گروه اندیشه: وحید اسلام زاده با ترجمه بخش هایی از کتاب پیتر کریچلی، می نمایاند که این نویسنده، مرزهای تنگ و محافظتی آزادی در دموکراسی لیبرال را به چالش میکشد. کریچلی با تکیه بر سنت فلسفی از افلاطون تا کانت و مارکس، تفکیک لیبرالی میان «دولت» و «جامعه مدنی» را یک فریب معرفتی میداند که نتیجهای جز بیگانگی قدرت و شیءوارگی روابط انسانی ندارد. او در برابر «حقوق انتزاعی روی کاغذ»، پدیدار «آزادی عقلانی» و «تعهد خودپذیرفته» را صورتبندی میکند. بر این اساس، دموکراسی واقعی نه در صندوقهای رأیِ چهارساله، بلکه در بازپسگیری قدرت تصمیمگیری در زیستجهان روزمره محقق میشود. کریچلی ضمن تبیین مفاهیمی چون «مادیگرایی اثباتی» و «تجسد یافتن قدرت»، بر ساخت یک «فضای عمومی» پای میفشارد که در آن با انحلال دولت و حفظ نظام اداری، جامعه به یک «خودمیانجیگری آگاهانه» دست مییابد؛ بستری که در آن شکوفایی فردی و همبستگی جمعی نه دشمنان هم، بلکه مقوم یکدیگرند. این مقاله را در ادامه می خوانید:
****
نقد «دوگانگی دولت و جامعه مدنی»
لیبرالها میگویند دولت باید از جامعه جدا باشد تا هر کسی در زندگی شخصیاش آزاد باشد و دولت فقط یک «داور» باشد. اما کریچلی معتقد است این جدایی یک «فریب» است. چرا؟ چون وقتی تو قدرتت را به دولت (یا سرمایه) میسپاری تا او برایت تصمیم بگیرد یا از «حقوق» تو دفاع کند، در واقع قدرتت را «بیگانه» کردهای (Alienated). ایده اصلی کریچلی آن است که دموکراسی واقعی این نیست که هر چهار سال یک بار به صندوق انتخابات رأی بریزیم (دموکراسی نمایندگی)، بلکه این است که قدرت کنترل بر زندگیمان را از دست دولت و شرکتها بگیریم و آن را در «زندگی روزمره» به کار ببندیم.
توهم «حقوق قانونی»
کریچلی میگوید: «حقوقی که دولت بر روی کاغذ مینویسد، انتزاعی و پوچ هستند.» به زبان ساده اگر تو در زندگی روزمره و در محیط کارت هیچ قدرتی نداشته باشی، اینکه در قانون نوشته شده، «شما حق دارید»، هیچ ارزشی ندارد. اما اگر تو و همکارانت قدرت سازماندهی و تصمیمگیری را در دست بگیرید (قدرت واقعی)، دیگر نیازی ندارید که از دولت التماس کنید تا حقوق شما را رعایت کند؛ چون خودتان «عامل» قدرت هستید. «آزادی، اجازه داشتن از طرف دولت نیست؛ بلکه تواناییِ سازماندهیِ زندگی در کنار دیگران است.»
کریچلی خصلت محدود و «حمایتی» آزادی و دموکراسی در نظریه سیاسی لیبرال را با توسعهی مفهومی فلسفی به نام «آزادی عقلانی» به چالش میکشد. او اندیشههای افلاطون، ارسطو، روسو، هگل و کانت را بررسی میکند تا بر ماهیت اجتماعی و جمعیِ آزادی تأکید ورزد و فرد را در یک بافت غنی از نهادهای اجتماعی قرار دهد.
مفهوم «آزادی عقلانی» برای به چالش کشیدن برداشتهای لیبرال-فردگرایانه از آزادی، توسعه یافته است. نشان داده میشود که این مفهوم «عقلانی»، تجلیبخش و بیانگرِ اصولی از اقتدار سیاسی است که دموکراتیک، جمعی و مشروع است؛ چرا که این اقتدار، متضمنِ وحدتی و تعهدی است که فرد، خود به صورت ارادی پذیرفته است (تعهدی خودپذیرفته).

