خوانش داستایفسکی از شکست فقرا و مقاومت‌شان در برابر تحقیر/ آزادی و شان آدمی، شاهکار ادبیات روس

قهرمانان و راویان داستایفسکی آدمیانی صادق و راستگو هستند و ما خوانندگان به دلیل صداقت و راستگویی‌شان دوست‌شان داریم. نکته‌ی اصلی در این برداشت این است که: داستایفسکی شخصیت را با موقعیت اجتماعی‌اش یکی نمی‌کند...مثلاً در بیچارگان، ماکار دِووشکین از نظر اجتماعی تقریباً هیچ قدرتی ندارد؛ اما خواننده او را صرفاً به‌عنوان «یک کارمند فقیر» نمی‌بیند. او یک انسان با تخیل، حساسیت، عشق، غرور، شرم و شأن اخلاقی است. فقر او شخصیتش را تعریف نمی‌کند.

 گروه اندیشه: وحید اسلام‌زاده در مقاله ای که برای انتشار در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار داده، به بررسی و تحلیل نحوه مواجهه فئودور داستایفسکی با مفاهیمی چون فقر، تحقیر اجتماعی، عزت نفس و فردیت می‌پردازد. نویسنده با تفکیکِ «موقعیت اجتماعی» از «ارزش بنیادین انسانی» نشان می‌دهد که داستایفسکی برخلاف نقد جامعه‌شناختی صرف، با گشودن دروازه‌های دنیای درونی شخصیت‌ها، «فقیر» یا «فرودست» را از یک تیپ اجتماعی به یک «سوژه و شخص کامل» ارتقا می‌دهد. داستایفسکی از طریق تکثر صداها و بی‌پرده‌بودن وجودی (و نه لزوماً صداقت اخلاقی)، با خلق شخصیت‌هایی چون ماکار دووشکین، مرد زیرزمینی، پرنس میشکین، سونیا و راسکولنیکوف، خواننده را وادار به هم‌ذات‌پنداری و همدلی می‌کند. اثر نشان می‌دهد چگونه داستایفسکی با نفوذ به عمیق‌ترین لایه‌های آگاهی و خودآگاهی، مانع از سقوط شأن انسانی در برابر ضربات تحقیر بیرونی شده و به انسانی که جامعه او را بی‌اهمیت انگاشته، صدا و کرامتی سلب‌نشدنی می‌بخشد. این مطلب را در ادامه می خوانید:

****

خوانش داستایفسکی از شکست فقرا و مقاومت‌شان در برابر تحقیر/ آزادی و شان آدمی، شاهکار ادبیات روس
وحید اسلام‌زاده

نکته جالب و بارارزشی از رمان‌ها و قهرمانان و راویان فئودور داستایفسکی درک کردم این است: 

قهرمانان یا راویان رمان‌های داستایفسکی همیشه فقیر، تو سری خور، مورد تحقیر و اهانت قرار گرفته و شکست خورده هستند.

اما ما خوانندگان آثار داستایفسکی باید بدانیم: 

حتی وقتی شخصیت‌های داستایفسکی از نظر اجتماعی تحقیر می‌شوند و عزت نفسشان زخمی می‌شود، رمان اجازه نمی‌دهد ارزش و شأن انسانی آن ها در چشم خواننده از میان برود.هیچ‌وقت از این راویان و قهرمانان بدمان نیامده و حتی آن ها را دوست داریم با وجود اینکه فقیر هستند؛ با وجود اینکه گاهی مورد تمسخر قرار گرفته و حقیر شمرده و شکست می‌خورند.

قهرمانان و راویان داستایفسکی آدمیانی صادق و راستگو هستند و ما خوانندگان به دلیل صداقت و راستگویی‌شان دوست‌شان داریم. نکته‌ی اصلی در این برداشت این است که: داستایفسکی شخصیت را با موقعیت اجتماعی‌اش یکی نمی‌کند. شخصیت ممکن است فقیر، تحقیرشده، شکست‌خورده، مسخره‌شده یا حتی از نظر اجتماعی «بی‌اهمیت» باشد؛ اما این وضعیت لزوماً به معنای از دست رفتن شخصیت، شأن انسانی یا عزت نفس او نیست.

