به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین؛ در سال ۱۹۸۵، به نظر میرسید اتحاد شوروی برای همیشه دوام خواهد آورد. حاکمان حزب کمونیست این کشور انحصار قدرت سیاسی را در اختیار داشتند. آنها از طریق یک دیوانسالاری عظیم دولتی، تمام منابع اقتصادی کشور را کنترل میکردند. همچنین دستگاه امنیتی گستردهای را در اختیار داشتند که نظارت فراگیر و اردوگاههای کار اجباری از آن پشتیبانی میکردند. افزون بر این، آنها فرماندهی بزرگترین نیروی نظامی جهان را برعهده داشتند.
اما تنها شش سال بعد، در دسامبر ۱۹۹۱، نظام شوروی با شدت فروپاشید؛ ایدئولوژی مارکسیستی ـ لنینیستی آن رد شد، اقتصاد سوسیالیستیاش به سود سرمایهداری کنار گذاشته شد و امپراتوریاش به پانزده کشور مستقل تجزیه شد.
چگونه چنین امپراتوری قدرتمندی با این سرعت از میان رفت؟
آنچه فروپاشی شوروی را حتی پیچیدهتر و حیرتانگیزتر میکند، این واقعیت است که کارشناسان غربی نتوانستند آن را پیشبینی کنند. شورویشناسان در اواسط دهه ۱۹۸۰ هیچ احتمالی برای تغییر اتحاد شوروی، چه رسد به ناپدید شدن آن، نمیدیدند. مفسران محافظهکار بر این باور بودند که نظام شوروی توان اصلاحات را ندارد و تنها از طریق سرنگونی به دست نیرویی خارجی میتواند تغییر کند؛ چشماندازی نامحتمل، زیرا ارتش شوروی زرادخانه عظیم هستهای در اختیار داشت.
اما برخلاف این تصور، تغییراتی که در نظام شوروی پدید آمد و آنقدر عمیق بود که این نظام را نابود کرد، از درون خود حزب کمونیست سرچشمه گرفت.
میخائیل گورباچف در مارس ۱۹۸۵ رهبر جدید حزب کمونیست شوروی شد. او در عرض سه سال اصلاحات گسترده سیاسی و اقتصادی را آغاز کرد، سانسور را کاهش داد، اقتصاد را غیرمتمرکز کرد و نظام سیاسی را دموکراتیکتر ساخت. در بهار ۱۹۸۹، او حتی اجازه داد برای کرسیهای پارلمان شوروی انتخابات رقابتی برگزار شود.
گورباچف حاضر بود اصلاحات بنیادینی را در نظام شوروی به خطر بیندازد، هرچند این اصلاحات قدرت خود او را تضعیف کردند و سرانجام از میان بردند.
اصلاحات گورباچف
برای درک اینکه چرا گورباچف این اصلاحات را آغاز کرد، مهم است بدانیم که او نماینده نسل جدیدتر و آرمانگراتری از رهبران بود. رهبران پیشین کشور، و پیش از همه لئونید برژنف، در جریان جنگ جهانی دوم و در کسوت مقامهای جوان حزب به بلوغ سیاسی رسیده بودند. ازاینرو، رویکردی سختگیرانه به حکومت داشتند و بر سلسلهمراتب، اجبار و تمرکزگرایی تأکید میکردند.
در مقابل، گورباچف در زمان جنگ تنها پسری خردسال بود و دوران شکلگیری فکری و سیاسی خود را در دوران «ذوب یخها» (۱۹۵۶ تا ۱۹۶۴) گذراند؛ یعنی دوره تلاش نیکیتا خروشچف برای اصلاحات، که در آن سرکوبهای استالینی محکوم شد و کوشش شد شکل انسانیتری از سوسیالیسم ایجاد شود. بسیاری از مقامهای در حال ترقی حزب در نسل گورباچف، زمانی که برژنف خروشچف را برکنار کرد و اصلاحات نوپا را با کنترلهای سختگیرانهای جایگزین کرد ــ کنترلهایی که به رکود سیاسی و اقتصادی انجامید ــ دلسرد شدند.
گورباچف بعدها گفت که در سال ۱۹۸۴ با وزیر خارجه آیندهاش، ادوارد شواردنادزه، گفتوگویی داشته است. آنها در بحث درباره سرخوردگی مردم، توافق کردند که رؤیاهای کمونیستیِ فراوانی و برابری به چیزی جز شعارهایی توخالی تبدیل نشدهاند. تنها اصلاحات بنیادین میتوانست باور مردم به آرمانهای کمونیستی را دوباره زنده کند. به گفته گورباچف، آنها بر سر فرمولی بسیار ساده به توافق رسیدند: پرسترویکا (بازسازی)، گلاسنوست (گشودگی) و دموکراتیزهکردن.