نقد «آزادی حمایتی» و معرفی آزادی عقلانی
در فلسفه لیبرال، آزادی یعنی «حفاظت». یعنی دولت یک حصار دور من بکشد تا هیچکس (نه دولت و نه دیگران) به حریم خصوصی من وارد نشود. به این میگویند «آزادی منفی» (آزادی از چیزی). کریچلی این آزادی از چیزی را نقد می کند و می گوید این مدل از آزادی، «محدود» است. چون تو در این حالت، فقط یک «جزیره» هستی که از دیگران جدا شدهای. این آزادی، تو را رها نمیکند، بلکه تو را تک و تنها میکند.
کریچلی با کمک غولهای فلسفه (از افلاطون تا کانت)، میگوید آزادی واقعی، «مثبت» است. یعنی آزادی برای انجام چیزی. معنای عقلانی بودن در اینجا «عقلانی» به معنای ریاضی یا منطق خشک نیست. بلکه یعنی «آگاهانه». آزادی عقلانی یعنی من بدانم چه هستم، در چه جامعهای هستم و آگاهانه تصمیم بگیرم که چگونه با دیگران زندگی کنم.
فرد در «بافت اجتماعی» (Social-institutional fabric) و تعهد خودپذیرفته (Self-assumed obligation)
این یک نکته بسیار مهم است. لیبرالها فکر میکنند «فرد» اول میآید و بعد «جامعه» ساخته میشود. دیدگاه کریچلی میگوید خیر! هیچ انسانی «اول» نیست. ما هر کدام در یک «بافت» (تار و پود) از روابط، زبان و نهادها متولد میشویم. من بدون جامعه، اصلاً «من» نیستم. پس آزادی من نمیتواند «جدا» از آزادی تو باشد. آزادی من، در گروی آزادی توست.
اینجا کریچلی به یک موضوع حساس اشاره میکند: «قانون و تعهد». از نظر او با وجود تضاد در سیستمهای فعلی، قانون «تحمیل» میشود (از بالا به پایین). تو مجبور هستی اطاعت کنی چون اگر نکنی، مجازات میشوی. راهکار کریچلی میگوید در یک جامعهی دموکراتیک و جمعی، تعهد «خودپذیرفته» است. یعنی من به قانون یا تعهد اجتماعی پایبندم، نه چون میترسم، بلکه چون خودم و جامعهام آگاهانه تصمیم گرفتهایم که این قانون برای خیرِ همهی ماست. این یعنی «مشروعیت واقعی».
اگر بخواهیم این بخش را در یک جمله خلاصه کنیم، کریچلی میگوید: «آزادی، فرار از جامعه و تکافتادگی نیست؛ بلکه یافتنِ جایگاه درست خود در یک جامعهی آگاهانه و پذیرفتن تعهداتی است که خودمان، در کنار هم، خلق کردهایم.»
دولت به مثابه «قدرت بیگانه شده»
دولت به مثابه «قدرت بیگانه شده»، این یکی از مهمترین ایدههای مارکس است. تصور کن تو و همسایههایت قدرت دارید که محله را اداره کنید، اما چون نمیتوانید به توافق برسید، یک «شهردار» میگمارید تا تصمیم بگیرد. حالا آن شهردار شروع میکند به دستور دادن به شما.
نکته: آن که آن قدرت تصمیمگیری، در اصل متعلق به «شما» بود، اما حالا «بیگانه» شده و در قامت «دولت» به شما دستور میدهد. مارکس میگوید دولت، چیزی نیست جز انعکاس ناتوانی ما در سازماندهی خودمان.
نقد «دموکراسی دو-سویه»؛ انتزاع و فتیشیسم
خیلیها میگویند: «بیایید دولت را اصلاح کنیم و در کنارش، جامعه مدنی (مردم) را هم تقویت کنیم.» نقد کریچلی و آنچه از مارکس بیان می کند این است که او میگوید این کار نمیشود. تا وقتی «دولت» و «جامعه» دو تا باشند، همیشه یکی بر دیگری مسلط است. «دموکراسی واقعی» یعنی این دو یکی شوند؛ یعنی همان «دموس» (مردم) بدون واسطهی دولت، زندگیشان را اداره کنند.
