علی میرسپاسی و گذر از «افسانه ملی حقارت» و چرخه عقب ماندگی/ بازخوانی مدرنیته ایرانی / چرا باید پرسش تاریخی ایرانیان تغییر کند؟

پس چه اتفاقی افتاد؟ روایتی متعادل و حتی مثبت، در گذر زمان- به‌ویژه از دوران پهلوی به بعد- به «افسانه‌ی ملی حقارت» تبدیل شد. و هرچه بیشتر تکرار شد، ما را بیشتر در «لحظه‌ی عباس‌میرزایی» حبس کرد: لحظه‌ای ابدی از پرسیدن «چرا عقب ماندیم؟» بدون یک قدم حرکت به جلو. نکته‌ی اصلی برای میرسپاسی این نیست که آیا آن گفت‌وگو رخ داد یا نه. پرسش او عمیق‌تر است: چگونه یک روایت تاریخی به ابزار بازتولید مداوم احساس حقارت تبدیل می‌شود؟ آن هم درباره‌ی مردی که در عمل سیاسی‌اش- اعزام محصلان به اروپا، اصلاح ارتش، و بنیان‌گذاری راه‌های نوسازی- نمونه‌ی کنشگری خردمندانه بود، نه انفعال.

گروه اندیشه: دکتر جواد حیدری در مقاله ای که پیرامون کتاب «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» نوشته دکتر علی میرسپاسی، در سایت مشق نو منتشر کرده، جابه‌جایی صورت‌مسئله تاریخی روشن‌فکری ایران را به بحث می‌کشد. نویسنده با نقد چهار گفتمان فلج‌کننده شامل «عقب‌ماندگی»، «انحطاط»، «دوگانه سنت/تجدد» و «نوستالژی باستان‌گرایی»، نشان می‌دهد که غرق شدن در «کینه‌توزی تاریخی» و تکرار پرسش «چرا عقب ماندیم؟»، جامعه را در انفعال نگه داشته است. کتاب با ساختارشکنی از روایت های رایجی چون «افسانه عباس‌میرزا»، انقلاب مشروطه را پروژه‌ای اصیل و مدرنیته‌ای زیسته معرفی می‌کند. از نظر حیدری، میرسپاسی با بهره‌گیری از پراگماتیسم جان دیویی و رویکرد توانمندی آمارتیا سن، واژه بومی «آبادانی» و «مراقبت از زندگی مشترک» را جایگزین توسعه وارداتی می‌کند. در نهایت، با آسیب‌شناسی علوم اجتماعی، راهکار عبور از تقلید را «میهمان‌نوازی فکری»، بازسازی امید اجتماعی و تلاش برای ترسیم «جامعه نیک» رو به آینده می‌داند. این مطلب را در ادامه می خوانید: 

****

۱

فرض کنید بیماری سال‌ها نزد پزشکان مختلف رفته و همیشه یک سؤال پرسیده: «چرا من مثل دیگران سالم نیستم؟» روزی پزشکی به او می‌گوید: «مشکل شما در پاسخ نیست، در سؤال است. بپرسید سلامتی برای من چه معنایی دارد و چطور به آن برسم.» علی میرسپاسی، جامعه‌شناس ایرانی، در کتاب بسیار مهم خودش، «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» دقیقاً همین کار را با ذهن ما ایرانیان می‌کند.

او می‌گوید پرسشی که از دوران مشروطه تا امروز نسل به نسل تکرار کرده‌ایم، «چرا ما عقب ماندیم و غرب پیشرفت کرد؟» خودش بخشی از بیماری است، نه راه درمان. پیشنهاد او جایگزینی این پرسش با پرسشی دیگر است: «جامعه‌ی نیک برای ایرانیان چه معنایی دارد و چگونه می‌توان آن را ساخت؟» تفاوت ظاهراً کوچک است اما یکی نگاه به عقب و غرق در حسرت است؛ دیگری نگاه به جلو و همراه با مسئولیت.

