با حقیقت نور یکی گرفت، فرهنگ را نیز نباید با ذات دین یکی دانست. دین، چشمه است؛ فرهنگ، رودخانهای است که در سرزمینهای مختلف جاری میشود.
چرا «مسلمان لیبرال» دقیقتر از «اسلام لیبرال» است؟
اینجا باید یک تمایز مهم را روشن کرد.لیبرالیسم، در بنیادیترین معنای خود، بر یک تصویر خاص از انسان استوار است: انسان موجودی خطاپذیر است و هیچ فرد، حکومت، سنت یا نهاد انسانی نباید خود را مصون از نقد بداند.
لیبرالیسم تاریخی، در برابر مقدس کردن قدرتهای انسانی ایستاد؛ در برابر این تصور که شاه، کلیسا، حکومت یا متفکر، صاحب حقیقت نهایی است.
البته اگر لیبرالیسم به معنای انکار هر امر قدسی و نفی هر حقیقت فراتر از انسان فهم شود، با روح دین فاصله میگیرد. اما اگر معنای آن، نفی تقدسبخشی به انسانها و محدود کردن ادعاهای خطاناپذیر بشری باشد، مسئله صورت دیگری پیدا میکند.
از همین رو، باید میان «اسلام لیبرال» و «مسلمان لیبرال» تفاوت گذاشت. اسلام، در مقام وحی، لیبرال نیست؛ زیرا وحی در چارچوب مکاتب بشری نمیگنجد. اما مسلمان میتواند لیبرال باشد؛ یعنی انسانی مؤمن که در عرصه اجتماعی بر آزادی، مدارا، کرامت انسان و خطاپذیری بشر تأکید میکند.
همچنین میتوان از «قرائت لیبرال از اسلام» سخن گفت؛ یعنی فهمی از آموزههای اسلامی که در آن، آزادی و مسئولیت انسان جایگاهی برجسته دارد.در اینجا، صفت «لیبرال» به وحی تعلق نمیگیرد؛ به شیوه فهم و زیست انسان مؤمن تعلق میگیرد.
اسلام غیرلیبرال نیز یک تفسیر تاریخی است، نه ذات دین
همانگونه که «اسلام لیبرال» نباید به معنای لیبرال کردن وحی فهمیده شود، «اسلام غیرلیبرال» نیز نباید به این معنا باشد که گوهر دین، ذاتاً با نفی آزادی و کرامت انسان تعریف میشود.هر دو تعبیر، بیش از آنکه درباره ذات دین سخن بگویند، درباره صورتهای تاریخی فهم دین و نسبت مسلمانان با جهان پیرامون خود سخن میگویند.
همانگونه که یک مسلمان ممکن است از دین، قرائتی آزادیخواهانه داشته باشد، مسلمان دیگری ممکن است بر عناصر دیگری در سنت دینی تأکید کند. محل گفتوگو، فهمها و تفسیرهای انسانی است، نه ذات الهی دین.
دین، انسان و راز تاریخی شدن فهم
ممکن است گفته شود: این تفکیکها برای علوم نظری مانند ریاضیات و فیزیک آسانتر است؛ اما اسلام، با جان و دل انسان، با ایمان و اخلاق و شیوه زندگی او پیوند دارد. پس چگونه میتوان میان دین و فهم انسان از دین فاصله گذاشت؟
پاسخ این است که دقیقاً به سبب همین پیوند عمیق با زندگی انسان، باید این تمایز را جدی گرفت. دین، تنها مجموعهای از گزارهها نیست؛ با عشق و امید و رنج و معنای زندگی انسان سخن میگوید. اما همین انسان مؤمن، همچنان انسانی تاریخی و محدود است.
خداوند، حقیقت دین را به انسان سپرد؛ اما فهم آن را نیز به انسانی سپرد که نه فرشته است و نه معصوم. از همینجاست که تاریخ آغاز میشود؛ نه تاریخ حقیقت، بلکه تاریخ تلاش انسان برای نزدیک شدن به حقیقت.
انسان، محبوب خویش را دوست میدارد؛ اما تصویر او از محبوب، با تجربه و افق زندگی خودش شکل میگیرد.