در غیر این صورت پدیده ای به نام انتزاع (Abstraction) ایجاد می شود؛ یعنی تبدیل انسان واقعی به یک «برچسب». مثلاً تو در اداره، یک «کارمند» هستی، در بانک یک «شماره حساب» و در دولت یک «رأیدهنده». اینها انتزاع هستند. حال وقتی این برچسبها را باور کنیم و فکر کنیم «بازار» یا «قانون» موجوداتی زنده و مقدس هستند که ما باید از آنها اطاعت کنیم، دچار فتیشیسم شدهایم.
برای مثال میگوییم «بازار تصمیم گرفت قیمتها بالا برود». انگار «بازار» یک موجود زنده است! در حالی که بازار فقط مجموعهای از تصمیمات انسانهاست. کریچلی میگوید سرمایهداری، روابط انسانی را به «اشیاء» تبدیل میکند (شیءوارگی یا Reification).
نظم متابولیک (Social Metabolic Order):
او از نقد دموکراسی دوسویه و فتیشیسم به نظم متابولیک می رود. از نظر کریچلی «متابولیسم» یعنی سوخت و ساز. سرمایهداری مثل یک موجود زنده است که منابع زمین و انرژی انسانها را میبلعد تا رشد کند. کریچلی میگوید این «سوخت و ساز» بر اساس «بیگانگی» است؛ یعنی هر چه بیشتر تولید میکنیم، از خودمان و از طبیعت دورتر میشویم.
در این بخش، کریچلی میخواهد به ما هشدار دهد: «تا زمانی که فکر میکنیم راه نجات در «اصلاح دولت» یا «بهتر کردن قوانین» است، در تلهی انتزاع هستیم. راه نجات این است که بفهمیم قدرت، نه در دست دولت است و نه در دست قانون، بلکه در «روابط مادی و واقعی تولید» است. ما باید از «شیء» بودن خارج شویم و دوباره «انسان» شویم.»
تقابل «حق» در برابر «خیر»؛نقد لیبرالها و جامعهگرایان (یک راه سوم)
این یک بحث بسیار معروف در فلسفه سیاسی است (بهخصوص در آثار جان رالز). لیبرالیسم (رالز) میگوید «حق» اول است. یعنی ما باید یک سری قوانین عادلانه (حقوق) بنویسیم که برای همه یکی باشد، و بعد هر کسی هر چه میخواهد برای خودش «خیر» تعریف کند. (مثلاً: قانون میگوید همه حق دارند به مدرسه بروند، حالا تو تصمیم بگیر چه بخوانی).
مارکس و کریچلی میگویند این نگاه اشتباه است. «خیر» (یعنی نیازهای واقعی انسانی برای شکوفایی) باید اول باشد. به زبان ساده، اگر تو گرسنه باشی، داشتن «حق غذا خوردن» روی کاغذ هیچ ارزشی ندارد. اول باید «خیر» (یعنی تأمین غذا) محقق شود تا مفهوم «حق» معنا پیدا کند. رهایی یعنی اولویت دادن به نیازهای واقعی انسان بر قوانین انتزاعی.
کریچلی اینجا یک ضربه به هر دو طرف میزند: لیبرالها فقط میگویند «من» و «آزادی فردی». (فردگرایی افراطی). جامعهگرایان میگویند «ما» و «منافع جمعی». (جمعگرایی افراطی). راه مارکس (پولیس مدرن) میگوید این دو تا (فرد و جامعه) دشمن هم نیستند. من فقط زمانی «فرد» میشوم که در یک «جامعه» باشم. پس دموکراسی واقعی (پولیس مدرن) جایی است که در آن، رشد من و رشدِ جامعه، یکی است. نه من فدای جامعه شوم و نه جامعه فدای من.
از «حقوق» به «نیازها و ظرفیتها»
این یکی از زیباترین بخشهای بحث کریچلی است. از نظر او حقوق چیزی است که تو «میخواهی» یا «تقاضا میکنی» (من حق دارم...). این یک حالت منفعل است. در این جا برای خروج از انفعال توجه به نیازها و ظرفیتها ضروری است: یعنی ما ببینیم برای اینکه یک انسان بتواند «خلاق» و «آزاد» باشد، به چه چیزهایی «نیاز» دارد و چه «ظرفیتی» باید ایجاد کنیم.
