فهیمه نظری| خبرآنلاین، صحنه سیاست عرصه تصمیماتی است که گاه در هیاهوی شعارهای عوامانه به انگ اتهام آلوده میشوند. سیاستمدار در چنین بزنگاهی تصمیم میگیرد به مصلحت عمل کند یا به محبوبیت بیندیشد. تاریخ آکنده از چنین بزنگاههایی است که نخوت یا توهم قدرت مانع از تصمیم درست میشود. در تاریخ معاصر ایران نیز لحظاتی بسیار میتوان یافت که در آن فاصله میان «تصمیم درست» و «تصمیم محبوب» چندان زیاد است که این فاصله به دوگانه خدمت و خیانت تبدیل میشود.
شهریور ۱۳۲۰ یکی از این لحظات است. ایران از شمال و جنوب هدف تهاجم و اشغال همزمان توسط شوروی و بریتانیا قرار گرفته بود؛ ارتشی که سالها در تبلیغات رسمی، مظهر اقتدار دولت جدید معرفی میشد، در برابر جنگی واقعی با دو قدرت بزرگ، نه انسجام لازم و نه آمادگی لازم را داشت. البته گفتنی است ارتش شاهنشاهی نه برای جنگ خارجی که پشتوانه ایجاد حکومت مرکزی قدرتمند در مقابل نیروهای مرکزگریز بود. رضاشاه که از نیمه دوم سلطنتش رجال کارآمد را حذف و خانه نشین کرده بود، در چنین وضعیتی دست به دامان محمدعلی فروغی، رئیس الوزرای سابق خود شد. فروغی با وجود رنجشی که از شاه داشت، عافیت گزینی نکرد و برای رسیدن به آنچه مصلحت ایران میدانست، قبول مسئولیت کرد. او در این باره به برادرش، ابوالحسن فروغی، گفته بود: «یک عمر مردم ایران به ما احترام گذاشتند، مقام دادند، زندگی ما را تأمین کردند، همه اینها را برای یک شب [دادند] و آن امشب است که به من احتیاج دارند، بگویم نه؟»
او در مقام آخرین نخستوزیر رضاشاه و نخستین نخست وزیر محمدرضاشاه راه پرهیز از مقاومت نظامیِ بیفرجام و تمرکز بر مهار بحران از راه دیپلماسی را برگزید؛ تصمیمی که نه قهرمانانه به نظر میرسید و نه عامهپسند، اما به احتمال زیاد تنها انتخاب واقعبینانه برای حفظ بقای ایران بود. او که در میانه بحران شکاف ملت و حکومت از کار کناره گرفته بود، میدانست ادامه مسیر با شاه فعلی امکانپذیر نیست. او برای حل بحران بایستی در دو عرصه داخلی و خارجی ابتکاراتی به خرج میداد. آنچه اما بایستی در عرصه سیاست خارجی انجام میداد، میتوانست آبرو و اعتبارش را در برابر غوغاییان بر باد دهد. فروغی اما از این راه پرخطر نهراسید و در جلسه فوقالعاده مجلس شورای ملی در ۶ شهریور ۱۳۲۰، سیاست دولت را با صراحت چنین اعلام کرد:
«دولت به پیروی نیات صلحخواهانه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی به قوای نظامی کشور هماکنون دستور میدهد که از هرگونه عملیات مقاومتی خودداری نمایند تا موجبات خونریزی و اخلال امنیت مرتفع شود و آسایش عمومی حاصل گردد.»
این عبارت، در حافظه تاریخی ایرانیان، طبعاً خوشایند نیست. در کشوری که اشغال شده، دعوت به «خودداری از مقاومت» بهآسانی میتواند به بزدلی، تسلیم یا سازش تعبیر شود. اما تاریخ را نباید با ذوقزدگیهای عاطفی خواند. پرسش اساسی این نیست که این سخن چقدر دلنشین بود؛ پرسش این است که آیا بدیل عملیِ بهتری وجود داشت؟ شواهد تاریخی میگویند: نه، دستکم نه در مقیاس یک مقاومت ملیِ مؤثر و پایدار. آنچه فروغی انجام داد، حفظ ساختار سیاسی، تضمین پایان اشغال کشور پس از پایان جنگ و گرفتن هزینه های بهره برداری متفقین از امکانات ارتباطی و مواصلاتی ایران در دوره جنگ بود. از همه مهمتر، زیرساختهای کشور با ترک مخاصمه زیر بار بمباران قرار نگرفتند. چه متفقین خود به این زیرساختها نیاز داشتند.
ارتش ایران در شهریور ۱۳۲۰ از نظر سازمانی و ایجاد نظم داخلی بزرگ و کارآمد شده بود، اما از حیث هماهنگی، تجهیزات مؤثر، نیروی هوایی، لجستیک، و آمادگی برای جنگ مدرن، توان رویارویی همزمان با بریتانیا و شوروی را نداشت. مقاومتهای موضعی البته رخ داد، اما این مقاومتها نتوانستند به یک دفاع سراسری و منظم تبدیل شوند. در واقع، فروغی زمانی زمام امور را در دست گرفت که «گزینه نظامی» در سطح راهبردی، عملاً از پیش فروریخته بود. او میان «جنگ و صلح» انتخاب نکرد، بلکه میان ویرانی بیشتر در یک شکست حتمی و کاهش خسارت از راه مذاکره دست به انتخاب زد.
