در دوره دوم جنگ‌های ایران و روس، ما با خطای استراتژیکِ «ورود به جنگِ بی‌جا»، با فاجعه روبه‌رو شدیم/ ترکمانچای بهترین گزینه ممکن در بدترین شرایط بود

 واقعیتِ تلخ این است که این زخم‌ها «جبران» نشده‌اند. ما در ۲۲۰ سال اخیر، در یک چرخه از شکست‌ها و ناتوانی در جبران گرفتار بوده‌ایم. در روان‌شناسیِ ملل، وقتی یک ملت پشت سر خود سلسله‌ای از شکست‌های استراتژیک و از دست دادنِ حاکمیت را می‌بیند، دچار نوعی «ترومای جمعی» می‌شود. این زخم‌ها در ذهن جامعه ایران باز مانده‌اند و ما هنوز در مرحله‌ «مقابله با این تصویر» هستیم.

امیرمهدی نادری| خبرگزاری خبرآنلاین؛ در اوایل قرن نوزدهم، دو جنگ ویرانگر میان ایران قاجاری و امپراتوری روسیه، نه‌تنها نقشه جغرافیایی ایران را دگرگون کرد، بلکه زخمی عمیق در حافظه تاریخی ملت ایران برجای گذاشت. از عهدنامه‌های گلستان (۱۲۲۸ قمری/۱۸۱۳ میلادی) و ترکمنچای (۱۲۴۳ قمری/۱۸۲۸ میلادی) که منجر به جدایی بخش‌های وسیعی از قفقاز شد، تا تأثیرات بلندمدت آن بر ذهنیت سیاسی ایرانیان در دو قرن بعد، این رویدادها همچنان موضوع بحث مورخان و پژوهشگران است.

محمدعلی بهمنی قاجار، دکترای حقوق بین‌الملل و پژوهشگر تاریخ معاصر، در گفت‌وگو با خبرگزاری خبرآنلاین، با نگاهی تحلیلی و مبتنی بر اسناد و نامه‌های تاریخی، به بررسی ریشه‌های تصمیم‌گیری دولتمردان قاجار، خطاهای استراتژیک در برآورد قدرت روسیه، نقش دیپلماسی در بهره‌برداری از رقابت قدرت‌های اروپایی، و فشارهای داخلی (ازجمله علما و افکار عمومی) می‌پردازد. او بر این نکته تأکید دارد که شکست‌ها بیشتر محصول «اشتباه در محاسبات قدرت» و تفاوت ساختاری نظام حکمرانی ایران و روسیه بوده تا «بی‌خبری از جهان» یا ساده‌انگاری‌های رایج.

در ادامه متن این گفت‌وگو را می خوانید: 

برداشت‌مان از توان دشمن اشتباه بود

تصور دولتمردان ما این بود که ارتشِ جدید، به‌مراتب قوی‌تر از دوره اول جنگ‌هاست. از سوی دیگر، گزارش‌هایی از قره‌باغ، گنجه و بادکوبه می‌رسید که نشان می‌داد اراده عمومی مردم این مناطق هم پیوستن به ایران و ایجاد قیام علیه روس‌هاست.

بسیاری معتقدند دولتمردان قاجاری در تحلیل موازنه قدرت دچار «خطای محاسباتی» بودند. این برداشت‌های نادرست دقیقاً چه بود و چه شد که علی‌رغم تجربه عهدنامه گلستان، مجدداً تصمیم به تداوم جنگ گرفتند؟ آیا این یک تصمیمِ احساسی بود یا برآمده از یک برآورد استراتژیکِ خاص؟

در مورد آن برآوردهای نادرستی که میان دولتمردان قاجار وجود داشت و این‌که موازنه قوا را چطور تحلیل می‌کردند، باید بگویم تصمیم به آغاز دور دوم جنگ‌ها صرفاً از روی احساسات نبود؛ بحث حیثیتی هم در میان بود. سرزمین‌های ایرانیِ مسلمان‌نشین و شیعه‌نشین جدا شده بود و ایران این مناطق را بخشی از خاک وطن می‌دانست که باید به هر قیمتی به آن ملحق می‌شد.

