گروه اندیشه: وحید اسلامزاده، در مقاله ای که در اختیار خبرآنلاین قرار داده، فلسفه سیاسی جان راولز ، عدالت به مثابه انصاف را از دو منظر زندگی و کار راولز، و دیگری تبیین اهداف و روش در دیدگاه های او را مورد بررسی قرار داده است. او در مقاله خود بخش اهداف و روش را در ابعاد چهار نقش فلسفه سیاسی، توالی نظریه ها، نظریه ایده آل و غیر ایده آل، تعادل تاملی و استقلال نظریه اخلاقی و سیاسی بررسی کرده است. این مقاله در زیر از نظرتان می گذرد:
****
مقدمه: جان راولز (متولد ۱۹۲۱، درگذشته ۲۰۰۲) فیلسوف سیاسی آمریکایی در سنت لیبرال بود. نظریه عدالت به مثابه انصاف او، جامعهای از شهروندان آزاد را توصیف میکند که دارای حقوق اساسی برابر هستند و در یک سیستم اقتصادی برابرگرا با یکدیگر همکاری میکنند. نظریه لیبرالیسم سیاسی او به بررسی استفاده مشروع از قدرت سیاسی در یک دموکراسی میپردازد و پیشبینی میکند که چگونه وحدت مدنی میتواند علیرغم تنوع جهانبینیهایی که نهادهای آزاد اجازه میدهند، پایدار بماند. نوشتههای او در مورد قانون مردمان، یک سیاست خارجی لیبرال را ترسیم میکند که هدف آن ایجاد یک نظم بینالمللی دائمی صلحآمیز و مداراجویانه است.
۱- زندگی و کار
راولز در بالتیمور، مریلند متولد و بزرگ شد. پدرش وکیلی برجسته و مادرش رئیس شعبه اتحادیه زنان رأیدهنده بود. راولز در پرینستون و کرنل تحصیل کرد، جایی که تحت تأثیر نورمن مالکوم، شاگرد ویتگنشتاین، قرار گرفت؛ و در آکسفورد، جایی که با اچ. ال. ای. هارت، آیزایا برلین و استوارت همپشایر همکاری کرد. اولین انتصابهای استادی او در کرنل و امآیتی بود. در سال ۱۹۶۲، راولز به هیئت علمی هاروارد پیوست و بیش از سی سال در آنجا تدریس کرد.
زندگی بزرگسالی راولز، زندگیای علمی بود: رویدادهای مهم آن در نوشتههای او رخ داد. استثنائات دو جنگ بودند. راولز در دوران دانشجویی، پایاننامه ارشد بسیار مذهبی نوشت و به تحصیل برای کشیش شدن فکر کرده بود. با این حال، راولز به عنوان یک سرباز پیاده نظام در جنگ جهانی دوم، با دیدن دمدمی مزاجی مرگ در جنگ و آگاهی از وحشت هولوکاست، ایمان مسیحی خود را متکامل کرد و ضمن انصراف از شغل کشیشی برخی دیدگاه های اساسی اش، در نظریه های او چون عدالت به مثابه انصاف تسری یافت. در دهه ۱۹۶۰، راولز علیه فراخوان جنگ ویتنام صحبت کرد زیرا این جنگ علیه آمریکاییهای سیاهپوست و فقیر تبعیض قائل میشد. درگیری ویتنام، راولز را وادار کرد تا نقصهای سیستم سیاسی آمریکا را بررسی کند که منجر به پیگرد بیرحمانه آنچه او جنگی ناعادلانه میدانست، شد. او بررسی کرد که چگونه شهروندان میتوانند با وجدان در برابر سیاستهای تهاجمی دولت، مقاومت کنند.
بحثبرانگیزترین اثر راولز، نظریه او در مورد یک جامعه لیبرال عادلانه است که عدالت به مثابه انصاف نامیده میشود. راولز برای اولین بار عدالت به مثابه انصاف را با جزئیات سیستماتیک در کتاب خود در سال ۱۹۷۱ با عنوان «نظریه عدالت» مطرح کرد. راولز در طول زندگی خود به بازآفرینی عدالت به مثابه انصاف ادامه داد و این نظریه را در لیبرالیسم سیاسی (۱۹۹۳)، قانون مردمان (۱۹۹۹) و عدالت به مثابه انصاف (۲۰۰۱) بازتعریف کرد.
