گروه اندیشه: دکتر عباس نعیمی جورشری، جامعهشناس، با نگارش مطلبی در انصاف نیوز از خنده نه به عنوان کنش فردی بلکه حضور خنده در افراد را محصول میزان توسعه کشور در ساختارها و زیرساخت ها یاد می کند. از نظر او « خنده یک رفتار فردی نیست؛ شاخصی از کیفیت زندگی اجتماعی است. همانگونه که دورکیم خودکشی را صرفاً یک مسئله فردی نمیدانست، میتوان گفت فراوانی یا کاهش خنده نیز صرفاً به خلقوخوی افراد مربوط نیست، بلکه به وضعیت جامعه گره خورده است.» این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
از نظر جامعهشناختی بهتر است بین «عوامل» و «چرایی بنیادین» این پدیده تفکیک قائل شویم. برای پاسخ به اینکه «چرا اساساً خنده در یک جامعه کاهش مییابد؟» باید به سطوح عمیقتری برویمبه نظر می رسد حداقل سه لایه در این موضوع وجود دارد:
الف. سطح روانشناختی: اضطراب، افسردگی، فرسودگی و استرس.
ب. سطح اجتماعی: بیاعتمادی، ناامنی، انزوای اجتماعی، کاهش سرمایه اجتماعی و فشارهای اقتصادی.
پ. سطح فرهنگی و تمدنی: احساس از دست رفتن افق آینده، بحران معنا و کاهش احساس مشارکت در ساختن آینده.
در واقع، خنده یک رفتار فردی نیست؛ شاخصی از کیفیت زندگی اجتماعی است. همانگونه که دورکیم خودکشی را صرفاً یک مسئله فردی نمیدانست، میتوان گفت فراوانی یا کاهش خنده نیز صرفاً به خلقوخوی افراد مربوط نیست، بلکه به وضعیت جامعه گره خورده است.
من در اینجا یک تز مرکزی دارم.
«مردم زمانی راحت میخندند که جهان برایشان قابل اعتماد، آینده قابل تصور و روابط اجتماعی گرم باشد. هرچه این سه عنصر تضعیف شوند، خنده نیز از یک واکنش طبیعی به یک رفتار دشوار تبدیل میشود.»
این که چرا خندیدن برای مردم ایران سختتر شده است، یک چارچوب نظری مشخص پیشنهاد می کنم که قبلاً هم در گفتارهایی پیرامون آن سخن گفته ام؛ یعنی «فرسایش هنجاری در دل دوام ساختاری».به نظرم این نظریه میتواند توضیحی متمایز ارائه دهد؛ زیرا از تبیینهای صرفاً اقتصادی یا روانشناختی فراتر میرود.
فرض بنیادین من این است که جامعه ممکن است از نظر ساختاری همچنان پابرجا بماند؛ نهادها کار کنند، مردم به سر کار بروند، مدارس باز باشند، انتخابات برگزار شود و زندگی روزمره ادامه پیدا کند. اما در زیر این دوام ظاهری، هنجارهای اجتماعی، سرمایه عاطفی، اعتماد، امید و احساس تعلق بهتدریج فرسوده شوند. خنده دقیقاً یکی از نمودهای این سرمایه هنجاری است.
در جامعهای که هنوز دوام ساختاری دارد، مردم همچنان زندگی میکنند؛ اما در جامعهای که دچار فرسایش هنجاری شده است، زندگی را با سبکی متفاوت تجربه میکنند:
کمتر به یکدیگر اعتماد میکنند.
کمتر احساس امنیت روانی دارند.
آینده را مبهم میبینند.
کمتر احساس میکنند که تلاش امروز به فردای بهتری منجر خواهد شد.
در چنین شرایطی، خنده نخستین چیزی نیست که از بین میرود؛ آخرین چیزی است که آرامآرام رنگ میبازد. به بیان دیگر، کاهش خنده را صرفاً نتیجه مشکلات اقتصادی نمی توان دانست، بلکه باید آن را نشانه کاهش انرژی اخلاقی و عاطفی جامعه تلقی کنیم که البته با ساخت اقتصاد هم مرتبط است.
