دکتر شیرین سعیدی، تحلیلگر سیاسی و فرزند خوزستان و شهر مسجدسلیمان، نمونه بارز فرهیختهای است که در تلاطم سیاستهای خصمانه، هویت بختیاری و عشق به وطن را با هیچ جایگاهی معاوضه نکرد؛ روایتی از ایستادگی بر سر حقانیت ایران در متن نظام آکادمیک آمریکا.
نوید احمدپور - به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین ، در دنیای امروز که مرز میان دانش و سیاست به باریکی مویی رسیده است، شنیدن صدای کسانی که در قلب نهادهای قدرت غرب، از هویت و تمامیت ارضی کشورشان دفاع میکنند، غنیمتی است. دکتر شیرین سعیدی، دانشآموخته دانشگاه کمبریج و استاد سابق علوم سیاسی دانشگاه آرکانزاس، یکی از این چهرههاست. او که مسیر علمیاش از تهران تا کمبریج و از آلمان تا آمریکا را با محوریت عدالت اجتماعی طی کرده، اخیراً به دلیل مواضع صریح در حمایت از حق دفاع مشروع ایران، با برخوردی حذفی و نژادپرستانه روبرو شده است. این گفتگو، شرح سفری است از کوچههای جنگزده ایران تا تالارهای درس آمریکا و هزینهای که یک استاد برای «وطنپرستی» میپردازد.
بهعنوان آغار سخن، از ریشههای خود بگویید؛ از آن پیوندی که میان هویت شما و خاک ایران، بهویژه در دوران حساس دههی شصت شکل گرفت.
من متولد سال ۱۳۵۹ در شهر تهران هستم، اما ریشههای من به عمق ایل بزرگ بختیاری در خوزستان و شهر مسجدسلیمان برمیگردد. کودکی من تا هشتسالگی در ایران و دقیقاً در بحبوحه جنگ تحمیلی سپری شد. من در خانوادهای بزرگ، پرانرژی و سرشار از آن شور و حال اصیل خوزستانی بزرگ شدم. اما جنگ، تأثیری بنیادین و گریزناپذیر بر روح و روان من گذاشت. نسل ما با مفاهیمی گره خورد که هیچ کودکی نباید در آن سن تجربه کند؛ آگاهی به مرگ، ترس از دست دادن عزیزان و استرسی که از صدای زنگ تلفن در وجودمان رخنه میکرد.
این تاثیر چنان بود که هنوز هم در ۴۶ سالگی، زنگ تلفن برای من حامل یک اضطراب ناخودآگاه است، چرا که در کودکی، هر تماسی میتوانست حامل خبر شهادت یک عزیز باشد. تراژدی خانواده من با پایان جنگ تمام نشد؛ حتی پس از امضای قطعنامه، در حملهای به مسجدسلیمان، عمو، زنعمو و سه فرزندشان شهید شدند. این تجربههای زیسته، سیاست را برای من از یک بحث انتزاعی به یک امر گوشت و پوست و استخواندار تبدیل کرد. من با این نگاه بزرگ شدم که سیاست و دفاع از وطن، با زندگی روزمره و بقای ما گره خورده است.
مسیر علمی شما از مطالعات اقلیتها در آمریکا آغاز شد و به دکتری علوم سیاسی در کمبریج رسید. چه شد که از موضوعات داخلی آمریکا به سمت مطالعات خاورمیانه و بهطور خاص، ایران گرایش پیدا کردید؟
من لیسانسم را در رشته مطالعات آفریقایی-آمریکایی (African American Studies) در دانشگاه مریلند گرفتم. آن زمان دغدغه اصلیام عدالت اجتماعی و حقوق اقلیتها در ساختار قدرت آمریکا بود. اما واقعه ۱۱ سپتامبر همهچیز را تغییر داد. آن حادثه نقطهعطفی بود که نگاه من را به سمت کشور مادریام، اصالت خاورمیانهایام و جایگاه ایران در عرصه بینالملل سوق داد. احساس کردم باید از زاویهای علمی و دقیق به بررسی کشوری بپردازم که ریشههایم در آنجاست.