این نوشته، آخرین اظهارات راولز در مورد دیدگاههایش در مورد عدالت به مثابه انصاف، و همچنین در مورد لیبرالیسم سیاسی و قانون مردمان را منعکس میکند. برخی از پژوهشهای اخیر در مورد آثار راولز را میتوانید در بخش «مطالعه بیشتر» در زیر بیابید.

۲-اهداف و روش
۲.۱- چهار نقش فلسفه سیاسی
راولز فلسفه سیاسی را ایفاکننده حداقل چهار نقش در فرهنگ عمومی جامعه میداند. نقش اول، نقش عملی است: فلسفه میتواند زمینههایی را برای توافق منطقی ارائه دهد، زمانی که اختلافات شدید سیاسی تهدید به درگیری خشونتآمیز میکنند. راولز از لویاتان هابز به عنوان تلاشی برای حل مشکل نظم در طول جنگ داخلی انگلستان، از نامهای در باب تساهل لاک به عنوان پاسخی به جنگهای مذهبی، و همچنین از فلسفهای که از مباحث مربوط به قانون اساسی ایالات متحده و از مباحث مربوط به گسترش بردهداری قبل از جنگ داخلی آمریکا پدید آمده است، نام میبرد.
نقش دوم فلسفه سیاسی، کمک به شهروندان برای جهتیابی در دنیای اجتماعی خودشان است. فلسفه میتواند در مورد اینکه عضویت در یک جامعه خاص - در یک دموکراسی، یک شهروند برابر - چیست، تأمل کند و چارچوبی وحدتبخش برای پاسخ به سؤالات تفرقهانگیز در مورد چگونگی ارتباط افراد با آن جایگاه سیاسی با یکدیگر ارائه دهد.
نقش سوم، بررسی محدودیتهای امکان سیاسی است. فلسفه سیاسی باید ترتیبات سیاسی عملی را توصیف کند که بتوانند از حمایت واقعی مردم برخوردار شوند. با این حال، در چارچوب این محدودیتها، فلسفه میتواند آرمانشهری باشد: میتواند نظم اجتماعیای را به تصویر بکشد که بهترین نظمی است که میتوانیم به آن امیدوار باشیم. با توجه به انسانها به همان شکلی که هستند، فلسفه قوانین را به همان شکلی که میتوانند باشند، تصور میکند.
نقش چهارم فلسفه سیاسی، آشتی است: «آرام کردن ناامیدی و خشم ما نسبت به جامعه و تاریخ آن، با نشان دادن چگونگی عقلانی بودن نهادهای آن... و توسعه آنها در طول زمان برای رسیدن به شکل عقلانی فعلیشان». فلسفه میتواند نشان دهد که زندگی انسان صرفاً سلطه و ظلم، تعصب، حماقت و فساد نیست؛ بلکه حداقل از برخی جهات، بهتر است که به همین شکل فعلی درآمده باشد.
راولز اثر خود را به عنوان سهمی عملی در حل تنش دیرینه در اندیشه دموکراتیک بین آزادی و برابری، و محدود کردن محدودیتهای مدارای مدنی و بینالمللی میبیند. او به اعضای کشورهای دموکراتیک راهی برای درک خود به عنوان شهروندان آزاد و برابر جامعهای که برای همه منصفانه است، ارائه میدهد و چشماندازی امیدوارکننده از یک دموکراسی مبتنی بر قانون اساسیِ پایدار و عادلانه را توصیف میکند که نقش خود را در یک جامعه بینالمللی صلحآمیز ایفا میکند.
راولز به افرادی که از اینکه شهروندان و همنوعانشان تمام حقیقت را آنطور که آنها میبینند، نمیبینند، ناامید شدهاند، این اندیشه آشتیجویانه را ارائه میدهد که این تنوع جهانبینیها ناشی از نظم اجتماعی با آزادی بیشتر برای همه است و میتواند از آن حمایت کند.

۲.۲- توالی نظریهها
برخلاف فایدهگرایی، فلسفه سیاسی رالز صرفاً فلسفه اخلاق کاربردی نیست. فایدهگرایی به یک اصل اخلاقی جهانشمول «بهحداکثر رساندن فایده» معتقد است که آن را در مورد اعمال فردی، قوانین اساسی سیاسی، روابط بینالملل و سایر موضوعات مورد نیاز به کار میبرد. راولز هیچ اصل جهانشمولی ندارد: او میگوید: «اصل تنظیمکننده صحیح برای هر چیزی به ماهیت آن چیز بستگی دارد» (TJ، ۲۹). راولز نظریهپردازی خود را به حوزه سیاسی محدود میکند و در این حوزه معتقد است که اصول صحیح برای هر زیرحوزه به عوامل و محدودیتهای خاص آن بستگی دارد.
