فروریختن تثلیث «خدا، اخلاق و حقیقت» در فلسفه غربی / نیهیلیسم نیچه‌ای موتور محرک جنگ‌های مدرن / عبور از توهمِ «مذاکره در دادگاه منصفانه ملل»

جنگ مدرن صرفاً یک پدیده نظامی نیست. پشت سر جنگ مدرن، مبانی فلسفی، انسان‌شناختی، معرفت‌شناختی و حقوقی وجود دارد. اگر غرب جدید به سمت نیهیلیسم، مرگ حقیقت، مرگ اخلاق و حاکمیت اراده معطوف به قدرت حرکت کرده باشد، طبیعی است که در سیاست و جنگ نیز منطق قدرت بر منطق حق غلبه کند. در چنین عالمی، جامعه اسلامی اگر بخواهد از حق خود دفاع کند، باید هم حقیقت را بشناسد، هم قدرت تولید کند، هم علم را توسعه دهد، هم عقلانیت سیاسی داشته باشد، و هم تدبیر خود را ذیل فقاهت و ولایت سامان دهد.

 گروه اندیشه: استاد هادی غلامی با تدوین مقاله ای که در سایت اندیشه ما منتشر شده، به «واکاوی مبانی فلسفی جنگ مدرن: تحلیل تطبیقی «اراده معطوف به قدرت» غربی و «اراده معطوف به حقیقت» در فقه حکومتی پرداخته است. این مقاله را در ادامه می خوانید:

****

بحثی است درباره مبانی فلسفی جنگ مدرن؛ یعنی اینکه اساساً آیا جنگ‌هایی که در دوره مدرن و پسامدرن در عالم رخ می‌دهد، دارای مبانی فکری و فلسفی است یا خیر؟ آیا این حوادث صرفاً رخدادهای سیاسی، نظامی و امنیتی‌اند، یا اینکه پشت سر آنها یک دستگاه نظری، یک تلقی از انسان، حق، قدرت، حقیقت و جهان وجود دارد؟

به تعبیر دیگر، هر حادثه‌ای که در عالم رخ می‌دهد، معمولاً توجیهاتی برای آن ساخته می‌شود، فلسفه‌هایی برای آن پرداخته می‌شود، و نوعی عقلانیت ـ ولو عقلانیت ناقص یا مخدوش ـ پشت سر آن قرار می‌گیرد. بحث ما این است که ببینیم آیا جنگ مدرن نیز چنین مبانی‌ای دارد یا نه؛ و اگر دارد، این مبانی چیست و چگونه باید آن را شناخت.

فروریختن تثلیث «خدا، اخلاق و حقیقت» در فلسفه غربی / نیهیلیسم نیچه‌ای موتور محرک جنگ‌های مدرن / عبور از توهمِ «مذاکره در دادگاه منصفانه ملل»

فایده بحث از مبانی فلسفی جنگ مدرن

قبل از ورود به اصل بحث، یک فایده مهم برای این بحث عرض کنم.

ببینید، تا ما شناخت درستی از غرب نداشته باشیم، مواجهه ما با غرب نیز مواجهه دقیقی نخواهد بود. شناخت هم لایه‌لایه است. گاهی انسان غرب را در سطح سیاست می‌شناسد؛ گاهی در سطح حقوق؛ گاهی در سطح فرهنگ؛ و گاهی در سطح فناوری و تمدن. اما به نظر بنده، اگر شناخت غرب بر اساس مبانی آن صورت نگیرد، این شناخت ناقص و گاه منحرف‌کننده خواهد بود.

یعنی اگر بخواهیم غرب را در ساحت سیاسی، حقوقی یا فرهنگی بشناسیم، باید توجه کنیم که لایه زیرین همه این ساحت‌ها، یک لایه عقلی، فلسفی و متافیزیکی است. اگر آن لایه شناخته نشود، مواجهه ما با غرب مواجهه‌ای سطحی خواهد بود. بسیاری از مواجهاتی که در جوامع اسلامی یا حتی غیر اسلامی با غرب صورت گرفته و ابتر مانده، به همین دلیل است که شناختی از ماهیت بنیادین غرب وجود نداشته است.