اما از نظر محاسبات نظامی، در فاصله سیزده‌ساله بین عهدنامه گلستان تا ترکمنچای، ارتش ایران منظم و قدرتمند شده بود و این توانمندی را در جنگ با عثمانی‌ها با پیروزیِ قاطع ثابت کرده بود. تصور دولتمردان ما این بود که ارتشِ جدید، به‌مراتب قوی‌تر از دوره اول جنگ‌هاست. از سوی دیگر، گزارش‌هایی از قره‌باغ، گنجه و بادکوبه می‌رسید که نشان می‌داد اراده عمومی مردم این مناطق هم پیوستن به ایران و ایجاد قیام علیه روس‌هاست. بنابراین، محاسبات بر این بود که ما با یک جنگ آزادی‌بخش می‌توانیم آن سرزمین‌ها را پس بگیریم؛ کمااین‌که سابقه تاریخی هم همین را می‌گفت. مثلاً در زمان شاه عباس کبیر هم ما سرزمین‌های وسیعی را به‌ طور موقت به عثمانی واگذار کردیم، اما وقتی قدرت گرفتیم، آن را پس گرفتیم. تصور این بود که در این سیزده سالِ فترت (۱۲۲۸ تا ۱۲۴۱ قمری)، ما آن‌قدر قوی شده‌ایم که می‌توانیم آن مناطق را پس بگیریم.

اما اشتباه اصلی ما از این‌جا ناشی می‌شد که روسیه در دوره اول جنگ‌ها، در جبهه‌ای دیگر با ناپلئون هم می‌جنگید؛ یعنی درگیر یک جنگ وجودی و حیثیتی بود؛ اما در دوره دوم، روسیه فارغ‌البال بود و درگیریِ سنگینی که در دوره قبل با ناپلئون داشت، دیگر وجود نداشت. درواقع، روسیه در دوره دوم جنگ‌های ایران و روس، به‌مراتب قدرتمندتر شده بود. به عبارتی دیگر، ما برداشت‌مان از خودمان درست بود و واقعاً قوی‌تر شده بودیم، اما برداشت‌مان از توان دشمن اشتباه بود. اگر ما ۱۰ واحد قوی‌تر شده بودیم، روسیه نسبت به دوره اول، ۱۰۰ واحد قوی‌تر شده بود.

 تهمتِ «بی‌خبری از دنیا» در دوره فتحعلی‌شاه قاجار اصلاً درست نیست

اتفاقاً همین بهره‌برداری‌های یک‌جانبه به نفع ایران بود که باعث شد ما بتوانیم ۱۰ سال با روسیه بجنگیم و ارتشمان را نوسازی کنیم. این تهمتِ “بی‌خبری از دنیا” اصلاً درست نیست. گزارش‌های دیپلمات‌های ما که به مأموریت‌های خارجی می‌رفتند، به‌وضوح نشان می‌دهد که آن‌ها از ریزِ تحولات جهانی باخبر بودند

در بحث‌های تاریخی، گاهی گفته می‌شود که اگر رجال سیاسی قاجار به جای رویکردِ فعلی، از رقابت‌های ابرقدرت‌های زمانه بهره‌برداریِ بهتری می‌کردند، سرنوشت جنگ‌ها به گونه‌ای دیگر رقم می‌خورد. آیا این نگاهِ خوش‌بینانه که ایران می‌توانست از خلأهای بین‌المللی استفاده کند و پیروز شود، واقع‌بینانه است؟ اساساً قضاوت شما درباره روایت «بی‌خبریِ دربار قاجار از تحولات جهانی» چیست؟

این‌که برخی می‌گویند دولتمردان قاجار از رقابت‌های ابرقدرت‌ها بی‌خبر بودند و به همین دلیل شکست خوردند، یک روایت کلیشه‌ای است که از دوران پهلوی تثبیت شد تا تمام کاسه‌وکوزه‌های آن شکست را بر سر فتحعلی‌شاه و دربار قاجار بشکنند. می‌خواستند این‌طور القا کنند که این‌ها بی‌خبر از جهان بوده‌اند و درک ضعیفی از تحولات بین‌المللی داشته‌اند، در حالی که واقعیت تاریخی چیز دیگری است.

عملکرد سیاست خارجی فتحعلی‌شاه در دوره اول جنگ‌ها، نه‌تنها ضعیف نبود، بلکه کاملاً در جهت تأمین منافع ملی ایران طراحی شده بود. ما در آن دوره چطور از این رقابت‌ها استفاده کردیم؟ وقتی انگلیس‌ها با روس‌ها و فرانسوی‌ها دچار مشکل شدند، ما تفاهم‌نامه‌ای با آن‌ها امضا کردیم؛ آیا ایران در ازای این، امتیازی داد؟ خیر، ما امتیاز گرفتیم و از آن‌ها کمک نظامی دریافت کردیم. بعد که متوجه شدیم فرانسه با انگلیس و روسیه مشکل دارد، سراغ فرانسوی‌ها رفتیم. ژنرال گاردان آمد و ارتش ایران را تجهیز کرد؛ باز هم ما در ازای این کمک‌ها هیچ امتیازی به فرانسه ندادیم.