راولز با پرداختن به زیرحوزههای آن به ترتیب، حوزه سیاسی را پوشش میدهد. اولین زیرحوزهای که او به آن میپردازد، یک جامعه دموکراتیک خودکفا است که خود را در طول نسلها بازتولید میکند. پس از آنکه اصول چنین جامعهای مشخص شد، راولز به زیرحوزه دوم میپردازد: جامعهای از ملتها که این جامعه دموکراتیک عضوی از آن است. راولز پیشنهاد میکند (هرچند نشان نمیدهد) که توالی نظریههای او میتواند به زیرحوزههای بیشتری، مانند تعاملات انسان با حیوانات، گسترش یابد. پوشش جهانی، زمانی حاصل میشود که این توالی کامل شود و هر زیرحوزه اصول متناسب با خود را دریافت کرده باشد.
۲.۳- نظریه ایدهآل و غیر ایدهآل
در هر زیر حوزه از نظریه سیاسی رالز، یک توالی نیز دنبال میشود: نظریه ایدهآل قبل از نظریه غیر ایدهآل. نظریه ایدهآل دو نوع فرض ایدهآلسازی در مورد موضوع خود مطرح میکند. اول، نظریه ایدهآل فرض میکند که همه بازیگران (شهروندان یا جوامع) عموماً مایل به رعایت هر اصولی هستند که انتخاب میشوند.
بنابراین، نظریه ایدهآل، احتمال قانونشکنی را، چه توسط افراد (جرم) و چه توسط جوامع (جنگ تهاجمی)، ایدهآلسازی میکند. دوم، نظریه ایدهآل، شرایط اجتماعی نسبتاً مطلوبی را فرض میکند که در آن شهروندان و جوامع قادر به رعایت اصول همکاری سیاسی هستند. به عنوان مثال، شهروندان آنقدر تحت تأثیر گرسنگی قرار نمیگیرند که ظرفیت استدلال اخلاقی آنها از بین برود؛ و همچنین ملتها برای غلبه بر قحطی یا شکست دولتهای خود تلاش نمیکنند.
راولز میگوید، تکمیل نظریه ایدهآل در ابتدا، درک سیستماتیکی از چگونگی اصلاح جهان غیر ایدهآل ما به دست میدهد و چشماندازی (که در بالا ذکر شد) از بهترین چیزی که میتوان به آن امید داشت را ترسیم میکند. پس از تکمیل نظریه ایدهآل برای یک زیرحوزه سیاسی، میتوان نظریه غیر ایدهآل را با ارجاع به ایدهآل تدوین کرد.
به عنوان مثال، هنگامی که اصول ایدهآلی را برای شهروندانی که میتوانند در طول یک زندگی کامل، اعضای مولد جامعه باشند، پیدا کنیم، بهتر میتوانیم اصول غیر ایدهآلی را برای ارائه مراقبتهای بهداشتی به شهروندانی که بیماریها یا معلولیتهای جدی دارند، تدوین کنیم.
به همین ترتیب، هنگامی که اصول ایدهآل روابط بینالملل را درک کنیم، بهتر خواهیم دید که جامعه بینالمللی چگونه باید در قبال کشورهای شکستخورده و همچنین در قبال کشورهای متجاوزی که صلح را تهدید میکنند، عمل کند.
۲.۴- تعادل تأملی
هدف فلسفه سیاسی رسیدن به نتایج موجه در مورد چگونگی پیشبرد زندگی سیاسی است. از نظر راولز، میزان موجه بودن یک فرد در اعتقادات سیاسیاش به میزان نزدیکی او به دستیابی به تعادل تأملی بستگی دارد. در تعادل تأملی، تمام باورهای فرد، در تمام سطوح کلیت، کاملاً با یکدیگر هماهنگ هستند.
بنابراین، در تعادل تأملی، قضاوتهای سیاسی خاص فرد (مثلاً «عدم تحمل مذهبی ناعادلانه است»، «تبعیض نژادی ناعادلانه است») از اعتقادات سیاسی کلیتر او (مثلاً «همه شهروندان از حقوق اساسی خاصی برخوردارند») پشتیبانی میکنند که از باورهای بسیار انتزاعی او در مورد جهان سیاسی (مثلاً «همه شهروندان آزاد و برابر هستند») پشتیبانی میکنند. از دیدگاه مخالف، در تعادل تأملی، باورهای انتزاعی فرد، اعتقادات کلیتر او را توضیح میدهند که به نوبه خود قضاوتهای خاص او را توضیح میدهند. اگر کسی به تعادل تأملی دست یابد، توجیه هر باور از تمام باورهای مرتبط در این شبکههای حمایت و توضیح متقابل ناشی میشود.