برای مثال به جای اینکه بگوییم «کارگر حق دارد ساعت کاریاش کم شود» (حقوق)، میگوییم «کارگر نیاز دارد زمان داشته باشد تا بتواند هنر بیاموزد و با خانوادهاش باشد تا انسان کامل شود» (ظرفیت).
دولت به عنوان «تحمیلکننده کد اخلاقی»
کریچلی میگوید دولت وقتی میآید و میگوید «این قانون عادلانه است»، در واقع دارد یک «اخلاق انتزاعی» را به ما تحمیل میکند تا ما یادمان برود که در واقعیت، طبقه کارگر در حال استثمار شدن است. دولت با قانون، «بیگانگی» ما را مدیریت میکند تا اعتراض نکنیم.
در این بخش، کریچلی به ما میگوید: «سرمایهداری ما را به دو دسته تقسیم کرده: یا «فردی» باشیم که فقط حقوقش را میخواهد، یا «عضوی از جامعه» باشیم که در آن غرق شده است. اما مارکس راهی را نشان میدهد که در آن، ما هم «تک و منحصربهفرد» هستیم و هم «عمیقاً اجتماعی». رهایی یعنی بازگرداندنِ اولویت به نیازهای واقعی انسانی و شکستنِ حصارهای قانونی که دولت دور ما کشیده است.»
مادیگرایی اثباتی (Affirmative Materialism) چیست؟
معمولاً وقتی میگوییم «ماتریالیسم» یا «مادیگرایی»، یاد چیزهای خشک، سرد و مکانیکی میافتیم (مثلاً: دنیا فقط اتم و مولکول است). اما کریچلی میگوید مارکس یک «مادیگرایی اثباتی» داشت. یعنی چه؟ یعنی تأیید کردن زندگی در تمام ابعادش.
تأیید کردن لمس کردن، دیدن، احساس کردن و خلق کردن. این مادیگرایی نمیگوید «ما فقط ماده هستیم»، بلکه میگوید «ما موجوداتی هستیم که از طریق حواس و عملمان (پراکسیس) با جهان ارتباط برقرار میکنیم». پس کمونیسم، یعنی «بله» گفتن به تمام ظرفیتهای حسی و خلاق انسان.
تجسد (Embodiment) در برابر بیتنی (Disembodiment):
از دیگر مباحث کلیدی که شاید بتوان کلیدیترین آن در نقاط تحلیل کریچلی است بحث تجسد در برابر بی تنی است. بیتنی (Disembodiment) یعنی قدرت ما از ما گرفته شده و به جای ما، در یک «سیستم» یا «نهاد» قرار گرفته است. مثلاً، تو قدرت نداری روی قیمت نان تصمیم بگیری، چون این قدرت در «سیستم بازار» (که یک چیز انتزاعی و بیتن است) قرار دارد. تو حس میکنی قدرتت را از دست دادهای و سیستم، جایگزین تو شده است.
تجسد (Embodiment) یعنی قدرت دوباره به «بدن» و «زندگی» ما برگردد. یعنی من و تو در دنیای هرروزه، در کنار هم، دوباره قدرت تصمیمگیری را به دست آوریم. قدرت نباید در یک «ساختار» (دولت یا شرکت) باشد، بلکه باید در «رابطهی متقابل» ما باشد.
برای ایضاح این بخش کریچلی از جهان زیست (Life world) در مقابل دستگاههای سیستمی اشاره می کند. جهان زیست همان زندگی هرروزه است؛ صبحها، خیابانها، گفت وگوها، کارها و روابط انسانی. اما دستگاههای سیستمی، همان قوانینی هستند که از بالا به ما دیکته میشوند و میگویند «چگونه باید زندگی کنیم».از نظر کریچلی هدف مارکس، منحل کردن این دستگاههای خشک و بازگرداندن مدیریت زندگی به «جهان زیست». یعنی زندگی را دوباره به خودِ زندگی بازگردانیم.
مارکس برای این منظور پراکسیس را به عنوان هستی شناسی پایه گذاری می کند. پراکسیس یعنی «عمل آگاهانه». مارکس میگوید ما با «فکر کردن» یا «حرف زدن» تغییر نمیکنیم، بلکه با «عمل کردن» در جهان واقعی، هر روز دوباره متولد میشویم. پس هستی ما، در «عمل» ماست، نه در «ایدههای» ما.
