به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، الویس پرسلی، خواننده و بازیگر محبوب آمریکایی که جهان او را با عنوان بیبدیل «پادشاه راکانرول» میشناسد، یکی از تأثیرگذارترین چهرههای فرهنگ عامه در قرن بیستم است. صعود شهابوار او از فقر مطلق به قلههای شهرت جهانی، و سپس مرگ زودهنگام و غمانگیزش در ۴۲ سالگی، از او شخصیتی اسطورهای در تاریخ هنر ساخت. او نهتنها موسیقی محبوب را متحول کرد، بلکه با اجراهای برقآسا و سبک منحصربهفردش، مرزهای نژادی و اجتماعی زمان خود را به چالش کشید و الهامبخش چندین نسل از هنرمندان پس از خود شد. آنچه در ادامه میخوانید، نگاهی جامع به فراز و نشیبهای زندگی مردی است که رویای آمریکایی را زندگی کرد.
تولد در فقر و نخستین جرقههای نبوغ
داستان شگفتانگیز زندگی الویس آرون پرسلی در ۸ ژانویه ۱۹۳۵ [۱۸ دی ۱۳۱۳]، در خانهای حقیرانه و دو اتاقه در شهر توپلو ایالت میسیسیپی آغاز شد. او از والدینی به نامهای ورنون و گلادیس به دنیا آمد. الویس به عنوان تنها فرزند خانواده بزرگ شد، چراکه برادر دوقلوی او، جسی گارون، هنگام تولد مرده به دنیا آمد (والدینش نام میانی او را «آرون» نوشتند تا با نام برادرش همقافیه باشد، هرچند الویس بعدها املای کتاب مقدسی «Aaron» را ترجیح داد و در اواخر عمر تصمیم به تغییر قانونی آن گرفت).
خانواده پرسلی در فقر شدید زندگی میکردند و پس از یک دوره کوتاه دریافت کمکهای رفاهی دولتی، در سال ۱۹۴۸ برای یافتن شرایط بهتر به شهر ممفیس در ایالت تنسی نقل مکان کردند. الویس در سال ۱۹۵۳ از دبیرستان «هیومز» فارغالتحصیل شد و برای گذران زندگی به عنوان راننده کامیون تحویل بار مشغول به کار شد.
با این حال، ذهن و روح او درگیر موسیقی بود. سلیقه موسیقایی او ملغمهای از فرهنگهای مختلف بود: از موسیقی پاپ و کانتری که از رادیو میشنید، تا سرودهای انجیلی کلیسای پنطیکاستی والدینش و آوازهای گروهی در کلیسای سیاهپوستان کشیش «اچ.دبلیو. بروستر». او همچنین ریتماندبلوز (R&B) سیاهپوستان را در نوجوانی با پرسه زدن در کلوبهای خیابان تاریخی «بیل» در ممفیس جذب کرده بود.
ورود به سان رکوردز و تولد «راکابیلی»
در تابستان ۱۹۵۴، زمانی که الویس تنها ۱۹ سال داشت، با پرداخت ۴ دلار وارد استودیوی افسانهای «سان رکوردز» شد تا چند آهنگ را به عنوان هدیه برای مادرش ضبط کند. سم فیلیپس، تهیهکننده و صاحب استودیو که یک لیبل بلوز محلی بود، بلافاصله متوجه کیفیت خشن، متفاوت و روحانگیز صدای این جوان شد و با او تماس گرفت.
فیلیپس او را دعوت کرد تا با دو نوازنده محلی، یعنی اسکاتی مور (گیتاریست) و بیل بلک (بیسیست) تمرین کند. الویس از قبل شخصیتی پرزرقوبرق داشت؛ با موهای نسبتاً بلند چربشده به عقب و لباسهایی با رنگهای تند و وحشی. اما شخصیت موسیقایی او زمانی کامل شد که در ژوئیه ۱۹۵۴، آنها در حال اجرای بازخوانی آهنگ بلوز «That’s All Right Mama» اثر آرتور (بیگ بوی) کرادوپ بودند. الویس این قطعه را با لحنی از موسیقی کانتری درآمیخت، صدای تنور بالای خود را به آن اضافه کرد و ریتمی نرم و پرانرژی به آن بخشید. این ترکیب خیرهکننده که بعدها «راکابیلی» نام گرفت، به صدر چارتهای محلی رسید و حرفه موسیقی الویس رسماً متولد شد.