بازسازی اقتصاد دولتی، ابتکار عمل را تشویق و بهرهوری را افزایش میداد. گشودگی، از طریق رفع سانسور، فساد دیوانسالارانه را از میان میبرد. و دموکراتیزه کردن نیز به مردم امکان میداد در حکومت صاحب صدا باشند و بر بیتفاوتی و بدبینی خود غلبه کنند. آرمانگرایی گورباچف و اصلاحطلبان همفکرش موجب این تغییرات شد؛ تغییراتی که ناخواسته نظام شوروی را درهم شکستند.
همه نخبگان شوروی چنین آرمانگرا نبودند. بخشهایی از دستگاه دیوانسالاری، ارتش و کاگب بیش از هر چیز نگران حفظ قدرت بودند. بااینحال، آنها در ابتدا با اصلاحات گورباچف همراه شدند، زیرا وضعیت اقتصاد شوروی اسفبار بود.
در دهه ۱۹۳۰، اقتصاد برنامهریزیشده شوروی توانسته بود نیروی کار و مواد خام را برای اجرای پروژههای بزرگ صنعتی به طور مؤثر بسیج کند؛ اما این اقتصاد دولتی هرگز کارآمد نبود و از دهه ۱۹۶۰، همزمان با ورود اقتصاد جهانی به عصر پساصنعتی، رشد اقتصادی شوروی نیز کند شد. اکنون الکترونیک، رایانهها و ارتباطات از راه دور به حوزههای اصلی توسعه تبدیل شده بودند. این بخشهای جدید به نوآوری و جریان آزاد اطلاعات متکی بودند؛ یعنی دقیقاً همان چیزهایی که نظام شوروی به دلیل تأکیدش بر تمرکزگرایی و محرمانگی فاقد آنها بود.
ایالات متحده ــ آبی ــ، ژاپن ــ زرد ــ و فنلاند ــ آبی روشن ــ مقایسه میکند.
برای مدتی، ذخایر نفت سیبری اقتصاد شوروی را سرپا نگه داشتند؛ اما با سقوط شدید قیمت نفت در بازارهای جهانی در دهه ۱۹۸۰، رشد اقتصادی شوروی متوقف شد. تا سال ۱۹۸۳، تولید ناخالص داخلی شوروی بسیار از آمریکا عقب افتاده بود و حتی ژاپن نیز، کشوری با منابع انسانی و طبیعی بسیار کمتر، از آن پیشی گرفته بود. در مواجهه با چنین چشمانداز اقتصادی وخیمی، حتی مقامهای محافظهکار شوروی نیز از اصلاحات گورباچف پیروی کردند، به امید آنکه توسعه اقتصادی و فناوری کشورشان دوباره احیا شود.
اصلاحات گورباچف شامل رویکردی جدید به سیاست خارجی نیز میشد. در اوایل دهه ۱۹۸۰، لفاظیهای ضدشوروی و افزایش تسلیحات از سوی رونالد ریگان، تنشهای جنگ سرد را تشدید کرد. برژنف و رهبران همفکرش، کاملاً قابل پیشبینی، با افزایش تسلیحات خود پاسخ دادند و به مسابقه تسلیحات هستهای که دههها ادامه یافته بود، دامن زدند.
اما گورباچف در سال ۱۹۸۶، در نشست سران با ریگان در ریکیاویکِ ایسلند، رویکرد تازهای را آزمود و پیشنهاد کاهش چشمگیر ذخایر تسلیحات هستهای را مطرح کرد. هرچند دو طرف در ریکیاویک به توافقی دست نیافتند، پیشنهادهای گورباچف راه را برای توافقهای بعدی درباره کنترل تسلیحات و پایان جنگ سرد هموار کرد.
گورباچف همچنین رویکرد جدیدی نسبت به اروپای شرقی در پیش گرفت و اعلام کرد کشورهای این منطقه حق تعیین سرنوشت دارند، بیآنکه از مداخلهٔ شوروی هراس داشته باشند. در سال ۱۹۸۹، مجموعهای از انقلابها در اروپای شرقی، حکومتهای کمونیستی را از قدرت بیرون راند و دیوار برلین نیز فرو ریخت.