درواقع، فتحعلی‌شاه هم از انگلیسی‌ها و هم از فرانسوی‌ها در راستای منافع ملی بهره برد و زیرکانه هیچ امتیازِ استراتژیکی به آن‌ها نداد. این‌که فرانسه درنهایت عهدشکنی کرد و در معاهده تیلسیت، ایران را رها کرد و با تزار روسیه پیمان بست، خیانتِ ناپلئون بود که باید نکوهش شود، نه اشتباه فتحعلی‌شاه. فتحعلی‌شاه در فینکنشتاین حمایت فرانسه را جلب کرد؛ در ازای چه چیزی؟ فقط اخراج انگلیسی‌ها. و درعوض چه گرفت؟ پول، آموزش نظامی و تعهد به حمایت در برابر روسیه. آیا فتحعلی‌شاه به خاطر فرانسوی‌ها وارد جنگ با روسیه شد؟ خیر؛ ارتش ایران از قبل در حال نبرد با روس‌ها بود. او وسطِ جنگ، از فرانسه کمک گرفت. وقتی هم فرانسه عهدشکنی کرد، رابطه را قطع کرد و دوباره سراغ انگلیس رفت. باز هم در ازای کمک‌های مالی انگلیس، هیچ امتیازِ زمینی یا سیاسی به آن‌ها نداد.

اتفاقاً همین بهره‌برداری‌های یک‌جانبه به نفع ایران بود که باعث شد ما بتوانیم ۱۰ سال با روسیه بجنگیم و ارتش‌مان را نوسازی کنیم. این تهمتِ «بی‌خبری از دنیا» اصلاً درست نیست. گزارش‌های دیپلمات‌های ما که به مأموریت‌های خارجی می‌رفتند، به‌وضوح نشان می‌دهد که آن‌ها از ریزِ تحولات جهانی باخبر بودند. البته آن زمان اینترنت و تلگراف نبود و اخبار با اسب و کشتی جابه‌جا می‌شد و چند ماه طول می‌کشید تا برسد، اما آگاهی ایران از اوضاع دنیا در آن شرایطِ محدود، نه‌تنها کمتر از عثمانی‌ها نبود، بلکه دقیق و براساس واقعیاتِ زمانه پیش می‌رفت.

در دوره دوم جنگ‌های ایران و روس، ما با خطای استراتژیکِ «ورود به جنگِ بی‌جا»، با فاجعه روبه‌رو شدیم

بنابراین، شما معتقدید که دولت‌مردان قاجار از نظر سیاسی از اوضاع جهان آگاه بودند و تلاش کردند از رقابت‌ها استفاده کنند. اما آیا واقعاً این بهترین نتیجه‌ای بود که می‌توانستیم بگیریم؟ با توجه به فجایع دوره دوم جنگ‌ها و از دست رفتن سرزمین‌های بیشتر و امتیازات تبعیض‌آمیز، آیا نباید بگوییم که درنهایت، این سیاست منجر به یک شکست استراتژیک شد؟

برای پاسخ به این سوال باید میان «آگاهی سیاسی» و «توان نظامی» تفکیک قائل شویم. نباید با یک نگاه کلیشه‌ای و ساده‌انگارانه‌ «همه چیز یا درست بود یا غلط»، قضاوت کنیم.

اولین چیزی که باید با قاطعیت رد کنیم، آن روایتِ ساخته‌شده‌ «بی‌خبری از جهان» است. این نگاه که می‌گوید فتحعلی‌شاه در حرمسرا مشغول عیش و عشرت بوده و نمی‌دانسته دنیا چه می‌گذرد، یک نوع «افسانه تاریخی» است که ریشه‌ آن به نوشته‌های جیمز موریه برمی‌گردد. موریه، آن دیپلمات انگلیسی که با نگاهی از بالا به پایین و با نوعی عقده و کینه‌ تاریخی به ایران می‌نگریست، سعی کرد تصویری از یک ایرانِ «حاجی بابای اصفهانی» و بی‌سواد بسازد تا بتواند استعمار را توجیه کند. این روایت که می‌گوید ما برای پول یا از سر هوس، امتیاز دادیم، کاملاً باطل و جعلی است. ایرانی‌ها همیشه آگاه به هویت و تحولات بوده‌اند؛ اما اگر بپرسید آیا ما اشتباه نکردیم؟ بله، صد درصد اشتباه کردیم. اما اشتباه ما «بی‌خبری» نبود، بلکه «اشتباه در محاسبات قدرت» بود.