پنج تکآهنگی که او در سال بعد در سان رکوردز منتشر کرد (ازجمله شاهکار «Mystery Train») و اضافه شدن دی.جی. فونتانا به عنوان درامر، اگرچه به موفقیت ملی نرسیدند، اما پایگاه طرفداران قدرتمندی در جنوب آمریکا برای او ایجاد کردند.
پیوند موسیقی کانتری و آغاز یک انقلاب فرهنگی
یکی از ابعاد کمتر پرداختهشده در زندگی پرسلی، ریشههای عمیق او در موسیقی کانتری است. در اواسط دهه ۵۰ میلادی، موسیقی هنرمندان جاافتاده کانتری مانند وب پیرس و کارل اسمیت، از نظر محتوا و اجرا متعلق به بزرگسالان بود. اما الویس، با تزریق انرژی ریتماندبلوز به این سبک، به طرفداران جوان کانتری چیزی از جنس خودشان داد.
اگرچه اجماع چهرههای سنتی در شهر نشویل این بود که الویس در حال نابود کردن موسیقی کانتری است، اما درواقع او راه را برای گسترش این سبک هموار کرد. تا پیش از او، موسیقی کانتری یک سبک منطقهای تلقی میشد (بهجز استثنائاتی مانند ادی آرنولد). الویس با اجراهای پرانرژی خود در برنامههایی نظیر «Louisiana Hayride» و حمایت دیجیهای کانتری، درها را باز کرد تا خوانندگان جوانی چون جانی کش، مارتی رابینز و سانی جیمز بتوانند به بازارهای وسیعتری دست یابند. او تأثیری قویتر از ستارههای کلاسیکی چون هنک ویلیامز بر موسیقی کانتری گذاشت.
ظهور یک پدیده ملی و کاتالیزور فرهنگی
تا اواخر سال ۱۹۵۵، الویس نیاز به یک سکوی پرتاب بزرگتر داشت. در اینجا سرهنگ «تام پارکر»، دلال موسیقی کانتری، مدیریت برنامههای او را برعهده گرفت. پارکر در نوامبر ۱۹۵۵، قرارداد الویس با سان رکوردز را به شرکتهای بزرگ مستقر در نیویورک فروخت. شرکت «RCA Victor» مبلغ بیسابقه ۳۵ تا ۴۰ هزار دلار را برای خرید قرارداد او پرداخت کرد (که ۵ هزار دلار آن به خود الویس رسید).
با حمایت رسانهای و تبلیغات متمرکز تلویزیونی RCA، اولین تکآهنگ الویس با نام «Heartbreak Hotel» در اوایل ۱۹۵۶ منتشر شد و تا پایان مارس بیش از یک میلیون نسخه فروش کرد. موفقیتهای پیدرپی با آهنگهایی چون «Hound Dog»، «Don't Be Cruel»، «Love Me Tender» و «All Shook Up» ادامه یافت.
حضور او در برنامههای تلویزیونی، بهویژه برنامه یکشنبهشبهای «اد سالیوان»، رکورد تعداد بینندگان را شکست. ظاهر جذاب، لباسهای متفاوت و از همه مهمتر، حرکات پرانرژی او، نوجوانان آمریکایی را به هیستری و مرز جنون میکشاند.