واکنش محافظهکاران
اصلاحات گورباچف برای محافظهکاران شوروی بیش از حد پیش رفته بود. آنها واگذاری اروپای شرقی ــ سرزمینهایی که با خون سربازان شوروی در جنگ جهانی دوم به دست آمده بود ــ را همسنگ خیانت میدانستند. آنان گورباچف را تحت فشار گذاشتند تا اصلاحات داخلی را کند کند و در سال ۱۹۹۰ او را واداشتند تندروها را وارد کابینه خود کند.
در همان زمان، اصلاحطلبان از گورباچف انتقاد میکردند که به اندازه کافی پیش نمیرود. مهمترین این منتقدان بوریس یلتسین بود؛ خود او زمانی رئیس حزب کمونیست بود، اما اکنون به اصلاحطلبی رادیکال تبدیل شده بود. یلتسین در دورهای که کمبودهای اقتصادی رو به وخامت میگذاشت، با محکوم کردن امتیازات حزب و «اقدامات نصفهونیمه» گورباچف، محبوبیتی عظیم به دست آورد. گشودگی و دموکراتیزه کردن، به جای آنکه ایمان مردم به نظام شوروی را تجدید کند، سیلی از انتقادها و درخواستها برای پایان دادن به حکومت شوروی را آزاد کرد.
که سه پایتخت کشورهای حوزه بالتیک را به یکدیگر متصل میکرد.
معترضان در سال ۱۹۸۹ خواستار استقلال استونی، لتونی و لیتوانی از اتحاد شوروی بودند.
ناآرامی در میان اقلیتهای ملی که اتحاد شوروی را تهدید به فروپاشی میکرد، بهویژه شدید بود. رهبران استونی، لتونی و لیتوانی (فایل PDF) خواستار استقلال شدند و احزاب سیاسی نوپا در برخی جمهوریهای دیگر نیز از آزادیهای تازه برای درخواست خودمختاری بیشتر از مسکو استفاده کردند.
گورباچف که از جداییطلبی ملیگرایانه غافلگیر شده بود، با تأخیر درباره پیمان اتحادیهای جدیدی مذاکره کرد که در ازای تمایل جمهوریها برای باقی ماندن در ساختار شوروی، خودمختاری محدودی به آنها میداد. تندروها دریافتند که پس از اعطای خودمختاری، برقراری دوباره کنترل مرکزی بسیار دشوارتر خواهد بود.
کودتای اوت
در ۱۹ اوت ۱۹۹۱ [۲۸ مرداد ۱۳۷۰]، یک روز پیش از آنکه پیمان اتحادیه جدید امضا شود، تندروهای کمونیست برای لغو اصلاحات گورباچف دست به کودتا زدند. آنها وضعیت فوقالعاده اعلام کردند، گورباچف را در کریمه در حصر خانگی قرار دادند و تانکها را به خیابانهای مسکو فرستادند.
اما تندروها خیلی زود با مقاومت روبهرو شدند.
در مسکو برای مقابله با حمله آماده میشوند.
یلتسین از ساختمان پارلمان روسیه بیرون آمد، از یکی از تانکهایی که آن را محاصره کرده بودند بالا رفت و وضعیت فوقالعاده را «کودتایی دستراستی، ارتجاعی و مغایر قانون اساسی» خواند. چند هزار شهروند در برابر ساختمان گرد آمدند تا سنگر بسازند و از اصلاحات دموکراتیک دفاع کنند. هرچند این معترضان تنها بخش کوچکی از جمعیت کشور را تشکیل میدادند، مقاومت آنها اهمیت نمادین عظیمی داشت.
کودتا نه بر استفاده از زور، بلکه بر نمایش زور استوار بود؛ تندروها بهاشتباه تصور میکردند حضور تانکها در خیابانها مردم را مرعوب و تسلیم خواهد کرد. رهبران کودتا پس از روبهرو شدن با مقاومت مردمی، خیلی زود دریافتند که نمیتوانند خواست خود را تحمیل کنند. آنها دهها فرمان صادر کردند، اما دیوانسالاران و افسران نظامی از اجرای آنها خودداری کردند. اقتدار مرکزی تا آن اندازه از هم پاشیده بود که نظم قدیم شوروی دیگر قابل بازگرداندن نبود.