از این جهت، راه نجات بشر صرفاً راه نجات سیاسی یا حقوقی نیست. البته سیاست و حقوق مهم‌اند، اما راه نجات بشر در معنای عمیق‌تر، یک راه وجودی و معرفتی است. انسان باید نسبت خود را با حقیقت، با خدا، با اخلاق، با حق و با قدرت روشن کند. مثال: مذاکره و اختلاف بنیادین در تلقی از عالم غرب

برای اینکه بحث ملموس‌تر شود، مثالی عرض می‌کنم.

در یکی از مناظرات انتخاباتی، بحثی درباره مذاکره با غرب مطرح شد. برخی معتقد بودند مذاکره یعنی اینکه انسان وارد گفت‌وگو شود، حقایق خود را بیان کند، اسناد خود را ارائه دهد، از حقوق حقه خود دفاع کند، و طرف مقابل نیز بر اساس منطق و استدلال آن را بپذیرد. گویا عالم غرب مانند یک دادگاه منصفانه است که شما می‌توانید وارد شوید، دلیل بیاورید، شاهد بیاورید، و حق خود را اثبات کنید.

اما تلقی دیگری نیز وجود دارد. بر اساس این تلقی، جامعه جهانی به معنای واقعی کلمه، جامعه‌ای مبتنی بر حقیقت و عدالت نیست؛ بلکه جامعه‌ای مبتنی بر قدرت است. در چنین عالمی، هر کس قدرت بیشتری دارد، امکان بیشتری برای تحمیل خواسته خود دارد. در این نگاه، مذاکره صرفاً «بیان حق» نیست، بلکه نوعی بده‌بستان در میدان قدرت است.

ظاهر این دو دیدگاه ممکن است یک اختلاف سیاسی یا تاکتیکی باشد؛ اما در باطن، اختلافی بنیادین و فلسفی است. یک نگاه تصور می‌کند که حق، امری مستقل از قدرت است و می‌توان با بیان و استدلال آن را اثبات کرد. نگاه دیگر معتقد است که در نظم جهانی موجود، حق آن چیزی است که قدرت‌ها امکان تحقق و تثبیت آن را فراهم می‌کنند.

ببینید، در بسیاری از ساختارهای حقوقی و سیاسی دنیا، به‌ویژه پس از جنگ جهانی دوم، این قدرت‌ها بوده‌اند که در عمل حق را تعیین کرده‌اند. حقوق بشر، قواعد بین‌المللی، شورای امنیت، حق وتو و بسیاری از سازوکارهای جهانی، در مقام عمل به نحوی تنظیم شده‌اند که منافع قدرت‌های بزرگ را تأمین کنند.در اینجا، حق دیگر به معنای امری نیست که در عالم خارج وجود دارد و ما باید آن را کشف کنیم؛ بلکه حق در عمل، امری می‌شود که قدرت آن را تعریف، تثبیت و تحمیل می‌کند. این تلقی، شبیه یک جامعه داروینی است؛ جامعه‌ای که در آن، موجود قوی‌تر امکان بقا و سلطه بیشتری دارد و موجود ضعیف‌تر، اگر قدرت دفاع از خود نداشته باشد، کنار زده می‌شود.

البته این بحث را فعلاً در مقام مقدمه عرض کردم تا وارد اصل بحث شویم.

فلسفه به چه معناست؟

حال باید روشن کنیم که وقتی از «فلسفه جنگ» یا «مبانی فلسفی جنگ مدرن» سخن می‌گوییم، مراد ما از فلسفه چیست.

