به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، مراسم ساعت ۹:۱۵ با اجرای نیما کرمی آغاز شد. پیش از شروع رسمی، صدای موسیقی فیلمهایی که عبدی در آنها نقشآفرینی کرده بود، در فضا شنیده میشد؛ قطعاتی از «مادر»، «اخراجیها» و دیگر آثاری که برای چند نسل از ایرانیان فقط نام فیلم نیستند، بلکه بخشی از خاطراتشان هستند.
جمعیت، ترکیبی از مردم و اهالی سینما و تلویزیون بود. چهرههایی چون همایون اسعدیان، محمدمهدی عسگرپور، پیمان جبلی، رائد فریدزاده، بهمن فرمانآرا، مسعود دهنمکی، مسعود جعفری جوزانی، مینا جعفرزاده، عبدالله اسکندری، پژمان بازغی، کمند امیرسلیمانی، بهاره رهنما، امیر آقایی، اصغر همت و بسیاری دیگر آمده بودند تا با بازیگری خداحافظی کنند که برای بسیاری از آنها همکار و برای مردم، عضوی از خانواده بود.
نیما کرمی در آغاز مراسم جملهای گفت که شاید بتواند حالوهوای آن صبح را خلاصه کند: «این آخرین صحنه نمایش نابغه بازیگری ایران است.»
و واقعاً چنین بود؛ آخرین صحنه مردی که بخش بزرگی از زندگی حرفهایاش را با بازی در نقشهایی گذرانده بود که هرکدام چهرهای متفاوت از او را به نمایش میگذاشتند.
همایون اسعدیان، مدیرعامل خانه سینما، از همین نسبت میان عبدی و مردم گفت؛ از روزی که مردم او را از تلویزیون شناختند و به خانههایشان راه دادند. به تعبیر او، عبدی از یک بازیگر به «اکبر آقا» و بعد به «عمو اکبر» تبدیل شد؛ کسی که وقتی بچهای در خانوادهای به دنیا میآمد، انگار او هم بخشی از آن خانواده بود.
اسعدیان گفت اکبر عبدی روز جمعه عصر دیگر به قاب تلویزیون نرفت، بلکه به «قاب خاطرات» مردم پیوست.
این شاید دقیقترین توصیف از جایگاه عبدی در میان مخاطبانش باشد. او فقط بازیگری نبود که مردم نقشهایش را تماشا کنند؛ شخصیتهایی که بازی میکرد، به بخشی از حافظه جمعی آنها تبدیل میشدند.
اما مراسم خیلی زود از یک آیین رسمی به سوگ شخصی آدمهایی تبدیل شد که عبدی را از نزدیک میشناختند.

مینا جعفرزاده با بغض از رابطهاش با عبدی گفت. او که پسر نداشت، عبدی را پسری برای خود میدانست و گفت حالا که او رفته، خودش نیز «بیپشت و پناه» شده است. خاطرهای از روزهای بیماری همسرش، بهمن زرینپور، تعریف کرد؛ روزهایی که عبدی خود بیمار بود اما به دیدن او رفت و از خدا خواست که به جای زرینپور، خودش بمیرد.
عبدالله اسکندری، گریمور و از همکاران قدیمی عبدی، نیز از مردی گفت که زندگیاش را وقف خانواده و بعد جامعه کرده بود. بغض او در جملهای ساده خلاصه شد: دیگر صندلی اکبر عبدی خالی است و کسی نیست که کنار آن بنشیند و با او درباره خلق یک نقش حرف بزند.
بعد نوبت به خانواده رسید؛ جایی که فاصله میان «اکبر عبدی، ستاره سینما» و «بابای المیرا» از همیشه کمتر شد.
المیرا عبدی گفت پدرش سه ماه بود که نمیتوانست نفس بکشد و خانواده تلاش کرده بودند حالش بهتر شود، اما نشد. گفت حتی نتوانستند یکدهم محبتهایی را که از او گرفته بودند، جبران کنند. بعد جملهای گفت که بیش از هر تقدیرنامهای درباره جایگاه پدرش در سینمای ایران حرف داشت: «به من تسلیت نگویید، به سینمای ایران تسلیت بگویید.»
او از مردم خواست به جای گریه، بایستند و پدرش را تشویق کنند؛ درست مثل یک مراسم بزرگداشت.