اما این سبک اجرا بدون حاشیه نبود. بسیاری از والدین، واعظان و مفسران محافظهکار، حرکات صحنه و تنفسهای آوازی او را هرزهنگاری خوانده و مروج بزهکاری نوجوانان دانستند؛ تا جایی که در سومین حضورش در برنامه اد سالیوان، دوربینها تنها از کمر به بالای او را فیلمبرداری کردند. نژادپرستان نیز او را به دلیل ترویج و آمیختن موسیقی سیاهپوستان با سفیدپوستان محکوم میکردند، هرچند الویس همواره با احترام از منابع الهام سیاهپوست خود یاد میکرد. با این وجود، او در مصاحبهها همیشه مهربان، مؤدب و نرمسخن، و تقریباً خجالتی به نظر میرسید...
جان لنون بعدها درباره اهمیت او گفت: «قبل از الویس هیچ چیز نبود.» بروس اسپرینگستین نیز در زمان مرگ الویس گفت: «مثل این بود که رویایش را در گوش همه ما زمزمه کرد و بعد ما آن را خواب دیدیم.»
خدمت سربازی، سوگ مادر و دیداری سرنوشتساز در آلمان
در سال ۱۹۵۸ و در اوج قله شهرت، الویس به ارتش ایالات متحده فراخوانده شد. وقتی این خبر اعلام شد، دختران نوجوان غرق در اندوه شدند و لحظهای از غم واقعی در فرهنگ عامه رقم خورد. سرهنگ پارکر در این مدت، با انتشار آهنگهایی که پیش از اعزام ضبط شده بودند، بازار را تشنه نگه داشت و هر پنج تکآهنگ این دوره میلیونفروش شدند.
الویس برخلاف بسیاری از ستارگان، به بخش سرگرمی خدمات ویژه ارتش نرفت و به عنوان یک راننده جیپ برای گذراندن یک دوره ۱۸ ماهه به آلمان غربی اعزام شد. در همین دوران، او بزرگترین ضربه عاطفی زندگیاش را متحمل شد: مادرش، گلادیس، که مرکز دنیای او بود، در ۴۶ سالگی درگذشت. الویس هرگز نتوانست بر اندوه از دست دادن مادری که او را بت میدانست و در کودکی از ترس گم شدن هر روز او را تا مدرسه همراهی میکرد، غلبه کند. به گفته نزدیکانش، گلادیس فکر میکرد پسرش به میدان جنگ میرود و همین نگرانی سلامتی او را نابود کرد.
اما آلمان غربی نقطه آغاز یکی از مشهورترین روابط عاشقانه قرن بیستم نیز بود. الویس در سال ۱۹۵۹، با «پریسیلا بولیه»، دختر ۱۴ ساله یک افسر نیروی هوایی آمریکا که بهتازگی به شهر «باد ناوهایم» آلمان منتقل شده بود، آشنا شد. پریسیلا دختری زیبا اما خجالتی بود که اگرچه صفحهای از آهنگ «Blue Suede Shoes» الویس را داشت، اما طرفدار متعصب او نبود. خودش بعدها در کتاب Elvis and Me نوشت: «من الویس را دوست داشتم، اما نه به اندازه دوستانم که او را بت میپنداشتند. با این حال، وقتی پدرم به مأموریت آلمان اعزام شد، به دوستانم شوخی میکردم که میروم تا الویس را ببینم.»
آشنایی آنها تصادفی و از طریق یکی از دوستان ارتشی الویس رقم خورد. با وجود اختلاف سنی و موقعیت اجتماعی کاملاً نامتعادل میان ستاره ۲۴ ساله جهانی و یک دختر نوجوان، آن شب الویس بود که برای جلب توجه پریسیلا تلاش میکرد. او در حالی که پشت پیانو آهنگ میخواند، چشمانش مدام پریسیلا را دنبال میکرد و حتی از اندوه عمیق مرگ مادرش با او حرف زد. پدر سختگیر پریسیلا پس از ملاقات با الویس و دریافت قول شرف مبنی بر اینکه رابطهشان پاکیزه و محترمانه باقی خواهد ماند و تا رسیدن دخترش به سن قانونی پیش نخواهد رفت، به آنها اجازه ملاقات داد.