اگر بخواهیم این بخش را به زبان سادهتر بگوییم، کریچلی میگوید: «سرمایهداری قدرت ما را دزدیده و آن را در یک دنیای خیالی و انتزاعی به نام «سیستم»، «دولت» و «بازار» قرار داده است؛ به گونهای که ما دیگر حس نمیکنیم صاحب قدرت هستیم (بیتنی). اما راه نجات در این است که دوباره به «حواس» خودمان اعتماد کنیم، در «زندگی هرروزه» فعال شویم و قدرت را از آن دنیای انتزاعی بیرون بکشیم و دوباره در «بدن» و «روابط انسانی» جای دهیم. کمونیسم یعنی بازگشت به انسانیتِ حسی و فعال.»
در تقابل میان «کنترل اجتماعی» و «کنترل بیگانهی سرمایه و دولت»، نشان داده میشود که تعهد رهاییبخش مارکس، دموکراسیِ سادهانگارانهای نیست که متضمن یک هستی بدون میانجی باشد، بلکه در واقع، «خودمیانجیگری اجتماعی» را در مقابل «میانجیگریِ بیگانهی سیستم سرمایه» قرار میدهد. کریچلی در ادامه به بحث میانجی گری و ابعاد آن می پردازد.
میانجیگری (Mediation) به زبان ساده
میانجیگری یعنی هر رابطهای که از طریق یک «واسطه» برقرار شود. برای مثال تو میخواهی نانی بخری. تو مستقیماً با گندم یا خورشید حرف نمیزنی؛ تو از طریق «پول» و «نانوایی» به نان میرسی. در اینجا، «پول» و «نانوایی» میانجیهای تو هستند. در سیستم فعلی، میانجیهای ما (پول، دولت، قانون، بازار) تبدیل به «غولهایی» شدهاند که ما دیگر روی آنها کنترل نداریم.
برای مثال «بازار» تصمیم میگیرد قیمتها بالا برود. بازار یک موجود زنده نیست، بلکه مجموعهای از روابط انسانی است، اما چون این روابط «شیءوار» شدهاند، ما حس میکنیم یک نیروی خارجی (بیگانه) دارد زندگی ما را کنترل میکند. این همان «میانجیگری بیگانه» است.
در این میان برخی فکر میکنند رهایی یعنی حذف تمام واسطهها و میانجی ها. یعنی هیچ قانونی نباشد، هیچ سازماندهیای نباشد و هر کس هر طور دلش خواست عمل کند. کریچلی میگوید این «توهم» است. اگر ما فقط «خودبهخودی» عمل کنیم، دوباره به هرجومرج میرسیم و قدرت را از دست میدهیم.
او در ادامه به راهکار مارکس یعنی خودمیانجیگری اجتماعی (Social Self-Mediation) اشاره می کند. مارکس نمیگوید «واسطهها را حذف کنید»، بلکه میگوید «واسطهها را عوض کنید». تفاوت در چیست؟ به جای اینکه یک «دولت بیگانه» یا یک «بازار بیرحم» میانجی رابطهی ما با دیگران باشد، خود ما در قالب «تعاونیها» و «دموکراسیهای محلی» تصمیم بگیریم که چگونه با هم تعامل کنیم. در اینجا، «ما» هستیم که میانجی خودمان میشویم. یعنی سازماندهی وجود دارد، اما این سازماندهی «از پایین به بالا» و «آگاهانه» است، نه تحمیلشده از بیرون.
در این بخش، کریچلی میخواهد بگوید « سوسیالیسم به معنای بازگشت به یک دنیای ابتدایی و بدون نظم نیست؛ بلکه به معنای جایگزین کردن «نظمِ تحمیلی سرمایه و دولت» با «نظم آگاهانهی جامعه» است. ما نمیخواهیم بدون میانجی باشیم (چون غیرممکن است)، بلکه میخواهیم «خودمان» میانجی زندگیمان باشیم، نه یک سیستمِ بیتنی و بیگانه.»
در اینجا است که مفهوم «فضای عمومی پرولتاریایی» اهمیت مییابد و مشخص میشود که غیاب این مفهوم در نظریه و عملِ سوسیالیستی چه خلأ بزرگی ایجاد کرده است. نشان داده میشود که چنین مفهومی، به معنای «پایان سیاست» نیست، بلکه به معنای تحقق سیاست در امور هرروزهی «دموس» (مردم) است که بیانگر مفهومی از «خودحکومتی» (Self-government) است.
