نوجوانی رهبر شهید در کوچه پس‌کوچه‌های مشهد

این روزها انگار همه چیز بوی دلتنگی دارد؛ از کوچه‌های قدیمی مشهد که روزی دویدن‌های یک نوجوان را به‌خاطر سپرده‌اند، تا خانه‌ای که دیوارهایش شاهد بزرگ‌شدن ایشان بودند همه دلتنگ‌اند.

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، این روزها انگار همه چیز بوی دلتنگی دارد؛ از کوچه‌های قدیمی مشهد که روزی دویدن‌های یک نوجوان را به‌خاطر سپرده‌اند، تا خانه‌ای که دیوارهایش شاهد بزرگ‌شدن ایشان بودند همه دلتنگ‌اند. حتی آن زیلوی ساده‌ای که سال‌ها تصویرش در قاب دوربین‌ها نشست، انگار روایت‌های ناگفته‌ای از روزهای همنشینی‌اش با آن مرد بزرگ در سینه دارد.

بنابر روایت فارس، آدم‌ها که می‌روند، خاطره‌هایشان بیشتر به چشم می‌آید. تازه آن وقت است که دلمان می‌خواهد بدانیم چگونه زندگی می‌کردند. چه سختی‌هایی را پشت سر گذاشتند. برای کمی فاصله‌گرفتن از این دلتنگی، بیایید چند صفحه از دفتر نوجوانی رهبر شهید را ورق بزنیم. اگر بخواهیم راز شکل‌گیری شخصیت رهبر انقلاب را پیدا کنیم، شاید باید به‌غیراز سال‌های مبارزه و زندان، به روزهایی برگردیم که هنوز کسی ایشان را نمی‌شناخت؛ روزهایی که پسری نوجوان بود در کوچه‌های مشهد.

اولین معلم رهبر شهید انقلاب مادر ایشان بود. مادری که کلاس درسش نه نیمکت داشت و نه تخته‌سیاه. با صدای گرمش قرآن می‌خواند. اما هرجا نام یکی از پیامبران در آیات می‌آمد، تلاوت را به قصه تبدیل می‌کرد؛ قصه‌هایی که سال‌ها بعد، هنوز در ذهن فرزندش زنده مانده بود .

«ما بچه که بودیم یادم هست می‌نشستیم، مادرم قرآن می‌خواند؛ خیلی هم شیرین و قشنگ می‌خواند. ما جمع می‌شدیم دورش و برای ما، به مناسبت آیه‌هایی که درباره پیغمبران هست، زندگی پیغمبران را می‌گفت. من خودم اول بار زندگی حضرت موسی، زندگی حضرت ابراهیم و بعضی پیغمبرهای دیگر را از مادرم به این مناسبت شنیدم...» او فقط قرآن نمی‌خواند؛ حافظ هم می‌خواند و شعر را با زندگی گره می‌زد. شاید همین شب‌های ساده بود که عشق به کتاب، شعر و اندیشیدن را در دل رهبر شهیدمان کاشت.

والیبال بازی موردعلاقه رهبر شهید

«بازی هم می‌کردیم. منتها در کوچه بازی می‌کردیم؛ در خانه جای بازی نداشتیم و بازی‌های آن وقت بچه‌ها فرق می‌کرد. یک مقدار هم‌بازی‌هایی ورزشی بود؛ مثل والیبال و فوتبال و این‌ها که بازی می‌کردیم. من آن موقع در کوچه، با بچه‌ها والیبال بازی می‌کردیم؛ خیلی هم والیبال را دوست می‌داشتم. الان هم اگر گاهی بخواهیم ورزش دست جمعی بکنیم – البته با بچه‌های خودم – به والیبال رو می‌آوریم که ورزش خیلی خوبی است.