حتی گاهی برعکس است: فشار و تحقیر اجتماعی، فردیتِ او را آشکارتر می‌کند. مثلاً در بیچارگان، ماکار دِووشکین از نظر اجتماعی تقریباً هیچ قدرتی ندارد؛ اما خواننده او را صرفاً به‌عنوان «یک کارمند فقیر» نمی‌بیند. او یک انسان با تخیل، حساسیت، عشق، غرور، شرم و شأن اخلاقی است. فقر او شخصیتش را تعریف نمی‌کند.

در یادداشت‌های زیرزمینی وضعیت حتی پیچیده‌تر است. راوی می‌تواند خودآزار، کینه‌توز، متناقض و ناخوشایند باشد؛ بااین‌حال باز هم نمی‌توانیم او را به یک «آدم حقیر» تقلیل دهیم. چرا؟ چون صدای درونی او، خودآگاهی، رنج، تناقض و حتی مقاومتش در برابر تحقیر، فردیت او را به ما تحمیل می‌کند.

اینجا به نظرم نکته‌ی بسیار ظریفی وجود دارد که اهمیت پیدا می‌کند: چرا ما شخصیت‌های تحقیرشده‌ی داستایفسکی را تحقیر نمی‌کنیم؟ چون راوی یا شخصیت، خودش ما را به درون خود می‌برد. جامعه ممکن است به او نگاه کند و بگوید: بیچاره، بی‌ارزش، شکست‌خورده، مضحکه، فرودست.

اما رمان داستایفسکی به خواننده اجازه می‌دهد از درون همان انسان به جهان نگاه کنیم. و وقتی این جابه‌جایی زاویه‌ی دید اتفاق می‌افتد، «فقیر» دیگر فقط فقیر نیست؛ تبدیل می‌شود به: یک سوژه‌ی انسانی کامل.

به نظرم این نکته از مفهوم ساده‌ی «صداقت» هم فراتر می‌رود. شخصیت‌های داستایفسکی را دوست داریم فقط چون راستگو هستند؛ بسیاری از آنها اصلاً همیشه راستگو نیستند و گاهی خودفریب، دروغگو، مغرور، حسود یا بیمارگونه‌اند.

آنچه بیشتر ما را به آنها نزدیک می‌کند، چیزی است که می‌توان آن را بی‌پرده بودنِ وجودی نامید. یعنی شخصیت نمی‌تواند کاملاً پشت یک نقش اجتماعی پنهان شود. او مجبور است: خودش را افشا کند، تناقض‌هایش را نشان دهد، ضعفش را آشکار کند، و ما را وارد کشمکش درونی خود کند.

به همین دلیل حتی وقتی شخصیت «قابل تحسین» نیست، قابل همدلی می‌شود. و این تفاوت بسیار مهم است: دوست داشتن یک شخصیت ≠ تأیید اخلاقی او. ممکن است ما با کار یک شخصیت موافق نباشیم، اما به دلیل صدای انسانی و تجربه‌ی درونی او، دیگر قادر نباشیم او را صرفاً «یک آدم بد» ببینیم.

برخی از از قهرمانان و راویان رمان‌های داستایفسکی دقیقاً با زخم عمیق عزت نفس دست‌وپنجه نرم می‌کنند. حتی گاهی بخش بزرگی از درام آنها از همین زخمی شدن ناشی می‌شود. اما اگر بخواهم ادعایی را دقیق‌تر مطرح کنم، آن این است: حتی وقتی شخصیت‌های داستایفسکی از نظر اجتماعی تحقیر می‌شوند و عزت نفسشان زخمی می‌شود، رمان اجازه نمی‌دهد ارزش و شأن انسانی آن ها در چشم خواننده از میان برود. این، به نظرم، گزاره‌ای بسیار قوی‌تر است. چون در این صورت «تحقیر اجتماعی» و «سقوط ارزش انسانی» را از هم جدا کرده‌ایم.