کودتا ظرف سه روز شکست خورد و رهبران آن بازداشت شدند. گورباچف به مسکو بازگشت، اما در آنجا با چشمانداز سیاسیِ عمیقاً دگرگونشدهای روبهرو شد. این یلتسین بود، نه گورباچف، که به قهرمان شکست کودتا تبدیل شده بود؛ روسها یلتسین را رهبر جدید خود میدیدند. در همین حال، گورباچف با ادامه دفاع از حزب کمونیست، حمایت بیشتری را از دست داد؛ حزبی که رهبران تندرو آن ــ اعضای کابینه خود او ــ کودتا را به راه انداخته بودند.
کودتای شکستخورده هرآنچه از اعتبار حزب کمونیست باقی مانده بود از میان برد و مردم دیگر در پی اصلاح نظام شوروی نبودند، بلکه میخواستند به آن پایان دهند. در ماههای بعد، پانزده جمهوری ملی تشکیلدهنده اتحاد شوروی استقلال خود را اعلام کردند و به کشورهای جداگانه تبدیل شدند.
در ۲۵ دسامبر ۱۹۹۱ [4 دی 1370]، گورباچف از رهبری اتحاد شورویای استعفا داد که دیگر وجود نداشت. پرچم شوروی با داس و چکش آن پایین آورده شد و پرچم سهرنگ روسیه به جای آن بر فراز کرملین برافراشته شد.
فروپاشی اتحاد شوروی بهوضوح نشاندهنده فقدان تعهد ایدئولوژیک در میان مردم بود. اما سرخوردگی عمومی از کمونیسم بهتنهایی سقوط نظام شوروی را توضیح نمیدهد. مقامهای حزب، کارگزاران دولتی و مدیران صنعتی، همگی در دوران حکومت شوروی از قدرت و امتیازات قابلتوجهی برخوردار بودند.
چرا این نخبگان برای دفاع از نظام مبارزه نکردند؟
پاسخ این پرسش نهتنها به توضیح سقوط کمونیسم کمک میکند، بلکه آنچه را پس از آن رخ داد نیز روشن میسازد. بسیاری از نخبگان دریافتند که میتوانند از برچیده شدن نظام قدیمی سود ببرند.
و جمهوریهای مستقل خود را تشکیل دادند.
پیشتر، رهبران جمهوریهای شوروی مجبور بودند از کرملین دستور بگیرند، اما اکنون به رؤسای دولت تبدیل شدند. یلتسین، که پیش از آن رهبر جمهوری روسیه بود، رئیسجمهور فدراسیون روسیه شد. لئونید کراوچوک نیز، که دیگر رئیس پارلمان جمهوری اوکراین نبود، به رئیسجمهور اوکراین تبدیل شد. نمایندگان پارلمانهای عمدتاً نمادین هر یک از جمهوریهای شوروی اکنون قدرت واقعی قانونگذاری به دست آوردند.
تغییری مشابه در عرصه اقتصادی نیز رخ داد. با گذار به سرمایهداری و مالکیت خصوصی، مدیرانی که کارخانههای شوروی را اداره میکردند، مالک همان کارخانهها شدند. مقامهای دولتی که بر تولید نفت شوروی نظارت داشتند، میدانهای نفتی را به مالکیت شخصی خود درآوردند.
شوکدرمانی
یلتسین که مشتاق بود ساختارهای شوروی را کنار بزند، بخش بزرگی از اقتصاد دولتی را حذف کرد و اصلاحات بازار را به اجرا گذاشت. این گذار سریع به سرمایهداری در روسیه ــ که در جمهوریهای شوروی سابق دیگر نیز با درجات متفاوتی دنبال شد ــ آشفتگی اقتصادی عظیمی ایجاد کرد. کسانی که توانستند داراییهای قدیمی دولت را خصوصیسازی و به مالکیت خود منتقل کنند، ثروتمند شدند؛ درحالیکه روسهای عادی با کاهش شدید سطح زندگی روبهرو شدند.
گروهی از مشاوران اقتصادی آمریکایی به رهبری جفری ساکس، اقتصاددان دانشگاه هاروارد، غارت اموال دولتی را تسهیل کردند. یلتسین برنامه شوکدرمانی ساکس را ــ آزادسازی قیمتها و فروش بنگاههای دولتی ــ بدون هیچ توجهی به پیامدهای اجتماعی آن اجرا کرد.