علی میرسپاسی و گذر از «افسانه ملی حقارت» و چرخه عقب ماندگی/ بازخوانی مدرنیته ایرانی / چرا باید پرسش تاریخی ایرانیان تغییر کند؟
جواد حیدری

میرسپاسی نشان می‌دهد فضای فکری ایران معاصر اسیر چند «گفتمان طاقت‌فرسا» شده- روایت‌هایی که هر یک به شکلی، افق آینده را می‌بندند. گفتمان اول «عقب‌ماندگی» است که می‌گوید غرب معیار مطلق است، ما همیشه عقب‌تریم. مهم‌ترین ایراد این گفتمان نوعی احساس دائمی کمبود است.

گفتمان دوم «انحطاط است» که حرف اصلی‌اش این است که ایران از برهه‌ای دچار «انقطاع» فکری شد و در زوال ماند. ایراد میرسپاسی به این گفتمان این است که در آن باور به سرنوشت محتوم موج می‌زند.

گفتمان سوم «سنت در برابر تجدد» است که مدعای اصلی آن این است که باید یکی را کامل پذیرفت و دیگری را کامل رد کرد و این گفتمان در نهایت به نوعی بن‌بست دوگانه‌ساز ختم می‌شود. گفتمان چهارم «نوستالژی ایران باستان» است که نجات ما را در بازگشت به گذشته‌ی پیش از اسلام می‌بیند و عیب‌اش در فرار از حال به گذشته‌ی خیالی است.

ویژگی مشترک این چهار روایت چیست؟ میرسپاسی با دقت یک جراح انگشت می‌گذارد روی یک نکته: همه‌ی آن‌ها از پیش تصمیم گرفته‌اند نتیجه چه باشد. به‌جای تحلیل واقعیت تاریخی ایران، دنبال شواهدی برای اثبات محکومیت آن می‌گردند.

محصول این نگاه، چیزی است که او «کینه‌توزی تاریخی» (historical ressentiment) می‌نامد: آمیزه‌ای از تحقیر، حسرت، و خشم خاموش نسبت به گذشته که به‌جای برانگیختن کنش، ما را در سوگواری و انفعال نگه می‌دارد.

او اینجا از ریچارد رورتی وام می‌گیرد که «چپ فرهنگی» دانشگاهی آمریکا را متهم می‌کرد «شناخت» را جای «امید» گذاشته و نقد انتزاعی را جای اصلاح واقعی نهادها- و همان الگو را در بخشی از روشنفکری ایرانی بازمی‌شناسد.

۲

درخشان‌ترین فصل کتاب مربوط افسانه‌ای است که همه باورش کرده‌ایم. روایت آشناست. عباس‌میرزا، ولیعهد ایران در میانه‌ی جنگ‌های ایران و روس، با بغض و حسرت از ژوبر- فرستاده‌ی ناپلئون- می‌پرسد: «چرا شما اروپاییان پیشرفت کرده‌اید و ما این‌چنین عقب‌مانده‌ایم؟»

این لحظه در ادبیات رایج ما- و در کتاب‌های پرفروشی مثل «ما چگونه ما شدیم؟» اثر صادق زیباکلام- به نقطه‌ی آغاز «خودآگاهی تلخ» ایرانیان تبدیل شده است. میرسپاسی کاری می‌کند که کمتر کسی کرده است. او به سرچشمه بازمی‌گردد و سفرنامه‌ی خود ژوبر را می‌خواند و تصویری کاملاً متفاوت می‌یابد.

عباس‌میرزای این متن- جوانی هفده‌ساله- نه شخصیتی شکست‌خورده و مچاله از حقارت است، بلکه شاهزاده‌ای هوشیار، پرسشگر، و اهل تدبیر که با نگاهی عقلانی و دیپلماتیک در حال فهم اروپای در حال تغییر و طراحی اصلاحات نظامی، آموزشی و اداری است. ژوبر خود از هوش و ادب و کنجکاوی او با ستایش سخن می‌گوید.

