برای ما جماعت کسبوکار، چهارده مرداد فقط سالگرد یک اتفاق تاریخی نیست؛ سالگرد عود کردن یک جور ناخوشی مزمن ملی است. قصه، همان رویای شیرینی است که ۱۲۰ سال پیش میخواستیم تعبیرش کنیم و هنوز در شرکتها و استارتاپهای مدرنمان لنگ میزند: اینکه همهچیز یک تشکیلات، فقط به یک نفر بند نباشد.
مشروطه، نسخهی شفابخشی بود که میگفت به جای اینکه صبح تا شب چشممان به قبلهی عالم باشد که امروز سر دماغ هست یا نه، یک ساختار و قانون بسازیم که کار خودش را بکند. اما راستش را بخواهید، امروز با قدم زدن در راهروهای بسیاری از شرکتهای خصوصی، متوجه میشویم که آنها نسخههای مینیاتوری از همان دربار قاجارند. ما با پدیدهای مواجهیم که من اسمش را گذاشتهام: «مؤسسسالاری تصلبیافته».
عود سندرم ارباب و رعیتی در اقتصاد مدرن
در بسیاری از سازمانهای ما، مرز میان ساختار و شخص کاملاً از بین رفته است. خدا سایهشان را کم نکند؛ اما اغلب شرکتها یک «حضرت مؤسس» دارند که خود را همزمان قانونگذار، مجری، دادرس و حتی مفسر سلیقه میداند. از رنگ پیک موتوری و لوگو گرفته تا استراتژیهای کلان، همهچیز باید از فیلتر ارادهی مبارک ایشان بگذرد.
در چنین فضایی، بدنه کارشناسی دیگر سرمایه انسانی متخصصی که توسعه ایجاد کند نیست؛ آنها به فراشباشیان مدرن و عملهاکرهای تنزل پیدا میکنند که فقط منتظرند تا فرمان ملوکانه صادر شود و چشم بگویند. این دقیقاً همانجایی است که میبینید کارمند ارشد شما، ساعت ۹ شب نگران فونت یک پاورپوینت است، نه سود فصلی شرکت؛ چون میداند ارادهی مبارک روی این چیزها حساس است.
حسرت «شینیزه»؛ چرا برندهای ما صدساله نمیشوند؟
همین استبداد ملوکانه است که باعث شده عمر شرکتهای ما به یک نسل هم قد ندهد. در ژاپن مفهومی داریم به نام شینیزه؛ یعنی کسبوکارهایی که صدها و گاه بالای هزار سال بدون وقفه زنده ماندهاند و نسلبهنسل منتقل شدهاند.
اما اینجا در زیستبوم اقتصاد خودمان، پیدا کردن برند بالای صد سال شبیه کیمیاگری است؛ نهایت دستاوردمان میرسد به یک شیرینیفروشی مثل «حاج خلیفه رهبر» یا فلان قهوهخانه و حجرهی فرشفروشی در بازار تهران. چرا؟
چون در ژاپن نام برند و ساختار از ژن بنیانگذار مهمتر است. اما در شرکتهای ما، با مرگ پادشاه (یا حتی قهر کردن او)، سلسله هم منقرض میشود. برندهای مدرن ما اغلب با خالقانشان دفن میشوند، چون هیچوقت از یک قلک شخصی، به یک نهاد مستقل تبدیل نشدهاند.
تلهی «استبداد خیرخواهانه»؛ امان از روزی که غبارها بخوابد!
در علم مدیریت، بین روزهای اول راهاندازی کسبوکار و روزهای بلوغ آن، تفاوت از زمین تا آسمان است:
- فاز شوالیهبازی (دوران جنگ): الحق که سازمان به یک مؤسس کاریزماتیک نیاز دارد که شمشیر بکشد، تصمیمات انتحاری بگیرد و فضا را بشکافد. در دوران بحران، این قهرمانبازیها سوخت پیشران سازمان است.