جوزف فرانک در کتاب ۴ جلدی‌اش درباره داستایفسکی ایده بسیار جالبی را درباره‌ی پیوند رمانتیسم اجتماعی، بالزاک و وجدان اجتماعی داستایفسکی مطرح می‌کند. فرانک می‌خواهد نشان دهد که داستایفسکی جوان از ادبیات فرانسوی آموخت که: جامعه را از پایین ببینیم؛ از منظر کسانی که در ساختار قدرت و منزلت جایگاه بالایی ندارند.

اما داستایفسکی یک گام جلوتر می‌رود: او فقط «فرودستان» را توصیف نمی‌کند؛ آگاهی و درون آنها را به مرکز رمان می‌آورد. به همین دلیل، فقر در آثار او صرفاً یک داده‌ی جامعه‌شناختی نیست؛ تبدیل می‌شود به مسئله‌ای درباره‌ی: شأن، آزادی، تحقیر، خودآگاهی و فردیت.

و اینجا دقیقاً می‌توانیم به این گزاره برسیم که: داستایفسکی فقر را از «وضعیت اجتماعی» به «تجربه‌ی انسانی» تبدیل می‌کند. و شاید حتی یک گام دیگر: او به انسانِ تحقیرشده، صدایی می‌دهد که جامعه از او دریغ کرده است.

یکی از نکات قابل‌تأمل در آثار فئودور داستایفسکی این است که بسیاری از شخصیت‌های اصلی و راویان او از نظر اجتماعی در موقعیتی فرودست قرار دارند: فقیرند، قدرتی ندارند، تحقیر می‌شوند، به آنان اهانت می‌شود، دیگران آنها را مسخره می‌کنند و گاه حتی خودشان نیز در جامعه موجوداتی بی‌اهمیت به شمار می‌روند.

بااین‌حال، خواننده معمولاً هرگز آنها را صرفاً به‌عنوان «آدم‌های حقیر» نمی‌بیند. برعکس، بسیاری از همین شخصیت‌های شکست‌خورده و تحقیرشده به‌تدریج به انسان‌هایی تبدیل می‌شوند که خواننده با آنها همدلی می‌کند، به آنها علاقه‌مند می‌شود و حتی در رنجشان با آنان شریک می‌گردد.

این نکته پرسشی مهم پیش می‌آورد: چگونه ممکن است انسانی که از نظر اجتماعی تحقیر شده است، در چشم خواننده همچنان از شأن و ارزشی عمیق برخوردار بماند؟

به نظر می‌رسد پاسخ را باید در یکی از ویژگی‌های اساسی هنر داستایفسکی جست‌وجو کرد: او میان موقعیت اجتماعی انسان و ارزش انسانی او تمایز می‌گذارد. فقر، شکست، بی‌قدرتی و تحقیر ممکن است جایگاه اجتماعی فرد را تعیین کنند، اما نمی‌توانند به‌سادگی شخصیت و شأن انسانی او را تعریف کنند.

داستایفسکی به‌جای آنکه انسان فرودست را فقط از بیرون، یعنی از منظر جامعه، توصیف کند، خواننده را به درون او می‌برد. جامعه ممکن است انسانی را «بی‌اهمیت»، «مضحک»، «حقیر» یا «شکست‌خورده» بداند؛ اما رمان داستایفسکی صدای درونی او را به ما می‌دهد. وقتی خواننده از درون ذهن و روح او به جهان نگاه می‌کند، همان انسانی که در نگاه دیگران کوچک و بی‌ارزش بود، ناگهان به یک «سوژه‌ی انسانی» پیچیده و یگانه تبدیل می‌شود.

ماکار دِووشکین: فقر، بدون نابودی شأن

در بیچارگان، ماکار دِووشکین از نظر اجتماعی تقریباً در پایین‌ترین مراتب قرار دارد. کارمند جزء است، فقیر است، لباس و زندگی مناسبی ندارد و دائماً در معرض تحقیر قرار می‌گیرد. بااین‌حال، او فقط «یک فقیر» نیست. او حساسیت دارد، عشق می‌ورزد، شرم می‌کند، تخیل می‌کند، از ادبیات لذت می‌برد و نسبت به شأن خود حساس است. درست همین حساسیت به شأن است که او را از یک نمونه‌ی آماریِ فقر به یک شخصیت انسانی تبدیل می‌کند.