ما سعی کردیم صلح با روسیه را با عثمانی گره بزنیم، در حالی که عثمانی اصلاً در فکر اتحاد با ما نبود و حتی در میانه‌ جنگ‌ها به ما حمله کرد.

در دوره اول جنگ‌ها (۱۸۰۳ تا ۱۸۱۲ میلادی)، سیاست ما در بسیاری از بخش‌ها درست بود. ما در برابر تجاوز روسیه، از تنوع قدرت‌های بین‌المللی استفاده کردیم؛ ابتدا با انگلیس، سپس با فرانسه و دوباره با انگلیس. در این دوره، ما توانستیم بدون واگذاری امتیازات اساسی، حمایت مالی و نظامی بگیریم. اما اشتباه استراتژیک ما در این‌جا دو چیز بود: اول، رد کردن برخی پیشنهادهای صلح که می‌توانست با شرایطی بسیار بهتر از معاهده گلستان باشد (مثلاً وقتی مارشال گودوویچ پیشنهاد مصالحه داد، ما به دلیل غرور یا اشتباه در محاسبه، بر سر تمامیت ارضی گرجستان پافشاری کردیم در حالی که زورمان به روسیه نمی‌رسید)؛ و دوم، اعتمادِ بی‌مورد به عثمانی. ما سعی کردیم صلح با روسیه را با عثمانی گره بزنیم، در حالی که عثمانی اصلاً در فکر اتحاد با ما نبود و حتی در میانه‌ جنگ‌ها به ما حمله کرد.

اما فاجعه اصلی در دوره دوم (۱۸۲۴ تا ۱۸۲۶ میلادی) رخ داد. در این دوره، اشتباه اصلی ما این بود که وارد جنگ شدیم؛ در حالی که توان دفاعی ما به هیچ وجه با قدرتِ جدید و گسترده‌ روسیه هم‌خوانی نداشت. نتیجه این جنگ، فراتر از یک شکست نظامی، یک فاجعه‌ ژئوپلیتیک بود. ما نه‌تنها زمین از دست دادیم، بلکه روسیه توانست حق «سیادت انحصاری بر خزر» و امتیازات کاپیتولاسیون را از ما بگیرد.

بنابراین، اگر بخواهیم صادقانه تحلیل کنیم؛ سیاست ما در دوره اول، تلاش برای بهره‌برداری از رقابت‌ها بود که با چند اشتباه محاسباتی (مانند رد صلح و اعتماد به عثمانی) همراه شد؛ اما در دوره دوم، ما با خطای استراتژیکِ «ورود به جنگِ بی‌جا»، با فاجعه‌ای روبه‌رو شدیم که نقشه‌ ایران را برای دهه‌ها تغییر داد. پس مسئله، «بی‌خبری» نبود، بلکه «عدم توانایی در برآورد دقیقِ قدرتِ دشمن» و «غرورِ سیاسی» بود.

ما در برابر یک «ماشینِ دولتیِ منظم»، با یک «نظمِ سنتی و پراکنده» می‌جنگیدیم

مسئله فقط پیشرفته بودن سلاح‌های روسی نبود؛ مسئله این بود که روسیه یک «کشورِ مدرن با دولتِ سازمان‌یافته» بود که می‌توانست پول و سرباز را مدیریت کند، و ایران یک «کشورِ سنتی با نظامِ پراکنده» بود که درگیر آشوب‌های داخلی و تشتتِ قدرت بود. 

 ایران در فاصله میان دو جنگ، از نظر نظامی بسیار قدرتمند شده بود؛ به طوری که تعداد نیروهای نظامی از حدود ۳۰ هزار نفر در جنگ اول، به ۱۴۴ هزار نفر در دوره دوم رسید. با این وجود، چرا این تقویتِ نظامی نتوانست جلوی پیشروی روسیه را بگیرد؟ آیا مشکل ما در کمیت نیروها بود یا در چیزی فراتر از آن؟

 این یکی از مهم‌ترین نکات است که باید به‌دقت به آن توجه کرد. عدد ۱۴۴ هزار سرباز، عدد بسیار بزرگی است و واقعاً هم در آن فاصله، ارتش ایران نوسازی شده بود؛ تا جایی که حتی دیپلمات‌ها و سفرای روسیه از نظم جدید ارتش ایران تعجب می‌کردند؛ اما مسئله این بود که ما «قدرتِ ارتش» را با «قدرتِ دولت» اشتباه می‌گرفتیم.