با ایجاد تمایزی بین «دولت» (State) و «حکومت/اداره» (Government)، میتوان خصلت ضددولتی دموکراسی را توسعه داد، بدون اینکه لزوماً به یک موضع «ضدسیاست» (Antipolitical) دچار شویم. با به رسمیت شناختن هویتهای متکثر و فراهم کردن امکان مشارکت، مفهوم «فضای عمومی کمونیستی» به عنوان یک «جامعهی سیاسی» ظهور میکند.
از این منظر کریچلی به تفسیر در برابر فردیت لیبرال (سرمایه در برابر انسان) می پردازد. از نظر او دروغ لیبرالها این است که میگویند «مارکس میخواهد همه را شبیه هم کند (وحدت مصنوعی)». در حالی که پاسخ کریچلی آن است «اتفاقاً این سرمایهداری است که ما را شبیه هم کرده است!» چطور؟ وقتی همه ما مجبوریم برای بقایمان به «پول» (که یک شیء است) متوسل شویم، ما دیگر انسان نیستیم، بلکه «پیادهنظام پول» هستیم. ما همه در برابر «قوانین بازار» یکسان و وابسته هستیم. این است «وابستگی عینی».
از نظر کریچلی راهکار مارکس آن است که وقتی ما قدرت را از «اشیاء» (پول، بازار، دولت) بگیریم و دوباره در «روابط انسانی» قرار دهیم، آنوقت است که هر کدام از ما میتوانیم «فرد» باشیم. یعنی آزادی من، نه در جدایی از تو (لیبرالیسم)، بلکه در همکاری با توست.
تفکیک «دولت» از «سیاست/حکومت»
این بخش برای بسیاری از فعالان سیاسی روشنگرانه است. از نظر کریچلی دولت (State) یک دستگاه به شدت کنترلگر، انتزاعی و جدا از مردم است که از بالا دستور میدهد. مارکس میگوید دولت باید «منحل» شود. حکومت/اداره (Government/Administration)، یعنی مدیریتِ امور. اینکه ما تصمیم بگیریم چه کسی چه کاری انجام دهد، چطور منابع را تقسیم کنیم و چگونه با هم هماهنگ شویم.
در نتیجه مارکس ضد «مدیریت و سازماندهی» نیست (او ضد آنارشیِ هرجومرج است)، بلکه او ضد «دولت» است. او میخواهد «سیاست» (یعنی تصمیمگیری دربارهی زندگی مشترک) از اتاقهای دربستهی دولت خارج شود و به «فضای عمومی هرروزه» (خیابان، محله، کارخانه) بیاید.
نقد کمونیسم اتحاد جماهیر شوروی
کریچلی میگوید کمونیسم و سوسیالیسمهای شکستخورده (مثل شوروی) این نکته را فراموش کردند. آنها «دولت» را عوض کردند (از پادشاه به حزب رسیدند)، اما «دولت» را باقی گذاشتند. این در حالی است که بر اساس ایدهی مارکس، ما نیاز به یک «فضای عمومی» داریم که در آن مردم به ویژه کارگران، بدون واسطهی حزب یا دولت، دربارهی زندگیشان بحث کنند و تصمیم بگیرند. این یعنی «جامعهی سیاسی»؛ جایی که سیاست، بخشی از زندگی هرروزه است، نه یک تخصص برای سیاستمداران.
با این رویکرد از نظر کریچلی «دموکراسی واقعی، یعنی جایگزینی «حکمرانی اشیاء و دولت» با «مدیریت آگاهانهی انسانها». در این دنیا، ما نه بردهی سیستم هستیم و نه تکوتنها در جزیره خودمان؛ بلکه ما «افراد آزادیم» که در کنار هم، زندگیمان را اداره میکنیم.»
بسیاری از منتقدان میگویند «مارکس فقط بلد بود بگوید سرمایهداری بد است، اما هرگز نگفت که دقیقاً جامعهی سوسیالیستی باید چطور باشد؛ او هیچ نقشهی عملی (Blueprint) نداد.» کریچلی در این بخش میخواهد نشان دهد که این «نقشه ندادن» از روی تنبلی یا ناتوانی نبوده، بلکه یک «انتخاب آگاهانه» بوده است. او سعی میکند بین «عدم اعتقاد به نقشههای خشک» و «داشتن یک چشمانداز اقتصادی» تعادل ایجاد کند.