ایمان، انسان را از انسان بودن خارج نمیکند؛ بلکه او را مسئولتر میکند تا میان حقیقتی که میجوید و فهم محدودی که از آن دارد، فاصله را بشناسد. شاید بزرگترین خطر برای دین، پرسشگری انسان نباشد؛ بلکه زمانی باشد که انسان، فهم خود از دین را عین حقیقت دین بپندارد.
چهار سوءتفاهم درباره اسلام لیبرال
الف) حجاب نخست: تصور اینکه اسلام لیبرال یعنی لیبرال کردن اسلام.
رفع حجاب: سخن از تغییر وحی نیست؛ سخن از شیوه فهم و زیست مسلمانان در جهان جدید است.
ب) حجاب دوم: یکی گرفتن اسلام با همه تاریخ اسلام.
رفع حجاب: دین، سرچشمه است و فرهنگ، صورت تاریخی جاری شدن آن در زندگی انسانهاست.
ج) حجاب سوم: یکی دانستن حقیقت دین با فهم انسان از دین.
رفع حجاب: فهم انسان تاریخی است؛ اما این به معنای تاریخی شدن حقیقت نیست.
د) حجاب چهارم: تصور اینکه لیبرالیسم فقط دشمن دین است.
رفع حجاب: لیبرالیسم در بنیادیترین معنای خود، نقد ادعای خطاناپذیری انسانها و قدرتهای بشری است.
جمعبندی؛ نزاع بر سر اسلام نیست، بر سر معنای اسلام است
اسلام، در مقام وحی، نه لیبرال است و نه غیرلیبرال؛ زیرا حقیقت دینی در چارچوب «ایسم»های بشری نمیگنجد. اما مسلمانان، همچون همه انسانها، در تاریخ زندگی میکنند و فهم و زیست آنان از جهان پیرامون خود اثر میپذیرد.
دین، در آسمان حقیقت ریشه دارد؛ اما انسان، در زمین تاریخ زندگی میکند. نه میتوان آسمان را به زمین فروکاست و نه میتوان انسان را از زمین خویش جدا کرد. راز ماندگاری دین، شاید همین گفتوگوی همیشگی میان حقیقتی فراتر از زمان و انسانی گرفتار در زمان باشد.
پس نزاع اصلی بر سر اسلام نیست؛ بر سر آن است که وقتی میگوییم «اسلام»، از چه سخن میگوییم: از وحی؟ از فهم انسان از وحی؟ یا از فرهنگ و تمدنی که در طول قرنها در پرتو آن شکل گرفته است؟ تا این پرسش روشن نشود، پاسخهای درست نیز ممکن است به پرسشهای نادرست داده شوند.
ضمائم مؤید مقاله
در حین تحقیق برای تدبر در سهگانهی مفهومیِ «مسلمان لیبرال»، «اسلام لیبرال» و «لیبرالیسم اسلامی»، به دو نوشته برخوردم که هر یک، از زاویهای متفاوت، حاوی مؤیدات قابل توجهی برای مدعای این مقاله هستند. این دو متن، نه به معنای اثبات کامل مدعا، بلکه به عنوان قرائنی درونگفتمانی نشان میدهند که مسئلهی نسبت دین و لیبرالیسم، بیش از آنکه نزاعی دربارهی تغییر ذات دین باشد، پرسشی دربارهی امکان زیست و فهم دینی انسان در جهان جدید است.
ضمیمه اول؛ عبدالکریم سروش و امکان گفتوگوی دین و لیبرالیسم
در بررسی نسبت عبدالکریم سروش با لیبرالیسم، رضا پارسا نشان میدهد که سروش در مواجهه با این مفهوم، همزمان دو موضع داشته است: از سویی، نسبت به برخی پیامدهای فرهنگی و اخلاقی لیبرالیسم جدید نقدهایی وارد کرده و از سوی دیگر، امکان گفتوگوی میان دینداری محققانه و برخی مبانی لیبرالیسم را پذیرفته است.