در سنت فلسفه اسلامی و نیز در فلسفه یونان، فلسفه معمولاً به معنای شناخت احوال موجود بما هو موجود، یا شناخت احوال وجود بما هو وجود دانسته شده است. البته میان فیلسوفان اختلاف است که موضوع فلسفه «موجود» است یا «وجود». به تعبیر امروزی، آیا بحث ما بیشتر جنبه انتیک و موجودشناختی دارد یا جنبه آنتولوژیک و هستی‌شناختی.

فلسفه همچنین با عرفان نظری متفاوت است. عارف، داده‌های خود را از شهود می‌گیرد و سپس آن را در قالب بیان عقلی عرضه می‌کند؛ اما فیلسوف با عقل و استدلال عقلی به شناخت عالم می‌پردازد. یعنی فیلسوف بنا دارد موجودات و مراتب هستی را از راه عقل بشناسد.

البته اگر فلسفه را به همین معنای خاص و سنتی بگیریم، بسیاری از مباحثی که امروز در غرب ذیل عنوان فلسفه مطرح می‌شوند، از دایره فلسفه به معنای سنتی بیرون می‌مانند؛ مانند فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفه علم، فلسفه سیاست و دیگر فلسفه‌های مضاف.

در فلسفه‌های مضاف، ما موضوعی خاص را در برابر خود قرار می‌دهیم و درباره کلیت آن تفکر عقلانی می‌کنیم. مثلاً حقوق را موضوع قرار می‌دهیم و درباره مبانی، غایات، امکان، اعتبار و نسبت آن با حقیقت و قدرت بحث می‌کنیم. این می‌شود فلسفه حقوق. یا جنگ را موضوع قرار می‌دهیم و درباره مبانی عقلانی و متافیزیکی آن بحث می‌کنیم. این می‌شود فلسفه جنگ.

پس مراد ما از فلسفه جنگ، تفکر عقلانی درباره حقیقت جنگ، مبانی جنگ، نسبت جنگ با قدرت، حق، انسان، تمدن و نظم جهانی است.

سه تلقی از حقیقت و معرفت

برای ورود دقیق‌تر به بحث، باید به مسئله معرفت‌شناسی توجه کنیم.

در معرفت‌شناسی، به طور کلی می‌توان چند تلقی مهم درباره حقیقت مطرح کرد:

۱. واقع‌گرایی یا بنیادگرایی معرفتی
بر اساس این تلقی، حقیقتی در عالم واقع وجود دارد و معرفت انسان باید کاشف از آن حقیقت باشد. یعنی ذهن انسان در پی کشف امر واقعی است.

۲. انسجام‌گرایی
در این نگاه، حقیقت در انسجام میان گزاره‌ها و نظام معرفتی فهمیده می‌شود. یعنی یک گزاره وقتی پذیرفته می‌شود که با مجموعه‌ای از گزاره‌های دیگر سازگار و منسجم باشد.

۳. منفعت‌گرایی یا پراگماتیسم معرفتی
در این تلقی، حقیقت با کارآمدی، فایده و نتیجه عملی نسبت پیدا می‌کند. آنچه در عمل کارآمد باشد، به نحوی حقیقت تلقی می‌شود.

نکته مهم این است که حتی در این سه تلقی نیز، هنوز بحث از حقیقت به نحوی باقی است. یعنی حتی اگر کسی حقیقت را به انسجام یا منفعت تفسیر کند، باز هم در یک چارچوب معرفتی سخن می‌گوید و نوعی معیار برای حقیقت ارائه می‌دهد.

تا اینجا، گفت‌وگو معنا دارد. اگر طرف مقابل ما واقع‌گرا باشد، می‌توان با او درباره واقع بحث کرد. اگر انسجام‌گرا باشد، می‌توان درباره انسجام دستگاه فکری او گفت‌وگو کرد. اگر منفعت‌گرا باشد، می‌توان درباره کارآمدی و پیامدها بحث کرد.

اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که اصل حقیقت انکار شود، یا حقیقت به طور کامل در اراده و قدرت منحل گردد. در اینجا دیگر گفت‌وگو به معنای کلاسیک آن دچار بحران می‌شود.

حق به مثابه امر واقعی یا برآمده از قدرت

در نظام‌های حقوقی کلاسیک، معمولاً فرض بر این است که حقی در عالم وجود دارد و نظام قضایی باید آن را کشف کند. مثلاً مدعی، منکر، بینه، شاهد، قسم، ادله اثبات و ادله نفی، همه بر این اساس معنا دارند که حقی در واقع وجود دارد و قاضی باید آن را کشف کند.

در این نگاه، حقوق یک امر اعتباری صرف و بی‌بنیاد نیست؛ بلکه با واقعیت، با عدالت، با نسبت‌های واقعی انسانی و اجتماعی پیوند دارد.

برای نمونه، در مکتب رواقیون، نوعی حقوق طبیعی مطرح است. آنان معتقد بودند که بر اساس نسبت‌های واقعی موجود در عالم، عقل می‌تواند حقوقی را کشف کند. مثلاً نسبت مادر و فرزند، نسبت مالک و مال، نسبت انسان و جامعه، هر کدام منشأ نوعی حق و تکلیف می‌شود.

اما تلقی دیگری نیز وجود دارد که در آن، حقوق نه امری واقعی و قابل کشف، بلکه امری برآمده از اراده و قدرت است. در این نگاه، حق چیزی نیست که از پیش در عالم وجود داشته باشد و ما آن را کشف کنیم؛ بلکه حق چیزی است که انسان مقتدر آن را تولید می‌کند. اینجاست که بحث نیچه اهمیت پیدا می‌کند.

نیچه و اراده معطوف به قدرت

در فلسفه جدید غرب، به‌ویژه در اندیشه نیچه، با مفهوم مهمی مواجه می‌شویم: اراده معطوف به قدرت.

نیچه معتقد است انسان اصیل، انسانی نیست که صرفاً تابع اخلاق سنتی، اخلاق مسیحی یا قواعد از پیش داده‌شده باشد. او اخلاق مسیحی را اخلاق بردگان و اخلاق رمگان می‌دانست. از نظر او، انسان برتر یا ابرانسان، کسی است که خود ارزش می‌آفریند و خود بنیاد اخلاق و معنا می‌شود.

در این چارچوب، حق و اخلاق دیگر از واقعیت خارجی، از خدا، از طبیعت یا از عقل کلی گرفته نمی‌شود؛ بلکه از اراده انسان مقتدر برمی‌خیزد. یعنی انسان قوی، انسانی که قدرت خلق ارزش دارد، می‌تواند اخلاق، حق و معنا تولید کند.

این تلقی، وقتی وارد حوزه سیاست، حقوق و مناسبات بین‌الملل می‌شود، نتایج بسیار مهمی دارد. اگر حق برآمده از قدرت باشد، پس دیگر سؤال اصلی این نیست که «حق با کیست؟» بلکه سؤال این است که «چه کسی قدرت تثبیت حق خود را دارد؟»

در چنین عالمی، ضعیف بودن صرفاً یک وضعیت سیاسی نیست؛ بلکه موجب از دست رفتن امکان حق‌خواهی می‌شود. اگر قدرت نباشد، حق شنیده نمی‌شود؛ یا اگر شنیده شود، ضمانت تحقق ندارد.

نیچه و سه مرگ بزرگ در غرب جدید

به نظر می‌رسد بسط متافیزیک غرب، در نهایت به نوعی نیهیلیسم یا پوچ‌گرایی منتهی شده است. در این مسیر، سه مفهوم بنیادین دچار فروپاشی می‌شود:

۱. مرگ حقیقت
یعنی حقیقت به عنوان امری ثابت، مستقل و قابل کشف، از اعتبار می‌افتد.