پس چه اتفاقی افتاد؟ روایتی متعادل و حتی مثبت، در گذر زمان- به‌ویژه از دوران پهلوی به بعد- به «افسانه‌ی ملی حقارت» تبدیل شد. و هرچه بیشتر تکرار شد، ما را بیشتر در «لحظه‌ی عباس‌میرزایی» حبس کرد: لحظه‌ای ابدی از پرسیدن «چرا عقب ماندیم؟» بدون یک قدم حرکت به جلو.

نکته‌ی اصلی برای میرسپاسی این نیست که آیا آن گفت‌وگو رخ داد یا نه. پرسش او عمیق‌تر است: چگونه یک روایت تاریخی به ابزار بازتولید مداوم احساس حقارت تبدیل می‌شود؟ آن هم درباره‌ی مردی که در عمل سیاسی‌اش- اعزام محصلان به اروپا، اصلاح ارتش، و بنیان‌گذاری راه‌های نوسازی- نمونه‌ی کنشگری خردمندانه بود، نه انفعال.

۳

در برابر آن تصویر تاریک، میرسپاسی انقلاب مشروطه را بزرگ‌ترین دستاورد تاریخ معاصر ایران می‌داند. نه تقلیدی ساده از اروپا، نه بازگشتی به سنت- بلکه پروژه‌ای اصیل برای ترجمه‌ی مفاهیم جهانی حکومت قانون، پارلمان و شهروندی به زبان و بافت ایرانی.

نمونه‌اش رساله‌ی «یک کلمه» مستشارالدوله است. این رساله کوششی برای پل‌زدن میان اصل حکومت قانون و زبان دینی- فرهنگی ایرانیان، بدون قربانی‌کردن هیچ‌یک و جمله‌ای از عبدالرحیم طالبوف تبریزی که میرسپاسی آن را نماد کل پروژه می‌داند: «اول عشق‌ام به دنیاست، سپس به کشورم ایران، و در نهایت به شهرم تبریز.»

وفاداری به ایران، همراه با گشودگی به جهان. نه ملی‌گرایی تنگ‌نظر، نه جهان‌وطنی بی‌ریشه. مشروطه با همه‌ی ناتمامی‌اش، هنوز مهم‌ترین سرمایه‌ی فکری و نهادی ماست. مسیر درست، دور زدن یا محکوم‌کردن آن نیست- ادامه‌دادن همان روح است: مواجهه‌ی خلاق، نقادانه و بومی با جهان مدرن و مدرنیته.

یکی از ستون‌های نظری کتاب، خوانش میرسپاسی از جان دیویی، فیلسوف پراگماتیست آمریکایی است. خوانش رایج، مدرنیته را بسته‌ای آماده و از پیش تعیین‌شده می‌بیند که یا باید کامل پذیرفت یا کامل رد کرد.

دیویی چیز دیگری می‌گوید. او می‌گوید مدرنیته فرآیندی است که از دل زندگی روزمره، همکاری اجتماعی، و تجربه‌ی جمعی می‌جوشد. معیار سنجش یک ایده یا نهاد هم «حقیقت مطلق» آن نیست، بلکه پیامد عملی‌اش است برای کاهش رنج انسانی و افزایش مشارکت.

اهمیت این خوانش برای ایران روشن است: مدرنیته دیگر کالایی «غربی» و «بیگانه» نیست که باید وارد شود، بلکه ظرفیتی است برای رشد نهادهای دموکراتیک و همبستگی اجتماعی که می‌تواند از دل تجربه‌ی خود هر جامعه سر بربیاورد. و مشروطه، در این چارچوب، دقیقاً نمونه‌ی یک مدرنیته‌ی زیسته‌ی ایرانی است.

علی میرسپاسی و گذر از «افسانه ملی حقارت» و چرخه عقب ماندگی/ بازخوانی مدرنیته ایرانی / چرا باید پرسش تاریخی ایرانیان تغییر کند؟

۴

بخشی از کتاب در نگاه اول بی‌ربط به «آبادانی» می‌نماید، اما مستقیم به قلب ماجرا می‌زند. تولستوی در بحران روحی خود به این نتیجه رسید که علم جدید-با همه‌ی دقت و صداقت‌اش- نمی‌تواند به پرسش «برای چه هستم؟» پاسخ دهد.

