روایت آیت‌الله خامنه‌ای از اولین باری که ساواک را دیدند

از کثرت خوشحالی نمی‌توانستم خودم را ضبط کنم و هی حرف می‌زدم و هی می‌خندیدم. تا این‌که تمام کرد، تعجب می‌کردند این‌ها که من چطور آخوندی هستم که ریشم را دارند کوتاه می‌کنند و من این‌قدر خوشحالم و نمی‌دانستند که علت خوشحالی من چیست؟

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، متن پیش رو، بخشی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب است که از گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی استخراج شده است. این روایت‌های زنده و گفت‌وگوهای صمیمی که در نیمه نخست دهه ۶۰ توسط سیدحمید روحانی ثبت و ضبط شده، در ششمین شماره مجله «به گواهی اسناد» بازنشر شده است. بخش‌هایی از این خاطرات را برگزیده‌ایم که اکنون قسمت  هفتم (قسمت نخست را در این‌جا و قسمت دوم را در این‌جا، قسمت سوم را در این‌جا،  قسمت چهارم در این‌جا، قسمت پنجم را در این‌جا و قسمت ششم را در این‌جا مطالعه فرمایید) آن از نظر می‌گذرد:

***

[در بازداشتگاه] یک پیرمردی بود نایب، نایب یک سمتی است در کلانتری‌ها که هنوز هم هست که یک درجه‌داری است که معاون جانشین افسر رئیس کلانتری یا افسر کشیک کلانتری است. آری یک پیرمردی بود و خیلی آدم مهربانی به نظرم رسید، او به من محبت کرد و برای من گفت چای آوردند و صبحانه آوردند، من یک صبحانه مفصلی خوردم آن‌جا و دیگر دیدم هیچ کمبودی ندارم، منتظر سرنوشتم ماندم...

بعد من را بردند ساواک، اول باری بود که ساواک را می‌دیدم یا شاید اول بردند دژبان لشکر، آن‌جا با فرمانده لشکر من مواجه شدم. این‌ها خاطرات ریزی است که آن زمان خیلی برای من جالب بود، چون هرگز ندیده بودم چنین چیزهایی را. فرمانده لشکر آن روز «مین‌باشیان» بود که مردی بود وابسته به دستگاه، متصل به دربار، بسیار خبیث. در یک راهرویی من را انتهای راهرو نگه داشته بودند، داشتند کاغذهای من را درست می‌کردند، حکم نمی‌دانم بازداشت و این حرف‌ها را که با من همراه کنند و بفرستند زندان. دیدم مین‌باشیان از پله‌ها آمد پایین با چند نفر از افسرها دور و بر او بودند که برود بیرون از در، تا چشمش به من افتاد انتهای راهرو دید یک روحانی آن‌جاست، یک‌دفعه راه خودش را کج کرد آمد طرف من، من هم نشسته بودم روی سکو یعنی روی این پیش پنجره انتهای راهرو و هیچ محل نکردم، همین‌طور نشستم این آمد نزدیک در این بین دیدم پشت سر او چد نفر هستند از این افسرها و این‌ها هی به من اشاره می‌کنند بلند شو، بلند شو به عنوان احترام، من دیگر رویم نشد که هم‌چنان بنشینم، دچار ضعف نفس شدم، به احترام بلند شدم و ایستادم. آمد جلو و با لحن خیلی مهربانی از من پرسید که شما را چرا آوردند این‌جا؟ گفتم که دیگر آورده‌اند، من را بازداشت کرده‌اند، گفت: چرا بازداشت کردند؟ گفتم: می‌گویند برخلاف مصالح کشور حرف زده‌ای، گفت: چرا شما آقای به این مثلا خوبی، یک صفتی برای من ذکر کرد، باید بر ضد مصالح کشور حرف بزنی؟ من چیزی نگفتم. گفت: کاغذ این آقا را بیاورید ببینم. رفتند در اتاق فورا دویدند و کاغذ من را آوردند. نامه‌ای که از بیرجند لابد نوشته شده بود، نمی‌دانم چه بود که براساس این می‌خواستند من را بازداشت موقت کنند. بنا کرد نگاه کردن و همین‌طور که نگاه می‌کرد و می‌خواند، طبعا یعنی مطالعه می‌کرد، بنا کرد سرش را تکان دادن یعنی عجب پرونده سنگینی است. من با خودم گفتم لابد اعدامی چیزی این پرونده دارد، بعد یک‌دفعه آن لحن ملایم و چهره مهربان او کاملا عوض شد، قیافه او گرفته شد، با یک لحن خشنی از من پرسید که شما چه می‌خواهید؟ چه کار می‌خواهید بکنید؟ چه می‌گویید شما؟! من دو سه جمله یادم نیست یک چیزهایی گفتم، او آتشی شد، گفت روسیه دین ندارد، آمریکا دین ندارد ببین چقدر پیشرفت کردند، شما چه می‌خواهید؟ یعنی جهت‌گیری مبارزه را که جهت‌گیری دینی بود این کاملا درک می‌کرد و آن روز مسئولین دستگاه ازجمله این شخص معلوم شد می‌فهمند این مبارزه به سمت یک جامعه و یک نظام اسلامی و دینی می‌رود و رد می‌کرد این حرف را، می‌گفت که روسیه و آمریکا که دین ندارند ببین چقدر وضع‌شان خوب است، شما می‌خواهید ما را به طرف یک نظام دینی ببرید که چه بشود. این استدلال را داشت با آن زبان بیان می‌کرد. دو سه جمله گفت و بعد هم کاغذ من را داد به آن مامور و رویش را برگرداند، با کمال بی‌اعتنایی و رفت؛ من دیدم باز یکی از این کسانی که همراه او هستند به من اشاره می‌کند بیا جلو مثلا یک چیزی بگو، یک چیزی بخواه، من با سر اشاره کردم که نمی‌خواهم، این‌طور سرم را بالا کردم که نمی‌خواهم، هیچ او هم رفت و بعد یک مقدار گذشت ما را آوردند از آن‌جا بیرون بردند به زندان لشکر.