۲. مرگ اخلاق
یعنی اخلاق دیگر مبتنی بر حسن و قبح ذاتی، وحی، عقل کلی یا طبیعت انسانی نیست؛ بلکه تابع اراده، قدرت و جعل انسانی می‌شود.

۳. مرگ خدا
تعبیر مشهور نیچه درباره «مرگ خدا» ناظر به این است که در جهان مدرن، خداوند دیگر محور معنا، ارزش، اخلاق و حقیقت نیست.

البته روشن است که نیچه وقتی از مرگ حقیقت یا مرگ خدا سخن می‌گوید، مرادش این نیست که مثلاً اشیای خارجی وجود ندارند. او نمی‌خواهد به معنای ساده، وجود این چوب، این فرش یا این عالم محسوس را انکار کند. بحث او در سطح متافیزیک، اخلاق، ارزش و معناست. یعنی سخن بر سر این است که آیا حقیقت، اخلاق و معنا بنیاد مستقل دارند یا نه.

این نکته مهم است؛ زیرا باید میان نیچه و سوفسطاییان تفاوت گذاشت. سوفسطایی ممکن است در اصل امکان معرفت به واقع تردید کند، اما نیچه بحث را در سطحی عمیق‌تر و وجودی‌تر مطرح می‌کند. او مسئله حقیقت را با اراده، قدرت، ارزش‌آفرینی و فروپاشی بنیادهای متافیزیکی پیوند می‌زند.

پست‌مدرنیسم و گفتمان‌های متکثر

از نیچه که عبور کنیم، به جریان‌های پسامدرن می‌رسیم. بسیاری از متفکران پست‌مدرن، مستقیم یا غیر مستقیم از نیچه تأثیر پذیرفته‌اند. در این فضا، دیگر سخن از یک عقل واحد، یک حقیقت واحد و یک گفتمان جهان‌شمول نیست؛ بلکه سخن از گفتمان‌ها، روایت‌ها و عقلانیت‌های متکثر است.

در این جهان، گفت‌وگو به معنای کلاسیک خود دشوار می‌شود؛ زیرا گفت‌وگو وقتی معنا دارد که طرفین دست‌کم در اصل وجود حقیقت، امکان تفاهم، یا معیار مشترکی برای داوری توافق داشته باشند. اما اگر هر گفتمان، حقیقت خاص خود را بسازد، دیگر داوری میان گفتمان‌ها به امر ساده‌ای تبدیل نمی‌شود.

در چنین وضعیتی، قدرت نقش تعیین‌کننده پیدا می‌کند. یعنی گفتمانی که قدرت بیشتری دارد، امکان بیشتری برای تثبیت خود به عنوان حقیقت دارد. اینجاست که نسبت میان دانش و قدرت در اندیشه متفکرانی مانند فوکو اهمیت می‌یابد.

فوکو و نسبت دانش و قدرت

فوکو تصریح می‌کند که میان دانش و قدرت رابطه‌ای عمیق وجود دارد. البته باید دقت کرد که این سخن، در یک سطحی قابل قبول است. به هر حال، قدرت در بسط علم، در تولید مسئله، در جهت‌دهی به پژوهش‌ها و در برجسته کردن برخی موضوعات علمی نقش دارد.

برای نمونه، در تاریخ علوم اسلامی نیز می‌توان دید که هرگاه قدرت سیاسی و اجتماعی در اختیار شیعه بوده، برخی ابواب فقهی گسترش بیشتری یافته‌اند. در دوره‌هایی که حکومت و قدرت در اختیار فقیهان یا عالمان شیعه قرار گرفته، مسائلی مانند خمس، قضا، ولایت، حکومت، جهاد، مالیات و نظم اجتماعی برجسته‌تر شده‌اند. این نشان می‌دهد که قدرت در طرح مسئله و توسعه دانش بی‌تأثیر نیست.