نکتهی مهم در این تحلیل آن است که سروش میان دین رسمی و تحمیلی با دینداری تحقیقی و شخصی تمایز میگذارد و معتقد است که لیبرالیسم، اگر به معنای رهایی از اجبار و امکان جستوجوی آزادانه باشد، نه تنها لزوماً دشمن دین نیست، بلکه میتواند زمینهای برای ظهور دینداری آگاهانهتر فراهم کند.
این نکته، مؤید همان تمایزی است که در این مقاله بر آن تأکید شده است:
میان اسلام به عنوان حقیقت دینی و اسلام به عنوان صورت تاریخی زیست مؤمنان باید فرق گذاشت. زیرا انسان دیندار، همچنان که ایمان دارد، موجودی تاریخی است و فهم و تجربهی دینی او از شرایط فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی زمانهی خویش تأثیر میپذیرد.
منبع: رضا پارسا، «لیبرالیسم و روشنفکری دینی در ایران؛ نگاهی به نسبت عبدالکریم سروش و لیبرالیسم»، مجله شهروند، شماره ۶۵، مهر ۱۳۸۷، منتشرشده در پایگاه جامع علوم انسانی.
ضمیمه دوم؛ اسلام و لیبرالیسم از نگاه عبدالکریم سروش
در گفتوگوی عبدالکریم سروش با مجلهی کیان دانشگاه اصفهان ــ که نباید با مجلهی مشهور «کیان» اشتباه شود ــ با عنوان «اسلام و لیبرالیسم قابل جمع هستند»، سروش از منظری دیگر به این نسبت مینگرد.او در این گفتوگو، لیبرالیسم را نه به معنای بیبندوباری یا نفی ارزشهای اخلاقی، بلکه به معنای حقمداری تفسیر میکند.
از نظر او، تفاوت مهم انسانشناسی جدید با انسانشناسی سنتی در این است که انسان جدید، خود را موجودی صاحب حق میبیند و بسیاری از تکالیف اجتماعی را از دل همین حقوق انسانی استخراج میکند. اهمیت این سخن در بحث حاضر آن است که سروش، امکان جمع میان دینداری و حقمداری را منتفی نمیداند. او معتقد است که اگرچه ادیان تاریخی غالباً بر زبان تکلیف سخن گفتهاند، اما درون سنت دینی نیز ظرفیتهایی برای به رسمیت شناختن شأن عقلانی و حقوقی انسان وجود دارد.
بر این اساس، اگر از «مسلمان لیبرال» سخن گفته شود، مقصود مسلمانی نیست که وحی را تابع یک مکتب مدرن کرده باشد؛ بلکه انسانی است که در مقام زیست اجتماعی، کرامت انسان، حق پرسش، آزادی وجدان و خطاپذیری بشر را به رسمیت میشناسد.این برداشت، راهی میگشاید برای فهم «اسلام لیبرال» نه به عنوان دینی تازه، بلکه به عنوان یکی از صورتهای تاریخی حضور مسلمانان در جهان جدید.
منبع:عبدالکریم سروش، «اسلام و لیبرالیسم قابل جمع هستند»، گفتوگو با مجله کیان دانشگاه اصفهان، شماره ۹، عنوان مصاحبه: «اسلام و لیبرالیسم قابل جمع هستند».
جمعبندی ضمائم
این دو نوشته، از دو مسیر متفاوت، به یک نکته مشترک اشاره میکنند:
مسئلهی اصلی در نسبت اسلام و لیبرالیسم، تغییر دادن حقیقت دین نیست؛ بلکه پرسش از آن است که انسان مؤمن چگونه میتواند در جهان جدید، میان وفاداری به ایمان و پذیرش کرامت، آزادی و عقلانیت انسانی نسبتی سازگار برقرار کند.
از این منظر، «اسلام لیبرال» نه نام یک وحی تازه است و نه پروژهای برای فروکاستن دین به یک ایدئولوژی مدرن؛ بلکه اشارهای است به امکان یک تجربهی تاریخی از زیست اسلامی در افقی که انسان، هم مؤمن است و هم شهروند جهانی متکثر و پرسشگر.
۲۱۶۲۱۶







نظر شما