... بعد که وسایل من را آن‌جا گرفتند راهنمایی کردند من را به یک راهرویی که از این اتاقک کوچک وارد این راهرو می‌شدیم. یک راهروی خیلی بلندی، دیدم در این راهرو دو تا سرباز با تفنگ دارای سرنیزه در را گرفته بودند، این هم برای من خیلی چیز تازه و عجیب و یک مقدار وحشت‌انگیزی بود، این افسر دستور داد تفنگ‌ها را عقب بردند، چیزی که در بقیه زندان‌هایی که بعدها رفتیم یک چیز معمولی بود و همیشه می‌دیدیدم. ما را وارد این راهروی زندان کردند که هیچ‌کسی جز زندانی و جز مامور زندان قدرت ورود و مامورین دادستانی و این‌ها قدرت ورود به آن‌جا را دیگر نداشت. وارد شدیم و ما را در اتاقی انداختند و در را بستند، رفتند. من ماندم تنها، این اولین لحظه‌ای است، اولین لحظاتی است که من زندان را تجربه می‌کنم و از نزدیک لمس می‌کنم.

وارد اتاق که شدم طبعا اتاق تنها برای کسی که هرگز در آن نبوده با درِ بسته در محیط خصمانه یک وحشتی دارد، همین چیزی که اسمش زندان است، زندان یک چنین چیزی است، اتاقی تنها در یک محیط خصمانه با شرایط نامناسب. وارد شدم نه فرشی است، نه پتویی است، نه محل نشستنی، نه محل خوابیدنی، هیچی، یک اتاقی البته اتاق بزرگی بود، تنها نقطه قوت این اتاق، البته دو تا نقطه قوت داشت: یکی بزرگی آن بود و یکی هم یک پنجره بزرگ که هیچ زندانی چنین پنجره بزرگی ندارد. بعد هم معلوم شد که این‌جا زندان نبوده، انباری چیزی بوده و به طور موقت این‌جا را زندان کرده بودند، چون همین‌طور که گفتم دستگاه آماده برای مقابله با یک چنین وضعی نبود و بازداشت زیاد را هرگز پیش‌بینی نکرده بود که آحاد مردم را این‌طور بازداشت کند و احتیاج به زندان داشته باشد، لذا آماده نبود. در و پنجره بزرگی داشت، من فورا طرف پنجره رفتم و بیرون را نگاه کردم، محیط پادگان بود، همان پادگانی که حالا گاهی برای بازدید آن‌جا می‌روم، می‌شناسم، غالب جاهای این پادگان را می‌شناسم، چون بعدها هم غیر از این دفعه سه بار دیگر من در این پادگان زندانی شدم، مجموعا چهار بار در این پادگان زندانی بودم، پادگان لشکر ۷۷ مشهد.