امیل دورکیم جامعهشناس فرانسوی از «انرژی اخلاقی» سخن میگفت؛ همان نیرویی که افراد را به زندگی جمعی پیوند میدهد. وقتی این انرژی فرسوده میشود، جامعه هنوز فرو نپاشیده است، اما شور زندگی در آن کاهش مییابد.
لذا سخت شدن خندیدن در ایران را نباید فقط با فشارهای اقتصادی توضیح داد. من تبیینی غیر مارکسیستی برای این بحث دارم. از منظر تز “فرسایش هنجاری در دل دوام ساختاری”، جامعه هنوز به حیات خود ادامه میدهد، اما منابع تولیدکننده امید، اعتماد، تعلق و امنیت روانی بهتدریج فرسوده شدهاند. خنده در چنین جامعهای صرفاً یک احساس نیست؛ شاخصی از سلامت هنجاری جامعه است. هرچه این سرمایه هنجاری تحلیل رود، خنده نیز دشوارتر میشود.
حتی یک گام دیگر باید در این توضیح پیشروی کرد. بیایید خنده را نه فقط یک هیجان، بلکه یک «کنش اجتماعی» تعریف کنیم. خنده زمانی شکل میگیرد که فرد احساس کند جهان اطرافش تا حدی قابل اعتماد، قابل پیشبینی و قابل مشارکت است. بنابراین، کاهش خنده صرفاً کاهش شادی نیست؛ نشانهای است از اینکه جامعه، در دل دوام ساختاری خود، بخشی از ظرفیتش برای تولید تجربههای مثبت جمعی را از دست داده است.
در رابطه با عوامل دخیل در سخت خندیدن ایرانیان نیز محورهای زیر می تواند تصویری نسبتا جامع به ما ارایه دهد مثل فرسایش امید، انباشت سوگ های جمعی، فشار دایمی بقا، کاهش سرمایه اجتماعی، زندگی در وضعیت اضطراری، طنز و دفاع.
انباشت سوگ های جمعی
سوگ فقط واکنش به مرگ یک عزیز نیست. جامعه نیز میتواند سوگوار شود؛ سوگوار فرصتهای از دسترفته، آرزوهای بر باد رفته، امنیت ازدسترفته یا آیندهای که دیگر مانند گذشته قابل تصور نیست.
چرا میگوییم «انباشت»؟در شرایط عادی، جامعه با یک بحران روبهرو میشود، سوگواری میکند، خود را ترمیم میکند و به زندگی بازمیگردد. اما وقتی بحرانها پشت سر هم رخ میدهند، هنوز یک زخم التیام نیافته، زخم دیگری ایجاد میشود.
در سالهای اخیر، بسیاری از ایرانیان بهطور مستقیم یا غیرمستقیم با تجربههایی مانند. همهگیری کرونا و فقدانهای ناشی از آن،فشارهای اقتصادی و کاهش امنیت معیشتی، اعتراضات و پیامدهای انسانی و اجتماعی آن، موجهای گسترده مهاجرت و جدایی خانوادهها، تنشهای امنیتی و جنگهای منطقه، و احساس تداوم بیثباتی روبهرو بودهاند.
هر یک از اینها بهتنهایی میتواند سوگآور باشد؛ اما کنار هم، سوگی انباشته ایجاد میکنند.پیامد اجتماعی آن چیست؟
سوگِ انباشته فقط اندوه تولید نمیکند؛ بلکه ظرفیت جامعه برای تجربه هیجانهای مثبت را کاهش میدهد. مردم همچنان ممکن است بخندند، اما خنده کمتر از ژرفای وجودشان برمیآید و بیشتر جنبهای گذرا یا دفاعی پیدا میکند. از این منظر، سخت شدن خنده به این معنا نیست که مردم حس شوخطبعی خود را از دست دادهاند؛ بلکه بار عاطفیِ تجربههای حلنشده، فضای روانی جامعه را اشغال کرده است.
