سقوط در تله ادراکی؛ پشت ‌صحنه شناختیِ رویارویی آمریکا و اسرائیل با ایران

فاطمه صادقی شیخ، پژوهشگر مسائل بین‌الملل در یادداشتی برای خبرآنلاین می‌نویسد: «تجربه دو جنگ اخیر ثابت کرد که تداوم اصرار بر «تصویر دشمنِ رو به زوال» از ایران، هزینه‌های استراتژیک سنگینی بر سیاست خارجی آمریکا تحمیل می‌کند.»

ریشه تنش‌های جاری میان ایران، ایالات متحده و اسرائیل را نمی‌توان صرفاً در موازنه قوای سخت یا تضاد منافع ژئوپلیتیک خلاصه کرد؛ بلکه این رویارویی‌ها در بستری از تصویرسازی‌های تاریخی پس از انقلاب ۱۳۵7 قوام یافته‌اند. سقوط رژیم پهلوی به ‌عنوان متحد استراتژیک واشنگتن، یک شوک شناختی عمیق در دستگاه تصمیم‌گیری ایالات متحده و متعاقب آن اسرائیل ایجاد کرد. بعد از این مقطع، تصویر ایران در ذهنیت راهبردی غرب از یک «متحد» به یک «تهدید» تغییر ماهیت داد. در پاسخ، ایالات متحده با اتخاذ سیاست مهار، اقدام به محاصره سرزمینی ایران از طریق ایجاد شبکه‌ای متراکم از پایگاه‌های نظامی در پیرامون آن- خلیج فارس، آسیای مرکزی و قفقاز- نمود. از نظر ایران، این آرایش نظامی مصداق بارز تهدید وجودی و محاصره تهاجمی بود که طبیعتاً طراحی یک استراتژی دفاعی پویا، مانند دکترین دفاعی- واکنشی و توسعه توان موشکی-پهپادی را ایجاب می‌کرد. با این حال، در یک چرخه بی‌پایان از سوءبرداشت­های شناختی، اقدامات کاملاً تدافعی ایران برای تامین بقای سرزمینی، در واشنگتن و تل‌آویو به منزله رفتارهای تهاجمی و هژمونی ‌طلبانه تفسیر شد. این شکاف ادراکی عمیق، بستر سازنده‌ای را برای وقوع بحران‌های نظامی معاصر فراهم کرد.

در تحلیل عوامل ادارکی، نظریات شناختی روابط بین‌الملل ابزار تبیینی قدرتمندی ارائه می‌دهند. رابرت جرویس در نظریه «برداشت و سوءبرداشت» استدلال می‌کند که تصمیم‌گیرندگان به دلیل محدودیت‌های شناختی و پیچیدگی‌های محیط بین‌المللی، بر پایه چارچوب­های ذهنیِ از پیش موجود عمل می‌کنند. به باور جرویس، افراد اطلاعات جدید را نه به ‌صورت عینی، بلکه از فیلتر باورها و انتظارات پیشینی خود عبور می‌دهند و آنها را به نفع فرضیات قبلی مصادره می‌کنند. در مدل جرویس، این وضعیت به مارپیچ شناختی منجر می‌شود؛ جایی که اقدامات دفاعی یک کشور توسط رقیب به عنوان فعالیت­های تهاجمی تعبیر شده و پاسخ متقابل رقیب نیز در ذهن کشور اول، تاییدکننده نیت خصمانه او تلقی می‌شود.

مکمل این دیدگاه، نظریه تصویر ذهنی در آثار ریچارد کاتم و ریچارد هرمن است. هرمن استدلال می‌کند که سیاست‌گذاران بر اساس ادراک از سه متغیر «قدرت نسبی»، «فرهنگ» و «میزان تهدید/فرصت»، تصاویر شناختی پایداری از دیگران می‌سازند که از مهم‌ترین آنها «تصویر دشمن» است. کاتم نیز توضیح می‌دهد که این تصاویر به ‌مثابه فیلترهای شناختی عمل می‌کنند؛ آنها اطلاعات هماهنگ با فرضیات ذهنی را می­پذیرند و داده‌های ناسازگار با آن، مانند تمایل طرف مقابل به بازدارندگی یا دیپلماسی را کاملاً نادیده می‌گیرند یا تحریف می‌کنند. تصویر دشمن همچنین شکاف‌های اطلاعاتی تصمیم‌گیر را با انتساب بدترین نیت‌ها به رقیب پر می‌کند.