بازی‌های غیرورزشی آن وقت، «گرگم‌به‌هوا» و بازی‌هایی بود که در آن‌ها خیلی معنا و مفهومی نبود؛ یعنی اگر فرض کنی که بعضی از بازی‌ها ممکن است برای بچه‌ها آموزنده باشد و انسانِ با تفکر، آن‌ها را انتخاب کند، این بازی‌هایی که الان در ذهن من هست، واقعاً این خصوصیت را نداشت؛ ولی بازی و سرگرمی بود.» (۱)

نوجوانی رهبر شهید در کوچه پس‌کوچه‌های مشهد

پیشرفت تحصیلی

«شش‌ساله بودم که وارد این مدرسه شدم و مرا در کلاس اول نشاندند. برادرم را که ده‌ساله بود هم در کنار دانش‌آموزان سال چهارم نشاندند. خاطرم هست که من در سه سال اول احساس عقب‌افتادگی در دروس را داشتم، سپس در سال‌های چهارم و پنجم و ششم شاگرداول شدم. علت این دگرگونی برای من روشن نبود، ولی چند سال پیش حقیقت را کشف کردم؛ یادم آمد که سال چهارم در ردیف جلوی کلاس درس نشستم و دیگر آنچه را معلم روی تخته‌سیاه می‌نوشت، می‌دیدم؛ و درنتیجه آنچه را می‌گفت، درمی‌یافتم. در سه سال پیش از آن، دور از تخته‌سیاه می‌نشستم و به سبب ضعف بینایی، نوشته‌های روی تخته‌سیاه را نمی‌دیدم؛ درنتیجه، درس معلم را هم نمی‌فهمیدم. هنوز آن روز درخشان را که درهای دروس بر رویم گشوده شد، به یاد دارم. زنگ اول آن روز، درس حساب داشتیم و من توسط معلم خیلی تشویق شدم.»

ماجرا عمامه گذاشتن

«در کودکی وقتی کلاس دوم ابتدایی بودم، عمامه گذاشتم. علت این عمامه‌گذاری زودهنگام آن بود که در آن دوران، مردم عادت به پوشاندن سر داشتند. طبیعتاً پدر حاضر نبود ما کلاه پهلوی به سر بگذاریم؛ بنابراین چاره‌ای جز عمامه نبود.

عمامه ما را مادر می‌بست، تحت الحنک دنباله پارچه عمامه را هم که معمولاً در سمت چپ می‌گذارند، ایشان در سمت راست می‌گذاشت.»

نوجوانی رهبر شهید در کوچه پس‌کوچه‌های مشهد

روزی که کتاب‌ها گم شدند

علاقه ایشان به کتاب تا جایی بود که یکی از تلخ‌ترین خاطرات 18 سالگی ایشان به گم‌شدن کتاب‌هایشان بر می‌گردد.

«سال 1336 چند ماه به عراق سفر کردم؛ برخی کتاب‌هایی را هم که به آنها علاقه داشتم، به همراه خود بردم. بعد به کتابخانه شوشتریه نجف اشرف رفتم که اتفاقاً بسیاری از کتاب‌های عمویم- سیدمحمد- در این کتابخانه هست و موقوفه آنجاست. در آنجا کتاب‌هایی را استنساخ کردم. سپس به همراه خانواده از طریق بصره- به ایران بازگشتیم و از خرمشهر با قطار به تهران آمدیم. در تهران کتاب‌ها را به همراه چند شناسنامه گم کردم. همه‌جا را زیر و رو کردم و هرجایی را گشتم، به انبارهای راه‌آهن رفتم و مدت‌ها در آنجا جست‌وجو کردم؛ اما نتیجه‌ای نداشت. پریشان و اندوهگین و افسوسمند به مشهد بازگشتم. دو سال بعد نامه‌ای از یک راننده‌تاکسی به دستم رسید که نوشته بود: من بسته‌ای را که در اتومبیلم جامانده بود، پیدا کردم؛ آن را باز کردم، اما هیچ نشانی از صاحبش در آن نیافتم؛ فقط چند کتاب و شناسنامه در آن بود. دیدم صاحب شناسنامه، معمم است؛ لذا از فردی معمم در تهران پرس‌وجو کردم و او نشانی مسجد مشهد را به من داد. به‌این‌ترتیب کتاب‌ها به من بازگشت.»

منابع:

برگرفته از کتاب خون‌دلی که لعل شد

۱:گفت‌وشنود رهبر معظم انقلاب با گروهی از نوجوانان و جوانان، ۱۴ بهمن ۱۳۷۶

کد مطلب 2242110

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 2 =