اما مسئله آنجاست که برخی متفکران غربی از این مقدار فراتر می‌روند و می‌گویند علم اساساً کشف واقع نیست، بلکه برآمده از قدرت است. در این نگاه، قدرت نه فقط بر علم اثر می‌گذارد، بلکه علم را می‌سازد. یعنی دانش، حقیقتی مستقل از مناسبات قدرت ندارد.

این تلقی را می‌توان حتی در تحلیل‌های مربوط به علوم طبیعی نیز مشاهده کرد. برخی معتقدند که فیزیک ارسطویی و فیزیک نیوتنی دو مرحله خطی و تکاملی از یک علم واحد نیستند، بلکه دو صورت تاریخی متفاوت از فهم عالم‌اند که در بسترهای تاریخی و گفتمانی متفاوت پدید آمده‌اند. در این نگاه، حتی علم طبیعی نیز کاملاً از تاریخ، قدرت و گفتمان جدا نیست.

البته ما می‌توانیم بپذیریم که قدرت در علم اثرگذار است، اما نمی‌توانیم بپذیریم که علم صرفاً ساخته قدرت و فاقد نسبت با واقع باشد. اینجا محل اختلاف ما با بسیاری از جریان‌های پست‌مدرن است.

از معرفت‌شناسی تا سیاست جهانی

حال اگر این مبانی را در حوزه سیاست و جنگ وارد کنیم، نتایج آن روشن می‌شود.

اگر حق، حقیقت و اخلاق بنیاد مستقل نداشته باشند و همه چیز در اراده و قدرت منحل شود، آنگاه در نظام بین‌الملل نیز حق تابع قدرت خواهد بود. در چنین نظمی، آن کشوری می‌تواند از حقوق خود دفاع کند که مولفه‌های قدرت را در اختیار داشته باشد.

بنابراین، در جهان امروز، صرف اینکه ما حق داشته باشیم، کافی نیست. حق داشتن یک بحث است، توان تحقق حق بحث دیگری است. اگر قدرت نباشد، حق در مقام عمل مورد اعتنا قرار نمی‌گیرد.

این سخن به معنای نفی مذاکره نیست. اتفاقاً مذاکره و قدرت در مقابل یکدیگر نیستند، بلکه در بسیاری از موارد با یکدیگر تلازم دارند. مذاکره وقتی مؤثر است که پشتوانه قدرت داشته باشد. اگر قدرت نباشد، مذاکره به واگذاری یک‌طرفه تبدیل می‌شود. اما اگر قدرت وجود داشته باشد، مذاکره می‌تواند ابزار تثبیت حق، اتمام حجت و تنظیم مناسبات باشد.

پس دوگانه‌سازی میان مذاکره و قدرت، دوگانه دقیقی نیست. مسئله این است که مذاکره بدون قدرت، فاقد ضمانت است؛ و قدرت بدون عقلانیت، ممکن است به خشونت و بی‌نظمی منتهی شود. آنچه لازم است، جمع میان عقلانیت، حق‌طلبی، قدرت و تدبیر است.

منطق قدرت در نظم جهانی

در نظم جهانی موجود، بسیاری از قدرت‌های بزرگ بر اساس منطق قدرت عمل می‌کنند. آنان ممکن است از حقوق بشر، قواعد بین‌الملل، عدالت، آزادی و صلح سخن بگویند؛ اما در مقام عمل، منافع و قدرت خود را معیار قرار می‌دهند.

اگر کشوری ضعیف باشد، حقوق او به راحتی نادیده گرفته می‌شود. اما اگر همان کشور دارای قدرت نظامی، اقتصادی، علمی، رسانه‌ای و راهبردی باشد، دیگر نمی‌توان به سادگی از کنار حقوق او عبور کرد.

به همین دلیل است که باید مولفه‌های قدرت را جدی گرفت. قدرت نظامی، قدرت اقتصادی، قدرت علمی، قدرت فرهنگی، قدرت رسانه‌ای، قدرت اجتماعی و انسجام داخلی، همه از عناصر مهم در حفظ حق و استقلال یک ملت‌اند.