ما در ایران، یک ارتش قدرتمند داشتیم، اما یک «دولتِ مدرن» نداشتیم. تفاوت اصلی میان ایران و روسیه در آن زمان، در نوعِ «کشورداری» و «نظام حکمرانی» بود. در روسیه، ما با دولتی روبه‌رو بودیم که به اصطلاح «مدرن» و «منظم» شده بود؛ دولتی که بر سراسر قلمروی خود سلطه داشت، سیستم مالیاتی یکپارچه‌ای داشت و می‌توانست منابع مالی عظیم (مانند آن ۶۰۰ کرور معروف) را برای تأمین هزینه‌های جنگ استخراج و به خزانه و سپس به ارتش منتقل کند. در روسیه، فرمان تزار در دورترین روستاها هم نافذ بود و ساختار اداری، اجازه می‌داد که تمام توان کشور به‌ صورت یکپارچه برای یک هدف (جنگ) بسیج شود.

در مقابل، ایران در دوره قاجار، همچنان در قالب یک «نظام سنتی» عمل می‌کرد. در این سیستم، قدرت شاه در پایتخت متمرکز بود، اما در ایالات، حاکمان محلی، خوانین و متنفذین، نوعی از «حکومت موروثی و خودمختار» داشتند. شاه با این حاکمان بر سرِ میزان مالیات و تعداد سرباز توافق می‌کرد، اما در عمل، آن حاکم بود که در منطقه خود فرمان می‌راند. این یعنی ما یک «دولت مرکزیِ مقتدر با نفوذ سراسری» نداشتیم، بلکه مجموعه‌ای از مناطق بود که صرفاً با شاه پیمان داشتند.

این تفاوتِ ساختاری، در میدان جنگ فاجعه‌بار بود. وقتی روسیه با تمام توانِ خود (پس از اتمام جنگ با ناپلئون) وارد میدان شد، می‌توانست تمام منابعش را به خط مقدم بکشد؛ اما در ایران، هر چقدر هم که عباس‌میرزا ارتش را بزرگ می‌کرد، این نیروها یک «واحدِ یکپارچه و آماده‌به‌خدمت» نبودند. ما هر لحظه با آشوب‌های داخلی روبه‌رو بودیم. اما این طور هم نبوده که فقط آذربایجان درگیر جنگ باشد، نیروهایی از جانب بختیاری‌ها و قشقایی‌ها هم در جنگ حضور داشتند اما تمام توان کشور برای جنگ بسیج نبوده. حتی بعد از جنگ با روسیه وقتی عباس‌میرزا به خراسان رفت، هنوز  شورش‌های محلی پابرجا بود. این یعنی ما هرگز نتوانستیم «تمام توان کشور» را برای یک هدف ملی بسیج کنیم، چون نظام حکمرانی ما اجازه این کار را نمی‌داد.

بنابراین، خلاصه مطلب این است: مسئله فقط پیشرفته بودن سلاح‌های روسی نبود؛ مسئله این بود که روسیه یک «کشورِ مدرن با دولتِ سازمان‌یافته» بود که می‌توانست پول و سرباز را مدیریت کند، و ایران یک «کشورِ سنتی با نظامِ پراکنده» بود که درگیر آشوب‌های داخلی و تشتتِ قدرت بود. ما در برابر یک «ماشینِ دولتیِ منظم»، با یک «نظمِ سنتی و پراکنده» می‌جنگیدیم.