فوقلیسانس را در دانشگاه جرج میسون با تمرکز بر خاورمیانه گذراندم، اما برای دکتری آگاهانه تصمیم گرفتم از سیستم آموزشی آمریکا خارج شوم. سیستم علوم سیاسی در آمریکا بسیار تحت کنترل است و مرزهای مشخصی دارد که اجازه فراتر رفتن به شما نمیدهد. به دانشگاه کمبریج رفتم چون فضا بازتر بود. پس از دکتری، چندین سال در ایران زندگی کردم، ازدواج کردم و کار کردم. آن سالها به من فهماند که نگاه از دور به ایران چقدر میتواند مخدوش و اشتباه باشد. من کل تز دکتریام را بازنویسی کردم چون میخواستم واقعیتهای عینی جامعه ایران را منعکس کنم، نه آن چیزی را که در اتاقهای فکر غربی دیکته میشود. در نهایت سال ۲۰۱۸ به عنوان استاد علوم سیاسی و مطالعات خاورمیانه در دانشگاه آرکانزاس مشغول به کار شدم.
کتاب شما که توسط انتشارات دانشگاه کمبریج منتشر شد، بازتاب گستردهای داشت. از محتوای این اثر و چالشهای علمی که برای بازنمایی چهره واقعی زنان ایرانی با آن روبرو بودید، بگویید.
این کتاب حاصل سالها تحقیق میدانی و صدها مصاحبه در داخل و خارج از ایران است. موضوع اصلی آن، نقش زنان در شکلدهی به حکمرانی پس از انقلاب اسلامی است. برای من بسیار مهم بود که صدای زنانی باشم که در سختترین شرایط، از جنگ گرفته تا فشارهای سیاسی، ایستادگی کردند و کنشگری سیاسی داشتند. من میخواستم آن کلیشههای رایج غربی درباره زن ایرانی را بشکنم.
انتشارات کمبریج که معتبرترین انتشارات علوم سیاسی دنیاست، به دلیل غنای تحقیقات میدانیام برای چاپ این اثر پیشقدم شد. من مسئولیت سنگینی روی شانههایم حس میکردم؛ مسئولیتی در قبال آن زنی که در دوران جنگ ایستادگی کرده بود. این کتاب یک پروژه دانشگاهی صرف نبود، بلکه ادای دینی به تاریخ معاصر ایران و زنانی بود که با تمام توان برای میهنشان تلاش کردند. من سالها وقت صرف کردم تا این روایتها به شکلی دقیق و علمی به گوش جهان برسد.
شما در دانشگاه آرکانزاس جایگاه مدیریتی حساسی داشتید، آن هم در ایالتی که به لحاظ سیاسی بسیار محافظهکار و تندرو شناخته میشود. چطور توانستید در این فضا فعالیت کنید؟
بله، من مدیر مرکز مطالعات خاورمیانه دانشگاه آرکانزاس بودم. جالب است بدانید که من حتی پیش از آنکه به مقام دانشیاری رسمی (Tenure) برسم، به دلیل توانمندی در مدیریت و پژوهش، به این سمت منصوب شدم. اما باید واقعبین بود؛ در آمریکا، استاد دانشگاه بودن به نوعی ادامه و امتداد ساختار سیاسی دولت است.
آرکانزاس ایالتی است که چهرههای تندروی صهیونیست مثل تام کاتن و مایک هاکبی از آن برآمدهاند. من در فضایی کار میکردم که هر حرکت من زیر ذرهبین بود. از پاییز ۲۰۲۳ و با آمدن رئیس دانشکده جدید که گرایشهای شدید صهیونیستی داشت، فشارها علنی شد. او در اولین جلسه، من را به خاطر استخدام استادی که اسرائیل را یک حکومت آپارتاید و استعماری میدانست، بازجویی کرد. من میدانستم که در چنین فضایی، ایستادن بر سر اصول، هزینه سنگینی خواهد داشت، اما به عنوان کسی که علوم سیاسی خوانده، نمیتوانستم حقیقت را فدای مصلحتِ شغلی کنم.

در لحظات حساس رویارویی نظامی میان ایران و رژیم صهیونیستی و آمریکا در عملیات «وعده صادق»، شما مواضع صریحی اتخاذ کردید. با توجه به جایگاهتان، آیا از عواقب این کار هراسی نداشتید؟
من به عنوان یک متخصص، سالها بود که وقوع چنین درگیریهایی را پیشبینی میکردم. معتقدم همانطور که نیروهای نظامی ما برای دفاع از مرزها آماده بودند، روشنفکران و دانشگاهیان ما هم باید از لحاظ ذهنی و اخلاقی برای چنین لحظاتی آماده میبودند. وقتی آن شب تاریخی رقم خورد، من بر اساس تخصص علمیام و حقایق حقوق بینالملل صحبت کردم.