ماکس وبر در سخنرانی «علم سیاست به‌مثابه‌ی حرفه»، پاسخی غیرمستقیم می‌دهد. او می‌گوید جهان مدرن دستخوش «افسون‌زدایی» شده است.جهانی بی‌راز- اما همین بی‌رازی، بار سنگین تعیین ارزش و معنا را تمام و کمال بر دوش خود انسان می‌گذارد.

علم می‌تواند بگوید چه هست؛ نمی‌تواند بگوید چه باید باشد. نتیجه‌گیری میرسپاسی برای ایران: مسئله‌ی آبادانی، در نهایت مسئله‌ای اخلاقی و معنایی است، نه فقط فنی و اقتصادی. با «واردکردن» علم و تکنولوژی حل نمی‌شود. پرسش واقعی این است: چه نوع زندگی‌ای می‌خواهیم، و چه ارزش‌هایی باید آن را هدایت کنند؟

اینجا به هسته‌ی استدلال می‌رسیم. اصطلاحاتی مانند «توسعه‌نیافتگی» و «عقب‌ماندگی» وارداتی‌اند و یک ویژگی مشترک دارند: ایران را همیشه در آینه‌ی غرب و همیشه در جایگاه کم‌تر می‌بینند. میرسپاسی پیشنهاد می‌کند به مفهومی تمام‌عیار ایرانی بازگردیم: آبادانی.

با تحلیلی زبان‌شناختی- از سفرنامه‌های قاجاری تا فرهنگ‌های لغت کهن- نشان می‌دهد «آباد» در فارسی همیشه به جایی اشاره داشته که مردم گرد هم آمده‌اند، آب و درخت و کشتزار هست، و زندگی جمعی با نظم و معنا جریان دارد.

آبادانی پس نزدیک‌تر است به «سکونت باکیفیت» تا «رشد اقتصادی». و نبود آبادانی، نبودِ زندگی جمعی معنادار است، نه فقط کمبود تولید ناخالص داخلی. اصطلاح کلیدی او آبادانی، «مراقبت از زندگی» است- مراقبتی پویا و رو به جلو، نه ایستا و نوستالژیک. او این مفهوم را حول سه محور بازتعریف می‌کند:

یکم) سرنوشت مشترک- امکان اینکه هر ایرانی، با هر تفاوت قومی، زبانی، مذهبی و طبقاتی، در هر گوشه‌ی کشور بتواند بگوید «ایران خانه‌ی من است.»

دوم) مراقبت معنادار از میهن- نه احساس ناسیونالیستی خام، بلکه کنش آگاهانه‌ی شهروندی که خود را عاملی فعال در ساختن آبادانی می‌بیند، نه گیرنده‌ی منفعل نتایج.

سوم) ایجاد و آفرینش امید اجتماعی- امید نه به‌عنوان یک حال خوب فردی، بلکه به‌عنوان نیرویی برای کنش جمعی.

میرسپاسی این چارچوب را به «رویکرد توانمندی» آمارتیا سن و مارتا نوسبام گره می‌زند: هدف نهایی توسعه افزایش درآمد سرانه نیست، بلکه گسترش آزادی‌های واقعی انسان‌ها برای زیستن زندگی‌ای است که خودشان ارزشمند می‌دانند. و با تکیه بر نقدهای آرتورو اسکوبار و تیموتی میچل بر «گفتمان توسعه» و سیاست‌های تکنوکراتیک، توضیح می‌دهد چرا بسیاری از طرح‌های توسعه‌ی از بالا به پایین در ایران- از پهلوی تا امروز- به‌جای آبادانی، شکاف دولت و مردم را عمیق‌تر کرده‌اند. آبادانی راستین باید مشارکتی باشد؛ یعنی تکیه بر دانش محلی و تجربه‌ی زیسته‌ی مردم هر منطقه، نه تأکید صرف بر نقشه‌های از پیش طراحی‌شده‌ی کارشناسان.