نکته‌ی مهم این است که داستایفسکی فقر او را پنهان نمی‌کند و رمان نیز نمی‌کوشد او را به یک قهرمان قدرتمند تبدیل کند. ارزش ماکار دِووشکین دقیقاً در این است که با وجود فرودستی اجتماعی، فردیت خود را حفظ می‌کند. او ممکن است در برابر دیگران سر فرود آورد، اما در جهان درونی خود هنوز «کسی» است. از همین جا می‌توان به این گزاره رسید: داستایفسکی نمی‌خواهد فقیر را از فقرش بیرون بکشد تا ارزشمند شود؛ او نشان می‌دهد که فقیر، پیش از هر چیز، انسانی ارزشمند است.

مرد زیرزمینی: عزت نفس زخمی

اگر در ماکار دِووشکین، شأن انسانی آرام و آسیب‌پذیر است، در «مرد زیرزمینی» با شکل پیچیده‌تر و حتی بیمارگونه‌تری از همین مسئله روبه‌رو می‌شویم. مرد زیرزمینی نه شخصیتی دوست‌داشتنی به معنای معمول است و نه نمونه‌ای از اخلاق خوب. او کینه‌توز، متناقض، خودآزار و گاه بی‌رحم است. بنابراین نمی‌توان گفت ما او را صرفاً به دلیل «خوب بودن» دوست داریم.

اما چرا صدای او تا این اندازه نیرومند است؟ زیرا او حاضر نیست خود را به تعریفی که دیگران از او دارند تسلیم کند. جامعه می‌خواهد انسان را طبقه‌بندی کند، برای او جایگاه تعیین کند و رفتار عقلانی مطلوب را به او بیاموزد؛ مرد زیرزمینی در برابر این نظم مقاومت می‌کند، حتی اگر مقاومتش به خودویرانگری بینجامد.

او از تحقیر رنج می‌برد، اما همین رنج به خودآگاهی افراطی تبدیل می‌شود. به عبارت دیگر، عزت نفس او نابود نشده است؛ زخمی، بیمار و منحرف شده است. از این منظر، مرد زیرزمینی یکی از پیچیده‌ترین نمونه‌های داستایفسکی است، زیرا نشان می‌دهد که دفاع از فردیت همیشه به یک شخصیت سالم و متعادل منتهی نمی‌شود. گاهی انسانی که نمی‌خواهد به «شیء» تبدیل شود، از شدت مقاومت به انسانی شکنجه‌گر برای خویش بدل می‌شود.

چگونه آثار داستایفسکی را بخوانیم؟ - ایرنا
فئودور داستایفسکی

پرنس میشکین: شأن انسانی بدون قدرت

پرنس میشکین نقطه‌ی مقابل مرد زیرزمینی است. او قدرت اجتماعی، ثروت، هوش سیاسی یا مهارت در رقابت ندارد. در بسیاری از موقعیت‌ها ساده‌دل یا حتی ابله به نظر می‌رسد و دیگران به‌راحتی می‌توانند از او سوءاستفاده کنند. بااین‌حال، در مرکز شخصیت او نوعی حرمت بنیادین نسبت به انسان قرار دارد.

میشکین انسان‌ها را بر اساس مقام، ثروت، ظاهر یا موقعیت اجتماعی ارزیابی نمی‌کند. او حتی در کسانی که دیگران تحقیرشان می‌کنند، چیزی از شأن انسانی را می‌بیند. به همین دلیل، او فقط یک «فرد خوب» نیست؛ او در واقع آزمونی برای جامعه است.

جامعه‌ای که برای موفقیت، ثروت، قدرت و رقابت ارزش قائل است، نمی‌داند با انسانی مانند میشکین چه کند. او در منطق اجتماعی موجود «ناکارآمد» است، اما از نظر انسانی شاید از بسیاری از کسانی که در آن جامعه موفق‌اند، غنی‌تر باشد.

