هنرِ آزادی در بند؛ درس بزرگ شمس تبریزی برای رهایی از «زندان‌های مدرن» / راز تبدیل سخت‌ترین موقعیت‌های زندگی به بوستان

پس تا حدی دارد مشخص می‌شود که منظور شمس چیست. تأکید او بر گفت‌وگوهای درونی است و همهمه‌های شلوغ ذهنی. اینهاست که دل گشاده را تنگ می‌کند و ما همچون کرم ابریشم با فکر و خیالات باطل، آجرآجر آن را می‌سازیم و با دست خود عالم چو بوستان را مانند زندان تنگ می‌کنیم اما من شمس تمام این زندان‌ها را به بوستان تبدیل می‌کنم و چون زندان من بوستان گردد بنگر که بوستان ما خود چه باشد.

گروه اندیشه: روزنامه ایران در یادداشتی با عنوان «تبدیل زندان به بوستان»، با تاملی در مواجهه عرفانی با پیله خویشتن و دیوارهای ذهن، به رهایی آدمی می پردازد. نویسنده در این یادداشت کوتاه با بازخوانی فرازی درخشان از مقالات شمس تبریزی، زندان را نه صرفاً سلولی فیزیکی، بلکه محصول وسواس‌ها و افکار منفی ذهنی می‌داند. نویسنده نشان می‌دهد چگونه آدمی با خیالات مذموم چون کرم ابریشم پیله‌ای تنگ گرد خود می‌تند و جهانِ بوستان‌گونه را به زندان بدل می‌سازد؛ در حالی که رهایی حقیقی در تغییر نگاه نهفته است. این مطلب را در ادامه می خوانید:

****

خودم را تصور می‌کنم نه در یک سردابه قرون وسطایی بلکه جایی مثل نقاشی هواخوری زندان ونگوک با آن دیوارهای بلند آجری و کف موزائیکی برجسته وقتی آخرین پیچ حیاط را چرخیدیم و با صدای سوت افسر نگهبان، بشمار سه خودمان را به سلول رساندیم یا مانند مایکل در سریال Prison Break وقتی با دمپایی و لباس زندان وارد شد و عکس‌های تمام‌رخ و نیم‌رخ از او گرفتند و شانه به شانه مسئول آن شیفت، به اتاقش رفت و در قطور آهنی بسته شد.

در آن هنگام و به منظور آشنایی با محیط تازه سر می‌گردانم تا همه جای آن فضا را با دقت ببینم و به یاد بسپارم و اگر چشمم در میان آن همه دیوارنوشته به متن زیر می‌افتاد چقدر روحیه‌ام بالا می‌رفت برای سپری کردن دوران حبس: «ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد!»

تبدیل زندان به بوستان و اینکه زندان می‌تواند تنها آن سلول‌های تاریک در دایره تصورات من هم نباشد بلکه می‌تواند آن چند متر مربع فضای کاری باشد که هر روز با اکراه، خود را به آن می‌رسانم برای چندرغاز حقوق آخر ماه یا آن همسایه بد قلقی باشد که گاه در حیاط مجبورم با او روبه‌رو شوم یا بی‌نهایت رویداد و رابطه دیگر که ما خود را اسیران آن زندان‌ها می‌دانیم. مولوی می‌گوید:

 این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان

مولانا آرزوی حفره‌کردن و رهاندن خود دارد، اما شمس دنبال فرار نیست بلکه از یک نگاه دیگر صحبت می‌کند. اما اصلاً چه شده است که شمس به ناگاه به زندان و بوستان رسیده است؟! به کل متن اشاره کنم:

«دلی را کز آسمان و دایره افلاک بزرگترست و فراخ‌تر و لطیف‌تر و روشن‌تر، بدان اندیشه و وسوسه چرا باید تنگ داشتن و عالم خوش را بر خود چو زندان تنگ کردن؟ چگونه روا باشد عالم چو بوستان را بر خود چو زندان کردن؟ همچو کرمِ پیله، لعاب اندیشه و وسوسه و خیالات مذموم بر گرد نهاد خود تنیدن و در میان زندانی شدن و خفه شدن! ما آنیم که زندان را بر خود بوستان گردانیم. چون زندان ما بوستان گردد، بنگر که بوستان ما خود چه باشد!»

پس تا حدی دارد مشخص می‌شود که منظور شمس چیست. تأکید او بر گفت‌وگوهای درونی است و همهمه‌های شلوغ ذهنی. اینهاست که دل گشاده را تنگ می‌کند و ما همچون کرم ابریشم با فکر و خیالات باطل، آجرآجر آن را می‌سازیم و با دست خود عالم چو بوستان را مانند زندان تنگ می‌کنیم اما من شمس تمام این زندان‌ها را به بوستان تبدیل می‌کنم و چون زندان من بوستان گردد بنگر که بوستان ما خود چه باشد.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2259871

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 6 =

آخرین اخبار