- فاز نهادسازی (تلهی استبداد خیرخواه): مشکل دقیقاً از جایی شروع میشود که غبار جنگ میخوابد و شرکت نیاز به اداره کردن پیدا میکند. اداره کردن، مجلس میخواهد، قانون میخواهد و حوصله. اما مؤسس همچنان دوست دارد با فرمانهای ضربتی و سلیقهای، مملکت کسبوکارش را بگرداند.
او چون معتقد است «من خیر و صلاح شرکتم را میخواهم»، حق وتوی همهچیز را برای خودش محفوظ میداند. غافل از اینکه استبداد خیرخواه از استبداد شرور خطرناکتر است؛ چراکه زیرساختهای سیستم را به بهانهی سرعت و نیت خیر نابود میکند. در این حالت، جلسات هیأتمدیره دیگر یک مجلس صاحباختیار نیستند، بلکه یک دارالشورای صوری برای تأیید و کفزدن برای منویات مؤسساند.
درمان درد: «برندسازی مشروطهخواهانه»
راهکار عملی برای عبور از این بحران، چیزی است که من آن را «برندسازی مشروطهخواهانه» مینامم. یعنی به جای اینکه برند و سازمان، بازتاب سلیقه و خلقوخوی شخصی یک نفر باشد، بیاییم جای شمشیر کشیدن، قلم به دست بگیریم و «قانون اساسی برند» را بنویسیم.
نوشتن کتابچه برند (برندبوک) و سند حاکمیت شرکتی، دقیقاً عمل خلعسلاح استبداد فردی به نفع عقلانیت سیستم است. اگر روزی حضرت مؤسس فیلش یاد هندوستان کرد، تغییر مزاج داد یا اصلاً از مجموعه رفت، دکان شرکت نباید تخته شود و کارمندان نباید سردرگم بمانند. در یک سیستم مشروطه، مرز بین استراتژی، اجرا و نظارت کاملاً شفاف است.
آزمون نهایی: شاخص «موبایل خاموش»
چطور بفهمیم شرکت ما به بلوغ مشروطه رسیده یا هنوز در دوران قبل از ۱۲۸۵ خورشیدی گیر کرده است؟ نیازی به ممیزیهای پیچیده نیست؛ پاسخ در یک آزمون ساده نهفته است: آزمون موبایل خاموش.
پیروزی واقعی مشروطه در یک کسبوکار، روزی نیست که شعارها و ارزشهای سازمانی را با خط نستعلیق روی دیوار شرکت قاب کنیم. پیروزی واقعی روزی رخ میدهد که حضرت مؤسس یا مدیرعامل بتواند برای دو هفته به سفر برود، موبایلش را کاملاً خاموش کند و آب در دل شرکت تکان نخورد.
آن لحظه، لحظهی پیروزی «قانون» بر «شخص» و پیروزی «کتابچه» بر «کاریزما» است. اگر غیر از این باشد، راستش را بخواهید، کسبوکار شما همان استبداد صغیر است که فقط لباس شیک شرکت سهامی خاص را به تن کرده است.
حرف آخر: استعفا از خُدایگانی
برای عبور از این دور باطل، رهبران کسبوکار باید به یک بلوغ روانی برسند. آنها باید بپذیرند که تضمین بقای میراثشان، در اعمال قدرت مدام نیست، بلکه در واگذاری قدرت به ساختار است.
آقا و خانم مدیرعامل؛ اگر میخواهید میراثتان با رفتن شما (یا حتی خوابیدن شما!) دود نشود، یا همین امروز دست از خدایگانی و صدور دستور بردارید و بجایش دستورالعمل بنویسید، یا منتظر باشید تا تاریخ این شرکت، در همان اتاق فرمان شخصیتان دفن شود. وقت آن رسیده که قلم قانون، جایگزین شمشیر کاریزما شود.
۲۱۶۲۱۶







نظر شما