در اینجا نکته‌ای که برخی بزرگان نیز بر آن تأکید کرده‌اند، بسیار مهم است: علم نیز از مولفه‌های قدرت است.
علم اگر به فناوری، صنعت، اقتدار دفاعی، اقتصاد و مدیریت اجتماعی تبدیل شود، منشأ قدرت خواهد شد. جامعه‌ای که علم نداشته باشد، حتی اگر حق داشته باشد، در مقام عمل نمی‌تواند از حق خود صیانت کند.

نسبت علم و قدرت

البته باید میان دو بحث تفکیک کرد.یک بحث این است که قدرت در تولید و گسترش علم اثر می‌گذارد. این سخن تا حدی درست است. قدرت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می‌تواند موضوعات علمی را برجسته کند، امکانات پژوهش فراهم کند، یا حتی مسیرهای علمی خاصی را تقویت نماید.

اما بحث دیگر این است که آیا خود علم، در مقام معرفت، صرفاً ساخته قدرت است و هیچ نسبتی با واقع ندارد؟ این سخن محل اشکال جدی است. ما نمی‌توانیم بپذیریم که علم فقط محصول قدرت باشد و هیچ جهت کشفی نسبت به واقع نداشته باشد.

از سوی دیگر، علم وقتی به فناوری و اقتدار تبدیل شد، خودش مولد قدرت می‌شود. بنابراین رابطه علم و قدرت، رابطه‌ای دوسویه است: قدرت می‌تواند در بسط علم اثر بگذارد، و علم نیز می‌تواند قدرت تولید کند.

اراده معطوف به حقیقت در برابر اراده معطوف به قدرت

در اینجا باید میان منطق غرب مدرن و منطق اسلامی تفکیک کرد. در نگاه نیچه‌ای، اراده انسان برتر، اراده معطوف به قدرت است. انسان مقتدر حق می‌سازد، ارزش می‌آفریند و اخلاق را تولید می‌کند. اما در نگاه دینی و اسلامی، اراده انسان مؤمن باید معطوف به حقیقت باشد. یعنی قدرت مطلوب است، اما نه به عنوان غایت نهایی؛ بلکه به عنوان ابزار تحقق حق، عدالت، عبودیت و اقامه دین. پس ما قدرت را نفی نمی‌کنیم. اتفاقاً جامعه دینی باید قوی باشد. قرآن کریم نیز امر به آماده‌سازی قدرت می‌کند:

> «وَأَعِدّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ»
> هر نیرویی در توان دارید برای مقابله با دشمنان آماده کنید.

اما تفاوت اساسی این است که در منطق اسلامی، قدرت باید در خدمت حق باشد، نه اینکه حق تابع قدرت شود.
غرب مدرن در بسیاری از قرائت‌های خود به این سمت رفته است که قدرت، حق‌ساز است؛ اما در نگاه اسلامی، حق، قدرت را جهت می‌دهد.

عقلانیت نظام اسلامی و نقش فقاهت

در نظام اسلامی، تدبیر جامعه نباید سکولار و جدا از حقیقت دینی باشد. تدبیر جامعه اسلامی باید به دست فقیه جامع‌الشرایطی باشد که هم شریعت را می‌شناسد، هم تهذیب نفس کرده، هم نسبت به مصالح عمومی آگاه است و هم قدرت تشخیص موضوعات کلان اجتماعی را دارد. از این جهت، تدبیر ولی فقیه، صرفاً تدبیر یک سیاستمدار عادی نیست. تدبیر او مبتنی بر فقاهت، عدالت، تهذیب، شناخت زمانه و رعایت مصالح امت اسلامی است.

شاید بتوان گفت در برابر «اراده معطوف به قدرت» نیچه‌ای، ما باید از اراده معطوف به فقاهت و حقیقت سخن بگوییم. یعنی نظام اسلامی نباید صرفاً در چارچوب قدرت سکولار تعریف شود؛ بلکه قدرت در نظام اسلامی باید ذیل فقاهت، ولایت، عدالت و حقیقت معنا پیدا کند.