من همیشه خودم را با تصویر آن زنان مقاوم دوران جنگ مقایسه میکردم. دلم میخواست اگر روزی در موقعیتی قرار گرفتم که قدرت اندکی داشتم، از آن برای دفاع از جامعهام در برابر آسیبهای ناشی از جنگ و تحریم استفاده کنم. تحریمها خود نوعی جنگ بیصدا علیه مردم هستند. لذا وقتی ایران در پاسخ به تجاوزات، اقدام به دفاع مشروع کرد، من وظیفه خودم دانستم که این حقانیت را فریاد بزنم. من آماده بودم؛ حتی برای از دست دادن شغلم. زندگی من با دردهای سنگین گره خورده بود و ترس از دست دادن جایگاه، در برابر مسئولیت ملیام رنگ میباخت.
برخورد دانشگاه با شما دقیقاً به چه شکلی بود؟ برای شما از واژه «تروریست» استفاده کردند؛ این برچسب چطور و در چه سیاقی به یک استاد دانشگاه زده شد؟
فردای مواضع من در شبکههای اجتماعی، سیستم اداری و ایمیلهای من را قطع کردند. رئیس دانشکده در حالی که حکم اخراج من را صادر میکرد، صراحتاً از واژههایی استفاده کرد که نشاندهنده عمق کینه و نژادپرستی ساختاری بود. او من را «تروریست» خطاب کرد؛ تنها به این دلیل که گفتم ترور شخصیتهای سیاسی و نظامی ایران غلط است و ایران حق دفاع از تمامیت ارضی خود را دارد.
در نظر آنها، یک استاد دانشگاه با ریشه ایرانی تا زمانی محترم است که علیه کشورش صحبت کند. اما وقتی شما از منطق دفاعی کشورتان دفاع میکنید، دیگر یک دانشمند نیستید، بلکه یک تهدید امنیتی تلقی میشوید. آنها حتی اجازه ندادند من وسایلم را از دفترم بردارم. این برخورد با کسی که سالها برای ارتقای سطح علمی آن دانشگاه زحمت کشیده بود، نشان داد که شعارهای «آزادی بیان» و «آزادی آکادمیک» در آمریکا تا چه حد پوشالی است.
وضعیت آزادی بیان در محیطهای دانشگاهی آمریکا را با توجه به تجربهی شخصیتان چگونه تحلیل میکنید؟ آیا این یک استثنا بود یا یک رویه سیستماتیک؟
این قطعاً یک رویه است. آزادی بیان در غرب مرزهای مشخصی دارد که توسط لابیهای قدرت ترسیم شده است. امروز دانشگاههای آمریکا به بخشی از جغرافیای جنگ تبدیل شدهاند. من ایالت آرکانزاس را بخشی از همان جبههای میبینم که علیه استقلال ایران میجنگد.
وقتی میبینید که اساتید و دانشجویان در دانشگاههای بزرگی مثل کلمبیا یا تگزاس به خاطر اعتراض به نسلکشی در غزه سرکوب میشوند، میفهمید که سیستم دیگر تحمل حقیقت را ندارد. در مورد ایران، این حساسیت ده برابر است. آنها میخواهند دانشگاهیانی را تربیت کنند که توجیهگر سیاستهای مداخلهجویانه باشند. من با این نگاه جنگیدم و نشان دادم که میتوان در قلب آمریکا بود، اما بخشی از ماشین تبلیغاتی آنها نشد.
در پایان، با وجود تمام این فشارها و از دست دادن جایگاه شغلی، نگاه شما به آینده و پیوندتان با ایران چگونه است؟
من یک مادرم، یک محققم و قبل از هر چیز یک ایرانیام. هویت بختیاری به من آموخته است که در برابر سختیها نباید سر خم کرد. من هیچگاه به دنبال القاب و عناوین نبودم. اگر کتابی نوشتم، برای شنیده شدن صدای زنان وطنم بود. اگر امروز از حق دفاع ایران میگویم، به خاطر آگاهی از دردهایی است که تحریم و جنگ بر پیکر ملتم وارد کرده است.
من هزینهی سنگینی دادم، اما وجدانم آسوده است. معتقدم ما در دوران گذار هستیم؛ دورانی که در آن مرجعیت اخلاقی غرب فروپاشیده است. ایران خانه من است و من همیشه خودم را مدیون آن خاک میدانم. رسالت من این است که نشان دهم دانش نباید در خدمت قدرت باشد، بلکه باید در خدمت حقیقت و عدالت باشد. مسیر من ادامه دارد و اطمینان دارم که حقیقت همیشه راه خود را از میان سنگلاخهای سیاست پیدا خواهد کرد. من از ایستادن در کنار نام ایران، احساس غرور میکنم.
نظر شما