خود قاجارها این شکست‌ها را یک «ننگ تاریخی» می‌دانستند

این پرسش مطرح است که نوع نگاه به جنگ‌های ایران و روس در دوره‌های مختلف تاریخی چه تفاوتی داشته؟ آیا مورخان دوره قاجار که فاصله زمانی کمی با این جنگ‌ها داشتند، تحت تأثیر حس وطن‌پرستی و غرور ملی، ارزیابی مثبت‌تری از آن ارائه می‌دادند؟ یا برعکس، مورخان دوره پهلوی و بعد از آن نگاه متفاوتی داشته‌اند؟

 این یکی از بزرگ‌ترین تفاوت‌ها میان «واقعیتِ تاریخی» و «روایتِ ساخته‌شده» است. من با قاطعیت می‌گویم که نگاهِ خودِ قاجاری‌ها به این جنگ‌ها، اصلاً شبیه به آن روایت‌های «پاک‌کننده» یا «توجیهی» نیست که بعدها ساخته شد. آن‌ها خودشان این شکست‌ها را یک «ننگ تاریخی» می‌دانستند و به‌شدت از آن شرمسار بودند. آن‌ها هرگز سعی نکردند با تبلیغات، این شکست‌ها را زیبا جلوه دهند یا ادعا کنند که «همه چیز طبق برنامه پیش رفته است».

اگر به نامه‌های خودِ عباس‌میرزا و فتحعلی‌شاه دقت کنید، با یک«غمِ عمیق از شکست» روبه‌رو می‌شوید. عباس‌میرزا در مکاتباتش، به‌روشنی از تلخیِ عهدنامه گلستان می‌گوید و این‌طور نیست که بخواهد آن را توجیه کند؛ بلکه تمام توانِ ذهنی‌اش روی این بود که چطور می‌تواند این سرزمین‌ها را دوباره آزاد کند. او در نامه‌هایش، پیش از شکستِ گنجه، با نوعی اضطرابِ استراتژیک می‌گوید: «کار ما به مویی بسته است… یا ان‌شاءالله پیروز می‌شویم یا نعوذبالله کمر اسلام خواهد شکست.» این نشان می‌دهد که موضوع را برای حیات و ممات مملکت حیاتی می‌دانسته‌اند.

ناصرالدین‌شاه در خاطراتش از خواب‌هایی می‌گوید که در آن‌ها خود را در حالِ آزاد کردن باکو و گنجه می‌بیند. این خواب‌ها، صرفاً رویا نیستند؛ این‌ها بازتابِ یک «چالشِ روحی و فکری» هستند

در نامه‌های فتح‌علی شاه به عباس میرزا که احتمالاً قائم‌مقام آن‌ها را نوشته، بعد از پایان جنگ‌ها و پیش از عهدنامه ترکمنچای، نگرانی و ناراحتی عمیقی می‌بینیم. آن‌جا این پرسش مطرح می‌شود که چرا وارد این جنگ شدیم؟ یک عتاب و خطاب به عباس میرزا هست که چرا اصلاً وارد این جنگ شدی. می‌گوید اشتباه کردیم، نباید وارد این جنگ می‌شدیم و تقصیر را می‌اندازد گردن مشاوران عباس میرزا. جالب این‌جاست که در همین نامه به قائم‌مقام هم بدوبیراه گفته می‌شود، در حالی که احتمالاً خود قائم‌مقام آن را نوشته. این کار را می‌کند تا نشان دهد خودش هم به‌ عنوان مشاور ولیعهد خطا کرده و باید این رویکرد را نقد کرد تا دیگر دچار چنین اشتباهی نشویم.

این «شرمندگی از شکست» و «حسرتِ از دست‌رفته‌ها»، مانند یک خونِ جاری در رگ‌هایِ سیاسیِ دوره قاجار بود. این حس حتی در دوران ناصرالدین‌شاه هم دیده می‌شود. ناصرالدین‌شاه و نخبگانِ آن زمان، مثل سپهسالار، مدام به دنبال راهی برای جبرانِ شرمساریِ گلستان و ترکمنچای بودند؛ آن‌ها فکر می‌کردند شاید با بازپس‌گیری هرات یا مرو، بتوانند آن لکه‌ ننگ را از پیشانیِ کشور پاک کنند.

حتی این موضوع تا سطحِ «رویاهایِ شخصی» پیش می‌رفت. ناصرالدین‌شاه در خاطراتش از خواب‌هایی می‌گوید که در آن‌ها خود را در حالِ آزاد کردن باکو و گنجه می‌بیند. این خواب‌ها، صرفاً رویا نیستند؛ این‌ها بازتابِ یک «چالشِ روحی و فکری» هستند. آن‌ها می‌دانستند که در عمل توانِ بازپس‌گیری ندارند، اما در ذهن و روح، مدام با این فکر درگیر بودند که «چرا شکست خوردیم و چطور باید آن را جبران کنیم؟»

بنابراین، وقتی تاریخ‌نگارانِ بعدی می‌آیند و می‌گویند «قاجارها بی‌خبر بودند»، درواقع دارند به چشمِ خودِ آن حاکمان نگاه می‌کنند که با تمامِ عواطف و اسنادِ موجود، به‌شدت از این شکست‌ها شرمنده بودند. این روایت که آن‌ها از سرِ بی‌خبری یا خوش‌بینیِ مضحک شکست خوردند، درواقع تلاشی است برای تحقیرِ یک ملت که حتی در اوجِ شکست هم، غرق در «غمِ از دست دادنِ حاکمیتِ خود» بود.