در میشکین، داستایفسکی این پرسش را مطرح می‌کند که: اگر معیارهای رایج موفقیت اجتماعی را کنار بگذاریم، چه کسی واقعاً انسان کامل‌تری است؟

سونیا: تحقیر اجتماعی و کرامت درونی

سونیا در جنایت و مکافات از شدیدترین اشکال تحقیر اجتماعی رنج می‌برد. وضعیت اقتصادی و شرایط خانوادگی او را به کاری وادار کرده است که جامعه آن را موجب ننگ می‌داند. از نظر اجتماعی، سونیا در پایین‌ترین جایگاه ممکن قرار دارد. اما داستایفسکی اجازه نمی‌دهد این وضعیت، تمام معنای شخصیت او را تعیین کند.

خواننده سونیا را نه بر اساس عنوان اجتماعی‌اش، بلکه از خلال رنج، عشق، فداکاری و ظرفیت او برای حفظ کرامت انسانی می‌شناسد. در اینجا یکی از ویژگی‌های مهم هنر داستایفسکی آشکار می‌شود: او میان گناه، خطا، وضعیت اجتماعی و ارزش شخصیت تمایز می‌گذارد. سونیا ممکن است در وضعیتی قرار گرفته باشد که از نظر جامعه «سقوط» تلقی شود، اما در جهان اخلاقی رمان، شأن انسانی او از بسیاری از افراد محترم و موفق جامعه بیشتر است. این وارونگی ارزش‌ها یکی از مهم‌ترین نیروهای اخلاقی آثار داستایفسکی است.

راسکولنیکوف: شأن انسانی و وسوسه‌ی برتری

راسکولنیکوف از زاویه‌ی دیگری به مسئله‌ی فردیت و عزت نفس نزدیک می‌شود. او نمی‌خواهد تحقیرشده باشد و نمی‌خواهد در میان «آدم‌های معمولی» باقی بماند. در ذهن خود، نظریه‌ای می‌سازد که به او اجازه می‌دهد بعضی انسان‌ها را «استثنایی» و فراتر از قانون اخلاقی بداند.

در اینجا مسئله‌ی عزت نفس می‌تواند به خودبزرگ‌بینی تبدیل شود. راسکولنیکوف می‌خواهد ثابت کند که «کسی» است؛ اما در کوشش برای اثبات این امر، مرتکب جنایت می‌شود. بنابراین داستایفسکی نشان می‌دهد که دفاع از فردیت می‌تواند دو مسیر کاملاً متفاوت داشته باشد: از یک سو، فردی که می‌گوید: «من نیز انسان هستم و نباید تحقیر شوم.» و از سوی دیگر، فردی که به این نتیجه می‌رسد: «من از دیگران برترم و بنابراین حق دارم بر آنان مسلط شوم.»

این دو مسیر، گرچه از یک زخم مشترک یعنی مسئله‌ی منزلت و فردیت آغاز می‌شوند، به نتایجی کاملاً متفاوت می‌انجامند.

صداقت؛ اما نه به معنای ساده‌ی کلمه

در برداشت اولیه‌ای که می‌توان از شخصیت‌های داستایفسکی داشت، ممکن است گفته شود که ما آنها را دوست داریم چون «صادق و راستگو» هستند. این نکته تا حد زیادی درست است، اما باید دقیق‌تر شود. بسیاری از شخصیت‌های داستایفسکی همیشه صادق نیستند. خودفریبی، دروغ، پنهان‌کاری، توجیه و تناقض در آثار او بسیار فراوان‌اند. پس آنچه خواننده را جذب می‌کند، صرفاً صداقت اخلاقی نیست؛ بلکه نوعی بی‌پرده‌بودن وجودی است.

شخصیت داستایفسکی غالباً نمی‌تواند برای همیشه پشت نقابی اجتماعی پنهان بماند. حتی وقتی به دیگران دروغ می‌گوید، رمان ما را به تناقض‌های درونی او راه می‌دهد. به همین دلیل خواننده می‌تواند با شخصیتی که از نظر اخلاقی مشکل‌دار است نیز همدلی کند. همدلی با شخصیت، به معنای تأیید اعمال او نیست. این تمایز برای فهم داستایفسکی ضروری است.