برای لحظاتی، فضای سوگ به چیزی شبیه یکی از همان صحنههایی تبدیل شد که عبدی سالها خلق کرده بود؛ جمعیتی که به جای سکوت، دست زدند و بازیگری را تشویق کردند که سالها برایشان خنده ساخته بود.
همسر عبدی نیز از همین میراث گفت؛ از اینکه کمدینها همچنان هستند و باید قدرشان را دانست. حرفی که در روز بدرقه یک کمدین، معنای دیگری پیدا میکند: خندهای که آسان به نظر میرسد، اما ساختنش برای دیگران همیشه آسان نیست.
علیرضا خمسه هم در سخنانش کوشید مرگ عبدی را باور نکند. گفت وقتی شب قبل به خانه او رفته، احساس کرده عبدی مشغول بازی در سکانسی از یک فیلم است و هر لحظه ممکن است بلند شود و بگوید: «خمسه جان، حالا نوبت من است که برای تسلیت تو حرف بزنم.»
خمسه از تفاوت میان زندگی آدمهای معمولی و بازیگران گفت؛ اینکه هر انسان یک بار زندگی میکند، اما بازیگر به تعداد نقشهایی که بازی میکند، زندگیهای مختلف را تجربه میکند. و شاید عبدی بیش از بسیاری از بازیگران، مصداق این حرف بود.
او در طول سالها بارها چهره عوض کرد؛ از کودک و نوجوان گرفته تا پدر، پیرزن، مرد میانسال، شخصیتهای تاریخی، آدمهای ساده و شخصیتهایی با لهجهها و ویژگیهای قومی متفاوت.
بیانیه انجمن بازیگران خانه سینما نیز بر همین ویژگی دست گذاشت. در این بیانیه از عبدی به عنوان یکی از معدود بازیگران خلاق تاریخ سینمای ایران یاد شد؛ بازیگری که «بارها مرزهای تنوع در بازیگری را جابهجا کرد».
از کودکی که دیر به مدرسه رسیده بود تا پدر خانواده، از مرد طبقه متوسط در «اجارهنشینها» تا گروهبان درمانده «ای ایران»، از نوزاد تا مادربزرگ ایرانی، از نوازنده دوران قاجار در «دلشدگان» تا شخصیت دارای ناتوانی ذهنی در «مادر»؛ عبدی تنها نقشهای متنوع بازی نکرد، بلکه در بسیاری از موارد چنان از مرزهای معمول بازیگری عبور کرد که مخاطب فراموش میکرد همه این شخصیتها را یک نفر بازی کرده است.
مسعود جعفری جوزانی، کارگردانی که با عبدی در «ناصرالدینشاه آکتور سینما» همکاری کرده بود، این توانایی را نه حاصل صرف آموزش، که ناشی از «جوهر بازیگری» او دانست.
جوزانی از عبدی به عنوان مردی یاد کرد که هرجا بود، فضا را گرم میکرد؛ کسی که حتی عبوسترین آدمها را به خنده میانداخت و نگاهش به جهان، طنز بود.

او خاطرهای هم از آغاز همکاریاش با عبدی تعریف کرد؛ زمانی که برخلاف تصور رایج درباره دستمزد بالای او، عبدی برای فیلم قرارداد سفید امضا کرد، چون میخواست در فیلمی بازی کند که قرار بود بخشی از تاریخ سینمای ایران باشد.
اما آنچه در مراسم بدرقه بیش از هر چیز تکرار شد، فقط استعداد و کارنامه عبدی نبود؛ سخنرانان بارها از «آدم» پشت بازیگر گفتند.
خمسه از مردی گفت که اگرچه بدی را فراموش نمیکرد، میبخشید. جعفرزاده از حمایتهایش گفت. اسکندری از مرد خانواده بودنش. دهنمکی از اجراهایش برای زندانیان و کسانی که دوربین و تریبونی در اختیار نداشتند.
مسعود دهنمکی، که در چندین فیلم با عبدی همکاری کرده بود، گفت او از تاریخ سینمای ایران حذفشدنی نیست؛ با سیمرغ یا بدون سیمرغ، محبوب مردم باقی میماند.
دهنمکی تأکید کرد که عبدی حتی بدون دوربین برای زندانیان برنامه اجرا میکرد تا آنها را بخنداند. از نگاه او، همین رفتارها بود که «اکبر عبدی» را ساخت، نه صرفاً جایزهها.
و شاید همین جا بود که تصویر کاملتری از مردی که مردم برای بدرقهاش آمده بودند شکل گرفت: بازیگری که جایزههایش بخشی از کارنامهاش بودند، اما دلیل محبوبیتش نبودند.
دلیل محبوبیت او، سالها زندگی کردن در کنار مردم بود؛ در خانهها، در تلویزیون، در سینما و در خاطرات.
نماز میت که خوانده شد، مراسم وارد آخرین مرحله شد. پیکر عبدی از تالار وحدت به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا حرکت کرد. صدای «لا اله الا الله» با تشویق مردم درهم آمیخت.

اینبار دیگر خبری از دیالوگ و میزانسن نبود. آخرین صحنه، واقعیتر از تمام نقشهایی بود که عبدی بازی کرده بود.
او در طول چند دهه، بارها مرده بود و دوباره در نقش دیگری زنده شده بود؛ در فیلمها، سریالها و نمایشها. اما اینبار قرار نبود از جایی بلند شود و بگوید این فقط یک سکانس است.
با این حال، شاید برای مردی که بخش بزرگی از زندگیاش را صرف ساختن خاطره برای دیگران کرد، مرگ پایان کامل ماجرا نباشد.
همایون اسعدیان گفته بود او دیگر به قاب تلویزیون نرفت، بلکه به قاب خاطرات مردم پیوست. و جمعیتی که در آخرین سفر، تنهایش نگذاشتند، نشان دادند که این قاب هنوز خالی نشده است.
اکبر عبدی رفت، اما نقشهایش ماندند؛ کودک، پیرزن، پدر، گروهبان، مرد مهاجر، شخصیت تاریخی، کمدین و دهها چهره دیگر.
و شاید مهمتر از همه، «عمو اکبر» ماند؛ همان مردی که سالها مردم را خنداند و حالا در روز بدرقهاش، مردم برای او ایستادند و تشویقش کردند.
5959







نظر شما