معتقدم جامعهای که فرصت سوگواری پیدا نکند، بهتدریج توان شادمانی را نیز از دست میدهد. این گزاره من از نظر جامعهشناختی نیز قابل دفاع است، زیرا بر این ایده تکیه دارد که سوگ اگر به رسمیت شناخته و پردازش نشود، میتواند آثار بلندمدتی بر زندگی عاطفی و روابط اجتماعی بگذارد.
فشار دائمی بقا
جامعه زمانی دچار فشار دائمی بقا میشود که بخش عمده انرژی ذهنی و عاطفی افراد، نه صرف رشد و لذت، بلکه صرف حفظ حداقلهای زندگی شود.
در چنین شرایطی، فرد هر روز با پرسشهایی از این دست بیدار میشود:
- آیا میتوانم هزینههای زندگی را تأمین کنم؟
- آیا شغلم پایدار خواهد ماند؟
- آیا ارزش داراییهایم حفظ میشود؟
- آیا آینده فرزندم قابل پیشبینی است؟
این پرسشها فقط مسائل اقتصادی نیستند؛ آنها تمام ظرفیت شناختی و هیجانی فرد را اشغال میکنند.
از منظر جامعهشناسی وقتی جامعه وارد وضعیت «بقا» میشود، اولویتها تغییر میکنند. در شرایط عادی، انسان به خلاقیت، دوستی، هنر، تفریح، عشق و شوخطبعی نیز انرژی اختصاص میدهد. اما در وضعیت بقا، ذهن ناچار است بیشتر منابع خود را صرف حل مسائل فوری کند. در نتیجه، خنده کمرنگ میشود؛ نه چون مردم حس شوخطبعی ندارند، بلکه چون ذهن آنها دائماً درگیر مدیریت تهدیدهاست.
در اینجا بایستی تفاوت فشار بقا با فقر را لحاظ کنیم. دقت کنیم که فشار بقا الزاماً به معنای فقر مطلق نیست. حتی فردی با درآمد متوسط نیز اگر هر روز احساس کند آیندهاش نامطمئن است، ممکن است در وضعیت بقا زندگی کند. بنابراین، مسئله فقط میزان درآمد نیست؛ احساس ناامنی مزمن است.
خنده معمولاً زمانی شکل میگیرد که ذهن برای لحظاتی از حالت مراقبت و دفاع خارج شود. اما در فشار دائمی بقا، ذهن فرصت چندانی برای این رهایی پیدا نمیکند. به همین دلیل، خنده از یک واکنش خودانگیخته به رفتاری دشوارتر تبدیل میشود.
در چارچوب «فرسایش هنجاری در دل دوام ساختاری»، فشار دائمی بقا صرفاً یک فشار اقتصادی نیست؛ بلکه مکانیزمی است که به فرسایش هنجاری میانجامد. جامعه همچنان کار میکند و ساختارها پابرجا هستند، اما افراد بخش بزرگی از توان روانی خود را صرف «دوام آوردن» میکنند، نه «زندگی کردن». در نتیجه، روابط اجتماعی، اعتماد، مشارکت، شوخطبعی و نشاط جمعی بهتدریج تحلیل میروند. وقتی جامعه بیش از آنکه مشغول زندگی باشد، مشغول دوام آوردن است، خنده نیز از یک رفتار طبیعی به کالایی کمیاب تبدیل میشود. این امر تمایزی است میان «ادامه حیات جامعه» و «کیفیت زیستن در جامعه».
در یک جمع بندی به نظرم خنده، بیش از آنکه یک ویژگی فردی باشد، یک شاخص اجتماعی است. هرگاه امنیت، امید، اعتماد و امکان پیشبینی آینده کاهش یابد، خنده نیز کمرنگ میشود. مردم ایران خندیدن را فراموش نکردهاند؛ بلکه زیر بار انباشت بحرانها، انرژی روانی لازم برای خندیدن را از دست دادهاند. با این حال، استمرار طنز در فرهنگ عمومی نشان میدهد که جامعه هنوز از درون کاملاً تسلیم نشده و میکوشد با شوخی، بخشی از رنج خود را مدیریت کند. ایران و ایرانیان پتانسیل های تمدنی بزرگی برای عبور از بحران ها دارند.
۲۱۶۲۱۶







نظر شما