این وضعیت تا دوره احمدشاه هم ادامه داشت. اولین چیزی که پس از سقوط روسیه تزاری مطالبه کردیم، بازگشت همین ۱۷ شهر قفقاز بود. در نامه رسمی هیأت ایرانی به کنفرانس صلح پاریس در ۱۹۱۹، بازگشت این ۱۷ شهر را خواستار شدیم. واکنش انگلیس‌ها جالب بود؛ می‌گفتند مگر شما در جنگ جهانی شرکت داشتید و پیروز شدید که چنین مطالبه‌ای دارید؟ شما کشوری بودید که نه نیروی نظامی داشتید، نه در جنگ در طرف پیروز شرکت کرده بودید، اعلام بی‌طرفی کرده بودید و هرکسی که توانسته بود بخشی از سرزمین‌تان را اشغال کرده بود. باید از این‌که تمامیت ارضی‌تان حفظ شده خوشحال می‌بودید، نه این‌که بیایید ۱۷ شهر را مطالبه کنید.

بعدها در عهدنامه ۱۹۲۱ ایران و شوروی، عهدنامه ترکمنچای ملغی شد. هرچند متأسفانه  مرزها دوباره تصویب شد، اما خود عهدنامه ترکمنچای از بین رفت.

اما این مطالبه در ذهن ما بود. شاید در همان مقطع می‌توانستیم حداقل تالش شمالی یا نخجوان را پس بگیریم، اما نشد.

بعدها در عهدنامه ۱۹۲۱ ایران و شوروی، عهدنامه ترکمنچای ملغی شد. هرچند متأسفانه  مرزها دوباره تصویب شد، اما خود عهدنامه ترکمنچای از بین رفت. این یک دستاورد بزرگ برای ایران بود. ایرانی‌ها خوشحال بودند که بعد از حدود ۱۰۰ سال توانستند از این ننگ رهایی پیدا کنند.

مخبرالسلطنه هدایت که هم از رجال دوره قاجار بود و هم طولانی‌ترین دوره نخست‌وزیری را در زمان رضاشاه داشت، می‌گوید: «ترکمنچای که از بین رفت در عهدنامه ۱۹۲۱، طلسم ایران شکست. صد سال زیر دست ترکمنچای بودیم که نمی‌توانستیم کمر راست کنیم.» جالب این‌که او رضاشاه را هم نقد می‌کند و می‌گوید رضاشاه کار مهمی نکرد، ما از ترکمنچای راحت شدیم و به همین دلیل توانستیم توسعه پیدا کنیم. خودش شش سال نخست‌وزیر رضاشاه بود، اما این حرف‌ها را می‌زد.

بعد می‌رسیم به شهریور ۱۳۲۰. اشغال مجدد ایران، آن خاطره جنگ با روس را زنده کرد. اصلاً چرا آن سربازان در برابر روس‌ها ایستادند؟ فرمان ترک مقاومت داده شده بود و آن‌ها سه چهار تا سرباز بیشتر نبودند. لشکر روسیه می‌آمد، اما چون ننگ ترکمنچای و گلستان زنده بود، می‌خواستند یک جوری اعاده حیثیت کنند. چند تا سرباز هم که شده در جلفا می‌ایستادند تا شاید آن شکست جبران شود.

در آثار نویسندگان و شاعران ایرانی این بغض زنده را می‌بینید. مثلاً حسین مسرور شعری دارد درباره همین جنگ‌های ایران و روس، می‌گوید آن نسلی که شکست خورد با شماتت از آن یاد می‌کند و امیدوار است چنین شکستی تکرار نشود.

بغض شهریور ۲۰ هم همین بود. دوباره شکست خوردیم. ما که فکر می‌کردیم قوی شده‌ایم، که دیگر شکست نمی‌خوریم، چه شد؟ در چند روز مملکت از بین رفت و اشغال شد. انگار همه آن فکری که می‌کردیم از شر ترکمنچای راحت شده‌ایم، هنوز زنده بود. هنوز آن ضعف وجود داشت که این‌ها راحت می‌توانند بیایند و ما را بگیرند و اشغال کنند.