۵

تلخ‌ترین- و شاید دقیق‌ترین- بخش کتاب، تشخیص میرسپاسی از وضعیت علوم اجتماعی در ایران است. او مفهوم «سفر نظریه‌ها» را از ادوارد سعید وام می‌گیرد. وقتی ایده‌ای از بستری تاریخی- جغرافیایی به بستری دیگر منتقل می‌شود، باید دگرگون شود، با شرایط محلی درآمیزد و معنایی تازه بیابد. وگرنه واردات بی‌روح می‌ماند. مشکل ایران این است که بخش بزرگی از آنچه «تولید علم» نامیده می‌شود، در واقع ترجمه است- و نه ترجمه‌ی صادقانه و امانت‌دار، بلکه انتقال مفاهیم بدون توجه به بستر تاریخی و فکری متن اصلی. دو مثال او از این قرار است:

الف) «سیر حکمت در اروپا» از محمدعلی فروغی: فصل مربوط به برگسون، بدون ارجاع دقیق به منابع اصلی نوشته شده.

ب) «زمینه‌ی جامعه‌شناسی» از امیرحسین آریان‌پور: در واقع برگردانی از یک کتاب درسی آمریکایی، بدون آنکه این نکته به‌روشنی به خواننده گفته شود.

نگرانی میرسپاسی این است که این الگو- انتقال مفاهیم بدون تحلیل انتقادی، بدون ارجاع دقیق، و گاه در قالب رونویسی پنهان- امروز نه‌تنها ادامه دارد، بلکه در برخی موارد به سرقت علمی آشکار رسیده است. و پیامد آن یک چیز است: دانشگاهی که مصرف‌کننده‌ی نظریه است، اما تولیدکننده‌ی فهم نیست.

بهترین شاهد میرسپاسی برای این ادعا، سرگذشت خودِ مفهوم «غرب‌زدگی» است- و اینجا کتاب به یکی از لحظات طنزآمیز خود می‌رسد. تصور عمومی این است که این مفهوم را جلال آل‌احمد ساخت. اما زنجیره‌ی واقعی چنین است:

احمد فردید- که خود از طریق آموزه‌های هانری کربن فرانسوی با فلسفه‌ی مارتین هایدگر آشنا شده بود- نقد هایدگری بر مدرنیته‌ی غربی را برگرفت، آن را به بحران هویت ایرانی گره زد و مفهوم «غرب‌زدگی» را پیش کشید. سپس آل‌احمد بود که این مفهوم را عمومی و پرآوازه کرد.

نتیجه‌ای که میرسپاسی می‌گیرد، مثل گره‌ای است که تنها با پذیرش صورت مسئله باز می‌شود. مفهومی که قرار بود نقدِ وابستگی فکری به غرب باشد، خودش محصول یک «سفر نظریه» از غرب به ایران است. پس مسئله هرگز خودِ وام‌گیری فکری نیست بلکه مسئله کیفیت آن است. آیا با تأمل، بومی‌سازی خلاقانه و ارجاع دقیق همراه است، یا تقلید سطحی و بی‌زمینه؟

۶

میرسپاسی در برابر دو گزینه‌ی رایج، گزینه‌ی سومی می‌گذارد. دو گزینه‌ی رایج کدام است؟ اولی انزوای فرهنگی است که به دنبال رد هر آن چیزی است که از غرب می‌آید که این خود نوعی واکنش کینه‌توزانه و بی‌ثمر است.

گزینه‌ی دوم ترجمه‌ی صرف و انتقال نظریه‌هاست بدون نقد آن‌ها که این کار تولید علم نیست، مصرف علم است. گزینه‌ی سوم میهمان‌نوازی فکری است که پیشنهاد خود میرسپاسی است؛ یعنی رویارویی فعال، انتقادی و خلاق با اندیشه‌ها.