تراشیدن محاسن

... بنا کردم یک مقدار گشتن این طرف و آن طرف و گوشه‌های اتاق، اما یک وحشت عظیمی در دل من بود از آن‌چه که در بیرجند انتظارش را داشتم و او عبارت بود از تراشیدن ریش خشک خشک، هنوز انجام نگرفته بود و منتظرش بودم که این کار خواهد شد. ناگهان دیدم در زندان، اتاق باز شد و یک چیزی که هر لحظه انتظارش را داشتم عملی می‌شود، یک سلمانی با یک کیف دستش وارد شد، با یک مامور دیگر، یک گروهبان یک اگر درست یادم مانده باشد، به نظرم این‌طور آمد و آمد به طرف من، یک صندی گذاشت، یا صندلی گذاشت یا روی همان درگاهی مقابل جلوی پنجره گفت بنشین و به هر حال نشستم، من خودم را آماده کرده بودم از بیرجند. این ماموری که آمده بود ظاهرا برای این آمده بود که اگر من مقاومت کردم من را وادار به تسلیم کند. گویا بعضی از روحانیونی که قبلا آورده بودند و ریش‌شان را می‌خواستند کوتاه کنند مقاومت کرده بودند و نگذاشته بودند، فکر می‌کرد که من هم مقاومت می‌کنم، من نه، هیچ مقاومتی نداشتم و نکردم و آماده بودم می‌دانستم فایده‌ای ندارد، دست و پای من را می‌گیرند یک مقدار هم کتک می‌زنند، بعد هم همان کاری که نباید بشود، نمی‌خواهم بشود خواهد شد. خب نشستیم بزنند دیگر، محیط اجبار بود. منتظر بودم که تیغ را بیاورد بیرون و خشک خشک بتراشد، واقعا به خدا پناه می‌بردم از این مطلب. البته ریش آن وقت ما کوتاه بود، مثل حالا که، کوتاه یعنی تازه نورس بود، خیلی مثل حالاها مدت درازی از آن نگذشته بود. سال ۴۲ من ۲۴ سالم بود، آری.

یک وقت با کمال مسرت دیدم به جای تیغ ماشین درآورد، ماشین سرتراش آوردند... ماشین را درآورد؛ من تعجب کردم و خیلی خوشحال شدم، منتها از بس این حرف گوشم واقع شده بود که حتما ریش را خشک خشک می‌تراشند، گفتم لابد این برای سرم است. ریشم را بعدا می‌تراشند، همین‌طور هم بود، اول سر را شروع کردند زدن و دیدیم آری سر را زد تمام کرد، نوبت ریش که رسید ریش را هم بنا کرد به زدن، خیلی خوشحال شدم یا شاید نه، اجازه بدهید، نه، مثل این‌که اصلا سر را نزد، گمانم اصلا سر را نزده باشد، گذاشت از اول این‌جا این کنار و بنا کرد به زدن و کوتاه کردن. من این‌قدر خوشحال شده بودم از این حادثه که بی‌اختیار با این سلمانی و با آن گروهبان هی بنا کردم حرف زدن و خندیدن و صحبت‌های خنده‌آور کردن و این‌ها، یعنی از کثرت خوشحالی نمی‌توانستم خودم را ضبط کنم و هی حرف می‌زدم و هی می‌خندیدم. تا این‌که تمام کرد، تعجب می‌کردند این‌ها که من چطور آخوندی هستم که ریشم را دارند کوتاه می‌کنند و من این‌قدر خوشحالم و نمی‌دانستند که علت خوشحالی من چیست؟ بله نجات از تراشیدن خشک خشک واقعا بیش از آن هم خوشحالی داشت.

۲۵۹

کد مطلب 2243876

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 1 =