شوکدرمانی بازتابدهنده این باور سادهانگارانه بود که خصوصیسازی و بازار آزاد بهترین نتیجه را برای همگان به همراه خواهد داشت. نگرانیها درباره تضمینهای قانونی و توزیع عادلانه منابع کنار گذاشته شد. شمار اندکی از روسها به شکلی افسانهای ثروتمند شدند، درحالیکه بیشتر مردم پسانداز تمام عمر خود را در ابرتورم سال ۱۹۹۲ از دست دادند.
روسیه برای شوکدرمانی، هم هزینهای سیاسی پرداخت کرد و هم هزینهای اقتصادی.
در ذهن مردم، دموکراسی لیبرال و اصلاحات بازار با سختی، فساد و هرجومرج اقتصادی مترادف شدند. بیکاری بهشدت افزایش یافت و جرموجنایت گسترش پیدا کرد. شوکدرمانی، همراه با وضعیت جسمانی نامناسب و رفتارهای بیثبات یلتسین ــ که اغلب با مستی همراه بود ــ اصلاحات لیبرال را بیاعتبار کرد. مردم شروع کردند به جستوجوی رهبری مقتدر که نظم را بازگرداند و دوباره دولتی مرکزی و مسلط برپا کند.
این رهبر مقتدر در قالب ولادیمیر پوتین ظهور کرد؛ زمانی که یلتسین در پایان سال ۱۹۹۹ از ریاستجمهوری استعفا داد.
زمانی که یلتسین استعفای خود را اعلام کرد.
پوتین، به عنوان رئیسجمهور جدید روسیه، تمرکززدایی قدرت را که در دوران یلتسین رخ داده بود معکوس کرد. او کنترل دولت بر داراییهای اقتصادی مهم، ازجمله ذخایر عظیم نفت و گاز طبیعی روسیه، را دوباره برقرار کرد. او با جرموجنایت مقابله کرد، اما همزمان با مخالفت سیاسی نیز بهشدت برخورد کرد. پوتین آزادی مطبوعات را محدود کرد؛ نه با ممنوع کردن رسانههای خصوصی، بلکه با به دست گرفتن کنترل دولتی همه شبکههای تلویزیونی سراسری.
پوشش مطلوب تلویزیونی، پیروزیهای پیاپی پوتین و حزب سیاسی او، روسیه متحد، را در انتخابات ریاستجمهوری و پارلمانی تضمین کرده است. بنابراین، هرچند روسیه هنوز انتخابات رقابتی برگزار میکند، نظام سیاسی آن واقعاً دموکراتیک نیست. دانشمندان علوم سیاسی، روسیه را حکومتی اقتدارگرا یا دموکراسی غیرلیبرال طبقهبندی کردهاند؛ جایی که نتایج انتخابات از پیش تعیین شدهاند و آزادی مطبوعات و آزادی تجمع وجود ندارند.
ایالات متحده نیز به دلیل پیش بردن گذار سریع روسیه به سرمایهداری نولیبرال، بدون توجه به تضمینهای قانونی یا رفاه مردم، هزینهای پرداخت کرد.
بلافاصله پس از فروپاشی شوروی، افکار عمومی روسیه دیدگاهی بسیار مثبت نسبت به ایالات متحده داشت و آن را دوست و متحد خود میدانست. سی سال بعد، بیشتر روسها ایالات متحده را دشمنی میدانند که عمداً با وارد کردن الگوهای اقتصادی خارجی، کشورشان را تضعیف کرده است.
روسها همچنین از این واقعیت ناراضیاند که ایالات متحده در سیاست خارجی از ضعف روسیه بهرهبرداری کرد. ایالات متحده در سال ۱۹۹۹ و بار دیگر در سال ۲۰۰۴، با گسترش سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) و پیوستن کشورهای اروپای شرقی و حتی جمهوریهای سابق شوروی، یعنی استونی، لتونی و لیتوانی، به این سازمان موافقت کرد.
روسها گسترش ناتو را گسترش یک ائتلاف نظامی متخاصم تا نزدیکی مرزهای خود میدیدند. این چشمانداز پیوستن اوکراین به ناتو بود که پوتین را در سال ۲۰۱۴ به مداخله در شرق اوکراین و تصرف کریمه واداشت. درحالیکه رسانههای آمریکایی اغلب پوتین را عامل اختلاف میان روسیه و آمریکا و چهرهای اهریمنی معرفی میکنند، بیشتر روسها او را به دلیل ایستادگی در برابر ایالات متحده و دفاع از منافع بینالمللی روسیه تحسین میکنند.