استعاره‌ی «میهمان‌نوازی» دقیق انتخاب شده است. میهمان را نه از در بیرون می‌کنیم، نه اجازه می‌دهیم صاحب‌خانه شود. با او گفت‌وگو می‌کنیم، در خانه‌ی خودمان و با قواعد خودمان. اندیشه‌ی جهانی را باید با تاریخ، زبان و تجربه‌ی زیسته‌ی خودمان درگیر کرد تا نظریه‌ای بزاید که هم بومی است و هم در گفت‌وگو با جهان. این همان چیزی است که میرسپاسی گذار از «تقلید» به «تأمل» می‌نامد.

اگر بخواهیم کل استدلال کتاب را در یک نقشه‌ی راه بریزیم هفت گام برای اندیشیدن به آبادانی است.

۱. بیرون آمدن از چرخه‌ی گفتمان‌های بسته- عقب‌ماندگی، انحطاط، تقابل سنت/تجدد، نوستالژی گذشته. نه با انکار مشکلات، بلکه با رد این پیش‌فرض که سرنوشت ما از پیش رقم خورده است.

۲. بازخوانی منصفانه‌ی تاریخ خودمان- همان کاری که او با افسانه‌ی عباس‌میرزا کرد: هیچ روایت آشنایی را بی‌پرسش نپذیریم، به منابع اصلی برگردیم.

۳. ساختن بر پایه‌ی دستاوردهای واقعی- به‌ویژه میراث مشروطه، به‌جای محکوم‌کردن یا فراموش‌کردن آن.

۴. فهم مدرنیته به‌عنوان فرآیند زیسته- نه بسته‌ای وارداتی؛ چیزی که می‌تواند از دل تجربه‌ی ایرانی نیز بروید.

۵. جایگزینی زبان توسعه با زبان آبادانی- زبانی که هدف‌اش نه فقط رشد اقتصادی، بلکه مراقبت از زندگی مشترک، اعتماد عمومی، عدالت، تکثر فرهنگی و شکوفایی همه‌ی شهروندان است.

۶. بازسازی علوم انسانی- از ترجمه و تقلید، به تأمل و نظریه‌پردازی اصیل.

۷. پرورش امید اجتماعی- نه خوش‌بینی ساده‌لوحانه، بلکه پیش‌شرط روانی و مدنی هر تغییر واقعی.

میرسپاسی کتاب‌اش را با تصویری به یاد ماندنی می‌بندد. جهان امپراتوری عباسی در حال فروپاشی بود و این یکی از بحرانی‌ترین لحظات تاریخ اسلام این دوران بود. غزالی در آن لحظه چه کرد؟ به سوگواری نپرداخت.

نشست و «کیمیای سعادت» را نوشت- کتابی سرشار از امید و راهکارهای عملی برای زیستن اخلاقی. درس این تصویر برای میرسپاسی روشن است. حتی در روزگار بحران، اندیشیدن به جامعه‌ی نیک و ترسیم افقی برای آبادانی، نه‌تنها ممکن، بلکه ضروری است.

پرسش «چگونه به آبادانی ایران فکر کنیم؟» بنابراین دعوتی است به نوعی از اندیشیدن که نه در بند گذشته‌ی خیالی باشکوه است، نه اسیر خیالِ سیاهِ زوال، و نه دلبسته‌ی تقلید کورکورانه از هیچ الگوی بیرونی. نگاهی است که از سه جا زاده می‌شود: از تجربه‌ی واقعی ایرانیان، از گفت‌وگوی صادقانه با تاریخ خودمان و جهان، و از همکاری آگاهانه‌ی شهروندانی که ایران را خانه‌ی مشترک خود می‌دانند.

چرا این کتاب را باید خواند؟ میرسپاسی نسخه‌ای برای اصلاح ایران نمی‌پیچد و وعده‌ی راه‌حل نمی‌دهد. کاری که می‌کند مهم‌تر و دشوارتر است: جای پرسش را عوض می‌کند و شاید همین کافی باشد. چون ملتی که صد سال است می‌پرسد «چرا عقب ماندیم؟»، صد سال است دارد به عقب نگاه می‌کند. کسی که می‌پرسد «جامعه‌ی نیک چیست و چگونه بسازیم‌اش؟»، ناچار است رو به جلو بایستد.

216216

کد مطلب 2257635

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 3 =