بازگشت به وطن، سالهای هالیوود و تغییر مسیر موسیقایی
با ترخیص الویس از ارتش در سال ۱۹۶۰ با درجه گروهبانی، کسانی که او را یک هیاهوی تجاری میدانستند، انتظار داشتند ستارهاش افول کند. اما او با قدرت بازگشت. پریسیلا گمان میکرد که این ستاره او را فراموش خواهد کرد، اما داستان آنها تازه شروع شده بود.
الویس پس از بازگشت، محافظهکاری ذاتی خود را در مسیر حرفهاش نشان داد. او تغییر سبک داد؛ از موسیقی پرانرژی و خشن ریتماندبلوز فاصله گرفت و به سمت بالادهای رمانتیک و دراماتیکی مانند «Are You Lonesome Tonight?»، «It's Now or Never» و «Can't Help Falling in Love» حرکت کرد.
او از برگزاری کنسرت کنارهگیری کرد تا روی فیلمهای سینمایی تمرکز کند. در طول دهه ۱۹۶۰، الویس در ۲۷ فیلم سینمایی (و درمجموع ۳۳ فیلم موفق در کل دوران کاریاش) ایفای نقش کرد. به جز معدود تجربههای دراماتیک مانند «Flaming Star»، بیشتر این آثار کمدیهای عاشقانه سبک همراه با موسیقی بودند؛ نظیر «Blue Hawaii (۱۹۶۱)، «Girls! Girls! Girls! (۱۹۶۲) و Viva Las Vegas» (۱۹۶۴). اگرچه این فیلمها و آلبومهای ساندترک آنها موفقیت چشمگیری در گیشه داشتند و ثروت افسانهای او را تضمین کردند، اما از نظر هنری ضربه سنگینی به اعتبار او زدند. در دورانی که راکانرول با ظهور صداهای جدیدی چون بیتلز، رولینگ استونز و باب دیلن تغییرات چشمگیری میکرد، الویس به یک سرگرمکننده جریان اصلی و قابلپیشبینی تبدیل شده بود که دیگر با جوانان آمریکایی مرتبط به نظر نمیرسید.
دگردیسی پریسیلا، عروسی مخفیانه و پایان یک ازدواج
در حالی که حرفه سینمایی الویس در جریان بود، رابطه او با پریسیلا وارد فاز جدیتری شد. دو سال پس از بازگشت الویس از آلمان، او از پریسیلا خواست که به آمریکا بیاید. در سال ۱۹۶۳ (با رضایت والدین)، پریسیلا در ۱۶ سالگی برای زندگی دائم به عمارت «گریسلند» در ممفیس نقلمکان کرد تا ضمن پایان بردن دبیرستان، در کنار الویس باشد.
زندگی در گریسلند اما رویه پیچیدهتری از این رابطه را آشکار کرد. الویس شخصیتی بهشدت کنترلگر داشت. او ظاهر پریسیلا را از یک دختر مدرسهای ساده به زنی که خودش میخواست تبدیل کرد: رنگ مو، مدل لباس، آرایش و حتی نحوه راه رفتن و حرف زدن او را دیکته میکرد و به او درسهای اتیکت میداد. پریسیلا بعدها گفت: «الویس میخواست من همیشه کامل باشم. او حتی به من یاد داد چگونه راه بروم، چگونه حرف بزنم و چگونه لباس بپوشم. اما این کنترلگری گاهی خفهکننده بود.» او همچنین اجازه نداشت بدون همراهی الویس یا محافظانش از خانه خارج شود و تا حد زیادی از دنیای بیرون منزوی شده بود.
با وجود این محدودیتها، گریسلند برای مدتی پناهگاهی بود که آنها میتوانستند به دور از چشم مردم با هم اسبسواری یا موتورسواری کنند. سرانجام در اول ماه مه ۱۹۶۷ [۱۱ اردیبهشت ۱۳۴۶]، الویس ۳۲ ساله و پریسیلای ۲۱ ساله پیمان زناشویی بستند. این مراسم به دور از تجملات و هیاهو در لاسوگاس برگزار شد. فرانک سیناترا هواپیمای شخصی خود را در اختیار آنها قرار داد تا نیمهشب فرار کنند. ساعت ۳ صبح مجوز گرفتند و با لباس عروسی که پریسیلا از روی رگال یک فروشگاه معمولی خریده بود، در جمعی بسیار کوچک و خصوصی ازدواج کردند. پریسیلا بعدها درباره آن روز گفت: «ما میخواستیم این روز خصوصی باشد. هیچ خبرنگار یا پاپاراتزیای نباشد. فقط خانواده و دوستان نزدیک. اما حتی در آن لحظه هم میدانستم که زندگی با الویس آسان نخواهد بود.»
نه ماه بعد، در فوریه ۱۹۶۸، دختر آنها «لیزا ماری» به دنیا آمد. تولد او لحظهای از شادی واقعی در میان تنشها بود و الویس دخترش را بسیار دوست میداشت. پریسیلا بعدها گفت: «لیزا ماری نور زندگی ما بود، اما حتی او هم نتوانست الویس را از اعتیاد و رفتارهای مخربش نجات دهد.»
شیاطین درونی الویس بهتدریج ازدواج را فرسوده کرد. او بارها به پریسیلا خیانت کرد و با زنان متعددی ازجمله نانسی سیناترا و آن مارگرت رابطه داشت. پریسیلا در کتابش نوشت: «الویس همیشه به من میگفت که من تنها زنی هستم که دوست دارد، اما رفتارش چیز دیگری میگفت. او نمیتوانست به یک زن وفادار بماند.» همزمان وابستگی او به داروهای تجویزی (آمفتامین، باربیتورات و مسکن) شدیدتر میشد و گاه به خشونت فیزیکی و تحقیر میانجامید. پریسیلا بعدها اعتراف کرد: «الویس دیگر آن مردی نبود که با او ازدواج کرده بودم. اعتیاد او را تغییر داده بود.»
سرانجام در سال ۱۹۷۲ از هم جدا شدند و در ۹ اکتبر ۱۹۷۳ [۱۷ مهر ۱۳۵۲] رسماً طلاق گرفتند. نکته شگفتانگیز این بود که آنها در روز دادگاه، دست در دست یکدیگر و در کمال دوستی خارج شدند. پریسیلا بعدها گفت: «ما هرگز از هم متنفر نشدیم. فقط دیگر نمیتوانستیم با هم زندگی کنیم. من او را خیلی دوست داشتم، اما زندگی با کسی که تا این حد مشهور است، کار آسانی نیست.» احترام میان آنها باقی ماند و پریسیلا تا سالها بعد صلیب الماسی هدیه الویس را به گردن میآویخت. پس از مرگ الویس، او نقش کلیدی در حفظ میراث شوهر سابقش ایفا کرد و گریسلند را به یکی از مهمترین جاذبههای گردشگری آمریکا تبدیل نمود.
بازگشت باشکوه به صحنه و آغاز افول جسمانی
در سال ۱۹۶۸، در حالی که هم فروش فیلمها و هم آلبومهایش افت کرده بود، الویس با یک ویژه برنامه تلویزیونی یکنفره در کریسمس، بازگشتی طوفانی به ریشههای راکانرول و ریتماندبلوز داشت. این شاهکار هنری، اعتبار ازدسترفته او را احیا کرد. در سال ۱۹۶۹، او تکآهنگی بیارتباط با فیلمها به نام «Suspicious Minds» را منتشر کرد که به مقام اول چارتها رسید.
الویس دوباره برگزاری کنسرتها را آغاز کرد و بهسرعت پیروان قابلتوجهش را بازپس گرفت. مخاطبان او اکنون بیشتر طبقه کارگر جنوب و میدوست آمریکا و عمدتاً زنان بودند. او در دهه ۷۰ به یکی از برترین جاذبههای اجرای زنده در ایالات متحده (به ویژه در لاسوگاس) تبدیل شد. اجراهای او را «اوج کمدی موسیقایی آمریکایی» توصیف کردهاند. با این حال، او هرگز خارج از آمریکای شمالی کنسرت برگزار نکرد. تکآهنگ «Burning Love» در سال ۱۹۷۲ آخرین ورود او به جمع ۱۰ آهنگ برتر بود.