در ایست بازرسی چارلی روبهروی یکدیگر قرار گرفتهاند.
پایان تاریخ؟
فروپاشی اتحاد شوروی مهمترین رویداد جهان در اواخر قرن بیستم بود.
جنگ سرد ــ رقابت میان ایالات متحده و اتحاد شوروی که به مدت چهل سال بر سیاست بینالمللی سلطه داشت ــ به پایان رسید. حتی غیرمنتظرهتر از آن، یکی از دو ابرقدرت جهان نیز به پایان رسید. از زمان انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، کمونیسم شوروی چالشی ایدئولوژیک و عظیم برای دموکراسی لیبرال و سرمایهداری صنعتی ایجاد کرده بود. در سال ۱۹۹۱، این چالش از میان رفت.
در موجی از پیروزیطلبی پس از جنگ سرد، یکی از مفسران آمریکایی فروپاشی شوروی را «پایان تاریخ» نامید؛ او نظم لیبرالدموکراتیک را پیروز میدانست و پیشبینی میکرد که این نظم در آینده با هیچ چالش ایدئولوژیکی روبهرو نخواهد شد. فروپاشی اتحاد شوروی واقعاً رویدادی مهم در تاریخ جهان بود.
بااینحال، سه دهه بعد روشن است که تاریخ به پایان نرسیده است. برعکس، درگیریهای ایدئولوژیک همچنان در سراسر جهان ادامه دارند. نظم لیبرالدموکراتیک امروز هم از درون و هم از بیرون با چالشهایی روبهروست؛ الگوی اقتدارگرای روسیه از دموکراسی غیرلیبرال تنها یکی از این چالشهاست.
اگر قرار باشد نتیجهای از فروپاشی شوروی گرفته شود، این نتیجه با معنای خود پروژه شوروی ارتباط دارد. مفسران امروزی گاهی تمام دوره شوروی را ماجرایی شوم و فاجعهبار میدانند؛ انحرافی تاریخی و ۷۴ ساله که اوباش کمونیست بر کشور تحمیل کردند.
این دیدگاه نادیده میگیرد که انقلابیون کمونیست آرمانهایی واقعی داشتند. آنها در پی ساختن جهانی بهتر بودند؛ جامعهای عاری از استثمار و تضاد طبقاتی.
از نظر آنان، انقلاب اکتبر طلوع عصری جدید بود؛ عصری که در آن کارگران جهان به جای کشتن یکدیگر متحد میشدند، چنانکه در کشتار بیمعنای جنگ جهانی اول رخ داده بود. رهبران شوروی درواقع نظامی غیرسرمایهداری ایجاد کردند و کشورشان را با سرعتی شگفتانگیز مدرن ساختند؛ اما برای انجام این کار از اجبار گسترده و خشونت دولتی استفاده کردند و میلیونها نفر را زندانی و اعدام کردند.
با نگاهی به گذشته، روشن است که وسایلی که آنها به کار گرفتند با اهدافشان در تضاد بود؛ خشونت دولتی به هماهنگی اجتماعی نینجامید و آرمانشهری که وعده داده بودند هرگز تحقق نیافت. سرانجام، همین خشونت دولتی نیز به سقوط اتحاد شوروی کمک کرد.
وقتی گورباچف در اواخر دهه ۱۹۸۰ سانسور را برداشت، بحث درباره گذشته خشونتبار نظام بهسرعت مشروعیت آن را تضعیف کرد. این میراث خشونت دولتی، در کنار نارضایتیهای اقتصادی و جداییطلبی ملیگرایانه، حمایت از نظام شوروی را فرسوده کرد و فروپاشی آن را شتاب بخشید.
در سال ۱۹۸۸ در مسکو برگزار شد. این نمایشگاه شامل «دیوار سوگ»
ــ که در تصویر دیده میشود ــ بود و قربانیان فردی را با جزئیات معرفی میکرد.
در گسترهای وسیعتر، آزمایش شوروی در میان اندیشمندان اجتماعی درباره نقش دولت در بازسازی جامعه تردیدهایی پدید آورد. در جهان پساشوروی، مردم بسیار کمتر حاضرند طرحهای کلانِ دگرگونی اجتماعیِ هدایتشده از سوی دولت را بپذیرند. سی سال پس از فروپاشی شوروی، میتوان دید که این فروپاشی نشانه پایان تاریخ نبود، اما پایان یک دوره را رقم زد.
منبع: origins.osu.edu
۲۵۹







نظر شما