البته این به معنای غفلت از قدرت نیست. اتفاقاً ولی فقیه جامعه را به سمت تولید قدرت هدایت می‌کند؛ اما این قدرت، قدرتی رها، خودبنیاد و سکولار نیست، بلکه قدرتی است که در خدمت حق و حقیقت قرار می‌گیرد.

جمع میان مذاکره، قدرت و حق

بنابراین، اگر بخواهیم بحث را جمع‌بندی کنیم، باید بگوییم: ما اهل گفت‌وگو، منطق، استدلال و مذاکره‌ایم. تمدن اسلامی، تمدنی استدلالی، عقلانی و گفت‌وگومحور است. اما در جهان امروز، صرف گفت‌وگو کافی نیست؛ زیرا طرف مقابل همیشه بر اساس منطق حقیقت وارد میدان نمی‌شود.

اگر طرف مقابل، حق را تابع قدرت بداند، ما نمی‌توانیم صرفاً با ارائه دلیل و سند، او را وادار به پذیرش حق کنیم. در چنین شرایطی، باید مولفه‌های قدرت را نیز فراهم کنیم تا حق امکان تحقق پیدا کند.پس مذاکره و قدرت، دو امر متعارض نیستند. مذاکره بدون قدرت، ضعیف است؛ قدرت بدون عقلانیت نیز خطرناک است. آنچه لازم است، قدرت عقلانی، قدرت اخلاقی، قدرت دینی و قدرت در خدمت حقیقت است.

نتیجه‌گیری

نتیجه بحث این است که جنگ مدرن صرفاً یک پدیده نظامی نیست. پشت سر جنگ مدرن، مبانی فلسفی، انسان‌شناختی، معرفت‌شناختی و حقوقی وجود دارد. اگر غرب جدید به سمت نیهیلیسم، مرگ حقیقت، مرگ اخلاق و حاکمیت اراده معطوف به قدرت حرکت کرده باشد، طبیعی است که در سیاست و جنگ نیز منطق قدرت بر منطق حق غلبه کند.

در چنین عالمی، جامعه اسلامی اگر بخواهد از حق خود دفاع کند، باید هم حقیقت را بشناسد، هم قدرت تولید کند، هم علم را توسعه دهد، هم عقلانیت سیاسی داشته باشد، و هم تدبیر خود را ذیل فقاهت و ولایت سامان دهد.

ما نمی‌توانیم در جهانی که قدرت‌محور عمل می‌کند، صرفاً با ادعای حق پیش برویم. حق باید پشتوانه قدرت داشته باشد. اما تفاوت ما با منطق نیچه‌ای و پست‌مدرن این است که ما قدرت را حق‌ساز نمی‌دانیم؛ بلکه قدرت را خادم حق می‌دانیم.

در منطق اسلامی، قدرت اصالت ندارد؛ حقیقت اصالت دارد. اما حقیقت بدون قدرت، در میدان سیاست جهانی، امکان تحقق و صیانت پیدا نمی‌کند. از این جهت، وظیفه ما این است که در کنار حفظ جهت الهی، اخلاقی و فقاهتی نظام اسلامی، مولفه‌های قدرت را نیز در عرصه‌های مختلف تقویت کنیم: قدرت علمی، قدرت نظامی، قدرت اقتصادی، قدرت فرهنگی، قدرت رسانه‌ای و قدرت اجتماعی.

اگر چنین شود، آن‌گاه می‌توان امیدوار بود که جامعه اسلامی نه تنها از حقوق خود دفاع کند، بلکه بتواند الگویی تازه از نسبت حق و قدرت در جهان معاصر ارائه دهد؛ الگویی که در آن، قدرت در خدمت حقیقت، عدالت و عبودیت قرار می‌گیرد.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2245893

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
8 + 3 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین