فرمانروایی به مثابه امر بشری ماندگارترین دستاورد جنبش مشروطه!

 شاهان قاجار اگرچه اعتبار معنویِ همتایان صفوی خود را نداشتند، اما همچنان در تواریخ و اندرزنامه‌ها، با صفاتی فرا انسانی ستایش می‌شدند و از آن‌ها با عنوان سایه خداوند بر روی زمین یاد می‌شد. اما مشروطه، گسل بزرگی بر این دیدگاه ها ایجاد کرد. برای اولین بار در ایران، اقتدار شاه محدود شد و او از مقام شامخ فرازمینی فروافتاد. اصل ۴۴ قانون اساسی مشروطه، شاه را از هرگونه مسئولیت اجرایی محروم کرد و آن را به کابینه سپرد.

گروه اندیشه: حسن توان در یادداشتی که برای انتشار در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین گذاشته، معتقد است جنبش مشروطه (۱۲۸۵ ش)، در ابتدا امید زیادی در میان ایرانیان برانگیخت، اما در ادامه به هرج و مرج انجامید؛ چنان که در فاصله ۱۲۸۵ تا کودتای رضاخانی در سال ۱۲۹۹، ایران، شاهد دولت‌های مستعجل، خشونت سیاسی، ترور و درگیری‌های بی‌پایان احزاب بود. اما البته این همه‌ی ماجرا نبود. مشروطه اگر چه به لحاظ سیاسی توفیقی حاصل نکرد، اما نهادها و مفاهیم تازه و بی‌سابقه‌ای را وارد ایران کرد، که از جمله می‌توان به پارلمان، احزاب سیاسی، تحدید قدرت پادشاه و تفکیک قوا اشاره کرد. اما مهم‌ترین کاری که مشروطیت در ایران انجام داد، این بود که با عبور از نظریه حاکمیت الهی، حکومت را به صنعی بشری تبدیل کرد. این یادداشت را در ادامه می خوانید:

****

جین همپتن، در کتاب فلسفه سیاسی، چهار نظریه در خصوص فرمانروایی را صورت بندی کرد، که اولین و قدیمی‌ترین آن، نظریه حاکمیت الهی است. به اقتفای این دیدگاه، فرمانروای مشروع، آن کسی است که از سوی خدا برگزیده شده باشد. هستی در عهد قدیم، موجودیتی به هم پیوسته داشت و دو قلمروی زمینی و آسمانی، جدا از هم نبودند. از این رو، برای حفظ این نظام، حاکم زمینی می‌بایست پیرو موجودیت برتر آسمانی باشد و خود را با فرامین او و قانون کیهانی حاکم بر هستی، هماهنگ سازد. در غیر این صورت، علاوه بر ایجاد اختلال در نظام اجتماعی، نظم طبیعی نیز مختل می‌شد. حاکمیت الهی، در ایران باستان، میان‌رودان، مصر و حتی یونان پیشاکلاسیک، رایج بود.

 نظریه‌ی شاهی الهی، در اروپا هم وجود داشت و لااقل تا قرن هفدهم دوام آورد. رابرت فیلمر، با پیوند زدن خانواده به سیاست گفت، همان گونه که پدر در خانواده مطاع است، جامعه نیز باید از دستورات حاکم، پیروی کند. اما با حملات متفکرانی مانند اسپینوزا، هابز و لاک، نظریه حاکمیت الهی تَرَک برداشت و فروریخت. این کار البته در ابتدای عصر مدرن، با ماکیاوللی آغاز و در قرن هفدهم، با هابز تکمیل شد.

توماس هابز (۱۶۷۹-۱۵۸۸ م)، گفت که مهم‌ترین سائق موجود در انسان، صیانت نفس است و آن را اصلی‌ترین مولفه‌ی قانون طبیعی دانست. از این رو، حکومتی مشروع خواهد بود که بتواند از جان انسان‌ها در برابر خطرت، حفاظت کند. هابز، اگرچه اختیار مطلق حکمرانی را به شاه سپرد، اما گفت که او بر مبنای یک قرارداد اجتماعی از سوی مردم، عهده‌دار امور جامعه می‌شود. بیش از دو قرن طول کشید تا این افکار به ایران برسد. سرانجام، با وقوع جنبش مشروطه، اولین تَرَکها بر پیکر نظریه حاکمیت الهی، نمایان شد.

 پادشاهان ایرانی در عصر صفوی، در نزد مردم و حلقه هواداران خود از جایگاهی فرازمینی و مقدس، برخوردار بودند. گزارش برخی سیاحان اروپایی که در همان دوران از ایران بازدید کردند، همین را نشان می‌دهد. شاردن در سفرنامه خود، به موقعیت شاه صفوی به عنوان نماینده‌ی امام غایب اشاره می‌کند و می‌نویسد: «من بارها بیمارانی را دیدم... در حالی که فنجانی پر از آب در دست داشتند، در گذرگاه پادشاهی می‌ایستادند تا وی انگشتانش را در آن فرو کند، تا آن را بخورند و از بیماری برهند».

 شاهان قاجار اگرچه اعتبار معنویِ همتایان صفوی خود را نداشتند، اما همچنان در تواریخ و اندرزنامه‌ها، با صفاتی فرا انسانی ستایش می‌شدند و از آن‌ها با عنوان سایه خداوند بر روی زمین یاد می‌شد. اما مشروطه، گسل بزرگی بر این دیدگاه ها ایجاد کرد. برای اولین بار در ایران، اقتدار شاه محدود شد و او از مقام شامخ فرازمینی فروافتاد. اصل ۴۴ قانون اساسی مشروطه، شاه را از هرگونه مسئولیت اجرایی محروم کرد و آن را به کابینه سپرد. اصل ۳۵ همان قانون، سلطنت را ودیعه‌ی الهی دانست، که «ملت» آن را به شاه اعطا می‌کند. بدین سان در ایران پسامشروطه، حکومت از آسمان به زمین فرود آمد، به صنعی بشری تبدیل شد و تلاش‌ها برای مهار آن فزونی گرفت.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2260227

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 7 =