صورت مذاکرات بازنشرشده از مجلس شورای ملی در آن برهه نشان میدهد پس از سخنان فروغی، نمایندگانی چون صدر و مؤید احمدی در واکنش به سخنان نخست وزیر از نگرانی عمومی و لزوم اقدام فوری صحبت کردند. مؤید احمدی حتی دولت را «طرف اطمینان عامه ملت و مجلس شورای ملی» خواند. مهمتر از همه، دولت فروغی در همان جلسه با ۹۱ رأی سفید و به اتفاق آراء از مجلس رأی اعتماد گرفت. این حمایت نشان میدهد لااقل در بین نخبگان حکومتی برای برونرفت از بحران اجماع وجود داشت. (جزئیات جلسه فوقالعاده مجلس پس از حمله روس و انگلیس به ایران در شهریور ۱۳۲۰»، انتخاب، ۶ شهریور ۱۳۹۸، براساس روزنامه اطلاعات ۶ شهریور ۱۳۲۰.)
فروغی بهخوبی میدانست فرمان عدم مقاومت، برای بخشی از جامعه و افکار عمومی تصمیمی محبوب نخواهد بود و در زمانهای که حس تحقیر ملی بر جامعه سایه انداخته، سخن از مذاکره و عقبنشینی، بوی تسلیم میدهد؛ اما سیاستمدار واقعی کسی نیست که تنها سخنانی بگوید که شنیدنش خوشایند باشد؛ سیاستمدار واقعی کسی است که در لحظه بحران، مسئولیت تصمیم نامحبوب اما ضروری را بپذیرد. او این نکته را نیز میدانست که بعضی از سیاستهای دوره سلطنت رضاشاه انشقاق و اختلافی را در جامعه به وجود آورده که امکان مقاومت سراسری وجود ندارد. او رؤیا نبافت و سعی کرد در حد مقدورات عمل کند.
بعدها نیز در پیمان اتحاد سه جانبه سعی کرد همین مسیر را برود. مطابق این پیمان، ایران از کشور متخاصم و اشغال شده به متحد متفقین تبدیل شد و برای تخلیه اشغالگران تضمین به دست آورد. فروغی در این باره متهم به خیانت شد و در این باره او را به حسن وثوق الدوله، عاقد قرارداد ۱۹۱۹، شبیه دانستند. فروغی اما از این اتهامات نهراسید و مصلحت را در حفظ تمامیت ارضی، ساختار سیاسی و زیرساختهای کشور دید. همچنانکه در متن استعفانامه رضاشاه نوشته بود، او در پی «پیروی مصالح کشور» بود. بعدها که به استناد همین پیمان، اتحاد جماهیر شوروی با شکایت ایران در شورای امنیت سازمان ملل متحد و حمایت ایالات متحده آمریکا از آن مجبور به تخلیه مناطق اشغالی شد، ذکاوت و دوراندیشی فروغی عیان گردید. جالب اینکه به ابتکار فروغی بود که آمریکا به این پیمان پیوست. او به فراست دریافته بود قدرت آمریکا در فردای پس از جنگ رو به صعود است.
فروغی دقیقاً راهی را رفت که گمان میکرد برای حفظ موجودیت سیاسی ایران، کاهش خونریزی، جلوگیری از فروپاشی کامل نظام اداری و سیاسی و عبور دادن کشور از یک جنگ تحمیلی لازم است. این تصمیم، تصمیمی برای کسب محبوبیت نبود؛ تصمیمی برای نجات آنچه هنوز میشد نجاتش داد، بود. ارزش تاریخی کار فروغی نیز دقیقاً در همینجاست: او از منفور شدن نهراسید، اگر آن نفرت بهای انجام وظیفهای بود که به سود منافع ملی میدانست.
دیپلماسی فروغی البته معجزه نکرد. ایران در اشغال ماند؛ اقتدار ملی خدشهدار شد؛ کشور هزینههای سنگینی پرداخت. اما همین دیپلماسی بود که امکان داد دولت مرکزی باقی بماند، انتقال سلطنت بدون خلأ تمامعیار سیاسی صورت گیرد، و بعدتر ایران بتواند بر مبنای تعهدات رسمی متفقین، از اصل استقلال و تمامیت ارضی خود دفاع حقوقی و سیاسی کند. به عبارت دیگر، دیپلماسی او پیروزی نیاورد، اما شکست را مهار کرد؛ و گاه در تاریخ، همین تفاوت میان بقا و اضمحلال است.
درس این تجربه برای امروز نیز روشن است. نه «میدان» را میتوان حذف کرد و نه «دیپلماسی» را تحقیر. کشوری که هیچ پشتوانه بازدارندهای نداشته باشد، در مذاکره دست پایین دارد؛ اما کشوری که واقعیت موازنه قوا را نبیند و تنها به شعار مقاومت دل ببندد، ممکن است وارد درگیریای شود که نتیجهاش از پیش معلوم است. هنر سیاست، جمع میان این دو است: قدرت برای بازدارندگی، و دیپلماسی برای تبدیل آن قدرت به دستاورد سیاسی. فروغی در شهریور ۱۳۲۰ نماینده این واقعبینی بود که دیپلماسی واپسین سنگر منافع ملی است.
۲۵۹








نظر شما