کریچلی در بخش نهم کتابش اذعان میدارد که در تحلیلهای مارکسیستی، به دلیل اولویت دادن به «نقد شیوهی تولید سرمایهدارانه»، نیاز به مدلهای سازنده برای جامعهی سوسیالیستی معمولاً نادیده گرفته شده است. خودِ مارکس نسبت به «نقشهگری» (Blueprintism) ابراز بیمیلی میکرد و میخواست تا جایی که ممکن است، آزادی خلاقانهای را برای کنشگران واقعی (کسانی که در روابط اجتماعی خاص عمل میکنند) به دست آورد.
با این حال، گرایشهای بحرانی و دینامیکهای متناقض سرمایهداری، نیازمندِ چشماندازی از یک «جایگزین اقتصادی» است. این بخش نشان میدهد که اگرچه مارکس ممکن است در مورد «ابزارهای نهادی» اقتصاد سوسیالیستی ضعیف باشد (یعنی جزئیات اداری را ننوشته باشد)، اما در سطح «اصول» بسیار قوی است.
تنفر مارکس از طراحی ایدئولوژیک برای آینده
اما سوال اساسی این است که چرا مارکس از «نقشهگری» (Blueprintism) متنفر بود؟ کریچلی می گوید که تصور کن من برای تو نقشهای بکشم که دقیقاً در ساعت ۸ صبح چه بخوری، ساعت ۱۰ چه کتابی بخوانی و با چه کسی دوست شوی. آیا این «آزادی» است؟ به طور قطع نه! این یک زندان جدید است، فقط این بار زندانی است که توسط یک «نقشه» ساخته شده.
از نظر مارکس اگر از همین حالا برای سالهای آینده نقشههای دقیق بکشیم، در واقع داریم «دیکتاتوری حال» را بر «آینده» تحمیل میکنیم. او میخواست مردم آینده، خودشان بر اساس نیازهایشان، خلاقانه تصمیم بگیرند. از این منظر کریچلی میگوید درست است که ما نباید نقشه بکشیم، اما نمیتوانیم فقط بگوییم «سرمایهداری بد است» و ساکت شویم. چون وقتی سیستم فعلی فرو بپاشد، اگر هیچ «چشماندازی» نداشته باشیم، دوباره به همان الگوهای قدیمی برمیگردیم. از این رو از نظر کریچلی/ مارکس، ما به «نقشه» (جزئیات اداری) نیاز نداریم، اما به «اصول» (جهت حرکت) نیاز داریم.
اما برای طرح اصول به عنوان جهت حرکت، کریچلی از ارسطو کمک میگیرد. در معماری، اگر تو «اصول» درست (مثل استحکام، تعادل و کاربرد) را داشته باشی، میتوانی هر خانهای بسازی که با محیطش سازگار باشد. در اقتصاد سوسیالیستی، اصول اولیه مارکس اینها هستند: «تولید برای نیاز به جای سود»، «کنترل جمعی به جای مالکیت خصوصی» و «آزادی عقلانی». اگر این اصول را داشته باشیم، دیگر مهم نیست که جزئیات اداری (مثلاً اینکه چند نفر در یک شورای محلی باشند) دقیقاً چه باشد؛ چون هر سازمانی که بر اساس این اصول ساخته شود، «سوسیالیستی» خواهد بود.
جمعبندی
کریچلی در جمع بندی می گوید که «ما حالا کل مسیر را دیدیم.» او در این کتاب میخواهد ما را از این نقطه به آن نقطه ببرد:
از ➔ «آزادی به معنای اجازه داشتن از دولت و پذیرش قوانین انتزاعی» (لیبرالیسم)
به ➔ «آزادی به معنای بازپسگیری قدرت در زندگی هرروزه و سازماندهی آگاهانه جامعه بر اساس نیازهای واقعی انسانی» (سوسیالیسم)
این سفر، سفری است از «شیء بودن» به «انسان بودن».
۲۱۶۲۱۶








نظر شما