اگرچه تعادل کاملِ تأملی دستنیافتنی است، اما میتوان از روش تعادل تأملی برای نزدیکتر شدن به آن و در نتیجه افزایش توجیهپذیری باورهای خود استفاده کرد. در اجرای این روش، فرد با قضاوتهای اخلاقیِ مورد نظر خود شروع میکند: قضاوتهایی که به طور مداوم و بدون تردید در شرایط مناسب برای تفکر انجام میشوند (مثلاً «بردهداری اشتباه است»، «همه شهروندان از نظر سیاسی برابرند»). فرد این قضاوتهای مورد نظر را به عنوان نقاط ثابت موقت در نظر میگیرد و سپس فرآیندِ قرار دادن باورهای خود در روابطِ حمایت و توضیح متقابل، همانطور که در بالا توضیح داده شد، آغاز میکند.
انجام این کار ناگزیر منجر به تعارضاتی میشود، به عنوان مثال، در مواردی که یک قضاوت خاص با یک اعتقاد کلیتر در تضاد است، یا در مواردی که یک اصل انتزاعی نمیتواند نوع خاصی از مورد را در خود جای دهد. فرد با تجدیدنظر در این باورها در صورت لزوم، و تلاش همیشگی برای افزایش انسجام کل، پیش میرود.
طی کردن این فرآیند تعدیل متقابل، فرد را به تعادل تأملی محدود نزدیکتر میکند: انسجام میان باورهای اولیهاش. سپس، فرد پاسخهای خود به نظریههای اصلی تاریخ فلسفه سیاسی و همچنین پاسخهای خود به نظریههای منتقد فلسفهورزی سیاسی را به این تعادل محدود اضافه میکند. فرد همچنان که در مورد این گزینهها تأمل میکند، طرح باورهای خود را تنظیم میکند و هدفش رسیدن به نقطه پایانی تعادل تأملی گسترده است که در آن انسجام پس از بررسی بسیاری از گزینهها حفظ میشود.
به دلیل تأکیدش بر انسجام، تعادل تأملی اغلب در تضاد با بنیادگرایی به عنوان روایتی از باور موجه قرار میگیرد. در رویکردهای بنیادگرایانه، برخی از زیرمجموعههای باورها غیرقابل تجدیدنظر در نظر گرفته میشوند و در نتیجه به عنوان پایهای عمل میکنند که تمام باورهای دیگر باید بر آن بنا شوند. تعادل تأملی چنین زیرمجموعهای از باورها را ترجیح نمیدهد: هر باوری در هر سطحی از کلیت، در صورتی که تجدیدنظر به انسجام بیشتر باورهای مورد نظر فرد کمک کند، قابل تجدیدنظر است.

۲.۵- استقلال نظریه اخلاقی و سیاسی
در تلاش برای رسیدن به تعادل تأملی بیشتر، هر نوع باوری میتواند در اصل با نتیجهگیریهای فرد در مورد چگونگی چیدمان نهادهای سیاسی مرتبط باشد. باورهای متافیزیکی در مورد اراده آزاد یا هویت شخصی ممکن است مرتبط باشند، همانطور که باورهای معرفتشناختی در مورد چگونگی شناخت ما از حقایق اخلاقی میتوانند مرتبط باشند.
با این حال، اگرچه این در اصل درست است، راولز معتقد است که در عمل، نظریهپردازی اخلاقی و سیاسیِ سازنده تا حد زیادی مستقل از متافیزیک و معرفتشناسی پیش خواهد رفت. در واقع، راولز به عنوان یک فرض روششناختی، ترتیب سنتی اولویت را معکوس میکند. پیشرفت در فرااخلاق از پیشرفت در نظریهپردازی اخلاقی و سیاسیِ ماهوی ناشی میشود، نه (همانطور که اغلب فرض میشود) برعکس.
منابع:
۱- جان راولز؛ عدالت به مثابه انصاف؛ عرفان ثابتی؛ نشر ققنوس
۲-جان راولز؛ لیبرالیسم سیاسی؛ موسی اکرمی؛ نشر ثالث
۳-جان راولز؛ قانون مردمان؛ جعفر محسنی؛ نشر ققنوس
۲۱۶۲۱۶





نظر شما