پس از طلاق از پریسیلا، سلامت جسمی و روانی الویس رو به زوال رفت. او سبک زندگی مرگباری را در پیش گرفت. الویس که زمانی برای موفقیت همهچیز را به خطر انداخته بود، اکنون ترس عجیبی از بازگشت به فقر داشت. او شبزندهدار شده بود، در محاصره چاپلوسانی معروف به «مافیای ممفیس» زندگی میکرد، به غذاهای ناسالم و چرب معتاد شده بود و وزن بسیار زیادی اضافه کرد. وابستگی او به داروهای تجویزی به مرحلهای خطرناک رسیده بود. در دو سال پایانی عمر، او تقریباً مانند یک فرد گوشهگیر در عمارت گریسلند زندگی میکرد، اجراهای روی صحنهاش نامنظم و آشفته شده بود و حرفه ضبط استودیوییاش عملاً متوقف گشت.
پایان تلخ در گریسلند و میراثی که هرگز نمیمیرد
سرانجام، در بعدازظهر ۱۶ اوت ۱۹۷۷ [۲۵ مرداد ۱۳۵۶]، درست شب پیش از آغاز یک تور جدید کنسرت، الویس پرسلی بیهوش در عمارت گریسلند پیدا شد. او سراسیمه به بیمارستان منتقل شد، اما پزشکان مرگ او را در سن ۴۲ سالگی اعلام کردند. علت مرگ، حمله قلبی ناشی از سوءمصرف شدید و طولانیمدت داروها (بهویژه باربیتوراتهای تجویزی) اعلام شد.
انتشار خبر مرگ او، جهان را در شوک و اندوهی بیسابقه فرو برد. هزاران نفر از سراسر جهان در برابر گریسلند تجمع کردند تا با پسر فقیری که رویای آمریکایی را تجسم بخشیده بود، وداع کنند. پیکر او در محوطه همان عمارت به خاک سپرده شد.
امروز پس از دههها، میراث الویس همچنان زنده است. او با فروش بیش از یک میلیارد صفحه در سراسر جهان، پرفروشترین هنرمند تاریخ محسوب میشود. از افتخارات او میتوان به جوایز متعدد طلا و چندپلاتینه، ۱۴ نامزدی جایزه گرمی (با ۳ پیروزی همگی در بخش موسیقی انجیلی)، دریافت جایزه دستاورد مادامالعمر گرمی در ۳۶ سالگی، و معرفی به عنوان یکی از ده جوان برجسته آمریکا در سال ۱۹۷۰ اشاره کرد. او در سال ۱۹۸۶ در کلاس افتتاحیه «تالار مشاهیر راکانرول» جای گرفت و در سال ۲۰۰۲، ضبطهای اولیه او در استودیو سان به فهرست ملی ثبت آثار کتابخانه کنگره آمریکا افزوده شد.
عمارت گریسلند که با مدیریت پریسیلا پرسلی از سال ۱۹۸۲ به روی عموم باز شد، اکنون یکی از موفقترین جاذبههای گردشگری ایالات متحده است و هرساله در ماه اوت، میزبان خیل عظیمی از طرفداران است.
شایعاتی مبنی بر اینکه او مرگ خود را برای رهایی از دست شهرت جعل کرده، هر از گاهی به گوش میرسد و تقلیدکنندگان او در سراسر جهان بیشمارند. به قول معروف: «الویس ساختمان را ترک کرده است»، اما صدایی که او خلق کرد، راهی که برای آزادی بیان در موسیقی گشود، و استایلی که به یک نسل هویت بخشید، همچنان پابرجاست. پادشاه راکانرول شاید زودهنگام به پایان خط رسید، اما پیروزی و افسانه او برای همیشه بر تخت سلطنت فرهنگ عامه تکیه زده است.
منبع:
۲۵۹







نظر شما