از «فقیر» به «شخص»

شاید بتوان تمام این بحث را در یک حرکت مفهومی خلاصه کرد: جامعه ابتدا انسان را در یک موقعیت قرار می‌دهد: فقیر، کارمند جزء، روسپی، تبعیدی، شکست‌خورده، دیوانه، مجرم، بی‌قدرت.اما داستایفسکی این برچسب را می‌شکند و می‌پرسد: این انسان در درون خود چه جهانی دارد؟

در همین لحظه، «فقیر» تبدیل به «شخص» می‌شود. این شاید یکی از مهم‌ترین دلایلی باشد که شخصیت‌های تحقیرشده‌ی داستایفسکی در چشم خواننده تحقیرشده باقی نمی‌مانند. جامعه آنها را کوچک کرده است؛ رمان دوباره به آنها عظمت انسانی می‌دهد.

فقر به‌عنوان تجربه‌ی اجتماعی، نه هویت انسانی

از این منظر، فقر در داستایفسکی فقط مسئله‌ای اقتصادی نیست. فقر می‌تواند: امکان‌های زندگی را محدود کند؛ انسان را در معرض تحقیر قرار دهد؛ او را به وابستگی بکشاند؛ عزت نفس او را زخمی کند؛ و حتی تصویری که از خودش دارد تغییر دهد.

اما داستایفسکی در عین حال نشان می‌دهد که هیچ‌یک از اینها تمام انسان نیست. انسان بیش از موقعیت اجتماعی خود است. این نکته با آن چیزی که در مطالعه‌ی جوزف فرانک درباره‌ی تأثیر رمانتیسم اجتماعی و بالزاک می‌خوانیم نیز ارتباط دارد. داستایفسکی از ادبیات اجتماعی فرانسه آموخت که رنج انسان را درون ساختار اجتماعی ببیند؛ اما آنچه خود او به این سنت افزود، ورود عمیق‌تر به آگاهی درونی انسان فرودست بود.

او فقط نمی‌پرسد: چرا این انسان فقیر است؟ بلکه می‌پرسد: این فقر با احساس شأن، آزادی، عشق، خودآگاهی و معنای وجود او چه می‌کند؟

نتیجه

در جهان داستایفسکی، انسان ممکن است شکست‌خورده باشد، اما لزوماً حقیر نیست؛ ممکن است فقیر باشد، اما بی‌ارزش نیست؛ ممکن است قانون‌شکن باشد، اما تمام شخصیت او را نمی‌توان با جرمش تعریف کرد؛ ممکن است از نظر اجتماعی طرد شده باشد، اما هنوز صاحب جهانی درونی باشد که ارزش آن از تمام منزلت‌های اجتماعی بیشتر است.

شاید مهم‌ترین دستاورد داستایفسکی این باشد که به انسان‌هایی که جامعه از آنها فقط یک «وضعیت» ساخته است، دوباره «شخصیت» می‌دهد. و به همین دلیل است که خواننده می‌تواند مردی فقیر، تحقیرشده، بیمار، متناقض یا حتی گناهکار را بخواند و با وجود همه‌ی اینها احساس کند با انسانی روبه‌روست که شأن او از دست نرفته است.

در این معنا، داستایفسکی فقط نویسنده‌ی رنج نیست؛ نویسنده‌ی مقاومتی است که شخصیت انسان در برابر تحقیر اجتماعی از خود نشان می‌دهد. و شاید بتوان این اندیشه را در یک جمله خلاصه کرد:داستایفسکی نشان می‌دهد که جامعه می‌تواند مقام انسان را پایین بیاورد، اما برای نابود کردن شأن انسانی او باید وارد عمیق‌ترین لایه‌های روحش شود؛ و رمان دقیقاً همان جایی است که این شأن دوباره خود را آشکار می‌کند.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2268379

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 5 =

آخرین اخبار