جنگ‌های اخیر موسوم به «۱۲ روزه» و «ایران» که پس از طوفان‌الاقصی رخ دادند، مصادیق عینی این سوءبرداشت راهبردی هستند. پس از ۷ اکتبر، در محافل تصمیم‌گیری واشنگتن و تل‌آویو این پیش‌فرض شناختی شکل گرفت که ایران، به‌ سبب ضربه وارد شده به شبکه هم‌پیمانان منطقه‌ای‌اش، به ‌شدت تضعیف شده و دیگر از اراده یا توان لازم برای پاسخ مستقیم نظامی برخوردار نیست. از نگاه اسرائیل، ترور سید حسن نصرالله، تحولات مربوط به سوریه و سقوط بشار اسد، و نیز وقایع تلخ  ۱۸ و ۱۹ دی ماه، همگی به‌ منزله زنجیره‌ای از نشانه‌های فرسایش واقعی قدرت سیاسی و امنیتی ایران تعبیر شدند. به همین دلیل، تل‌آویو این تصور را به واشنگتن منتقل کرد که ساختار حکمرانی ایران در وضعیت شکننده‌ای قرار دارد و با یک ضربه نظامی دیگر به ‌راحتی از پا خواهد افتاد. این ادراک کاذب از ضعف نسبی ایران، محرک اصلی تشدید اقدامات اسرائیل و آمریکا علیه ایران شد. در این چارچوب، واشنگتن و تل‌آویو بر اساس منطق نظریه تصویر، اطلاعات مربوط به خطوط قرمز ایران و دکترین دفاعی آن را نادیده گرفتند یا به‌گونه‌ای تفسیر کردند که با فرضیه از پیش‌ ساخته ‌شده آنان درباره «ایرانِ رو به زوال» سازگار باشد.

پاسخ ایران در قالب عملیات‌های وعده صادق که با شلیک گسترده موشک‌های بالستیک و پهپادها همراه بود، این تصویر کاذب از ایران ضعیف را به چالش کشید. ایران نشان داد که اقدامات نظامی‌اش واکنشی مشروع و تدافعی به نقض حاکمیت ملّی خود بوده است. با این حال، طبق فرضیه جرویس، ایالات متحده و اسرائیل به دلیل گرفتار بودن در طرحواره­های ذهنی خود، این پاسخ‌های بازدارنده و تدافعی را به‌ عنوان تجاوزگریِ فعّال تفسیر کردند. سوءبرداشت از قدرت واقعی ایران باعث شد تصمیم‌گیران اسرائیلی به این باور کاذب برسند که می‌توانند بدون پرداخت هزینه‌های سنگین استراتژیک، قواعد درگیری را تغییر دهند؛ برداشتی که با پایداری دفاعی و پاسخ‌های همه‌جانبه ایران ابطال شد.

تجربه دو جنگ اخیر ثابت کرد که تداوم اصرار بر «تصویر دشمنِ رو به زوال» از ایران، هزینه‌های استراتژیک سنگینی بر سیاست خارجی آمریکا تحمیل می‌کند. گرچه جرویس و کاتم بر دشواری و پیچیدگی تغییر تصاویر ذهنی و باورهای تثبیت ‌شده تأکید دارند، اما عقلانیت راهبردی ایجاب می‌کند که واشنگتن تصویر خود را از ایران بازسازی کند. ایالات متحده باید درک کند که دکترین نظامی ایران، واکنشی تدافعی به حضور پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه است، نه تلاشی برای آغاز یک جنگ تمام‌عیار. بازنگری در این تصویر شناختی و به رسمیت شناختن ایران به ‌عنوان یک قدرت منطقه‌ای صاحب نفوذ و ظرفیت بازدارندگی واقعی، به واشنگتن اجازه می‌دهد تا مسیر دیپلماسی را هموار سازد. این تغییر ادراکی نه ‌تنها از تشدید بحران‌های پرهزینه در خاورمیانه پیشگیری می‌کند، بلکه به ایالات متحده فرصت می‌دهد تا منابع راهبردی خود را بر اولویت‌های دیگر سیاست خارجی‌اش متمرکز کند. بدون این چرخش شناختی، مارپیچ سوءبرداشت همچنان منطقه را به سمت درگیری‌های پیش‌بینی‌ناپذیرتر سوق خواهد داد.

* پژوهشگر وابسته به اندیشکده پایاب

۴۲

کد مطلب 2252573

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 2 =