در خاطرات دکتر فاطمی، بغض و ناراحتی و گریه در روز اشغال ایران را می‌بینیم. این نشان می‌دهد که این بغض زنده بود.

نوجوانانی مثل داریوش همایون که آن موقع ۱۳ سالش بود، پزشک‌پور و فروهر هم همین‌طور، جریان پان‌ایرانیسم را پایه‌گذاری کردند. یکی از اهداف اصلی این جریان، بازگرداندن آن ۱۷ شهر قفقاز به ایران بود. این حسرت به‌ صورت مستمر زنده است و چه‌بسا به‌ طور ناخودآگاه باعث می‌شود گاهی دچار رادیکالیسم شویم، می‌خواهیم هرطور شده نشان دهیم آن شکست دیگر تکرار نمی‌شود، دیگر ضعیف نیستیم، کسی نمی‌تواند به ما زور بگوید. این همان نگرانی از تکرار ترکمنچای است.

در ۲۰ سال اخیر و حول وقایعی مثل برجام، این بحث دوباره مطرح شده که ترکمنچای آن‌قدرها هم بد نبوده. این یک واکنش به آن افراط‌گرایی است که در طرف مقابل شکل گرفته. آن طرف نگرانی از تکرار ترکمنچای باعث رادیکالیسم شده، این طرف می‌گوید ترکمنچای بهترین چیز ممکن بود.


 

ترکمانچای بهترین گزینه ممکن در بدترین شرایط بود

بله، ما کاپیتولاسیون پذیرفتیم، جدایی نخجوان را پذیرفتیم، اما درعوض کل آذربایجان را نجات دادیم. روس‌ها تبریز، ارومیه و اردبیل را گرفته بودند، همه آذربایجان را گرفته بودند. پس همیشه نگوییم ترکمنچای بدترین گزینه ممکن بود. ترکمنچای بهترین گزینه ممکن در بدترین شرایط بود. ما شکست بدی خوردیم، رفتیم سرزمین‌های‌مان را آزاد کنیم، نه‌تنها نتوانستیم، که سرزمین‌های گسترده جدیدی هم از ما اشغال شد. خیانت دیدیم، میرفتاح در تبریز دروازه‌ها را باز کرد. بدترین شرایط ممکن برای ما پیش آمد، اما در این بدترین شرایط، بهترین کاری که می‌توانستیم بکنیم همان ترکمنچای بود.

این نگاه در ۲۰ سال اخیر دوباره مطرح شده که بالاخره در شرایط سختی همانند جنگ های ایران و روس، یک راه فرار مثل ترکمنچای می‌تواند به دادمان برسد و خیلی هم بد نیست. چون ضرر ها را به حداقل می‌رساند.

علما خواستار جنگ بودند، این خواسته را به دربار قاجار منتقل کردند، عباس میرزا همراهی کرد و وارد جنگ شدند.

شما در بخش ابتدایی صحبت‌تان اشاره کردید که حس شکست، ناتوانی و سرخوردگی در میان خود سران قاجار نیز وجود داشته است؛ اما در روایت‌های تاریخی معمولاً تأکید بیشتر بر فشار افکار عمومی و علماست که گویی برخلاف نظر سران قاجار به آنان تحمیل شد.  این حس سرخوردگی در میان رجال قاجاری چقدر جدی بود و آیا باعث شد آنان دست‌به‌دست هم بدهند و شرایط جنگ دوم را رقم بزنند؟

بله، اجازه بدهید اول بگویم که فشار افکار عمومی را اگر بگوییم اصلاً وجود داشته، باید توجه کنیم که آن موقع چیزی به نام افکار عمومی به معنای امروزی نبود؛ نه احزابی بود، نه رسانه‌ای. اما فشار از سوی مردم و به‌ویژه علما وجود داشت. با این حال، گویا فتحعلی شاه و عباس میرزا و رجال دولت خودشان هم ناراحت بودند و می‌خواستند آن ننگ گلستان را جبران کنند.

این‌جا یک هم‌افزایی شکل گرفت. از یک سو، علما می‌گفتند این سرزمین‌ها تحت تسلط کفار قرار گرفته و جهاد واجب است. از سوی دیگر، خود رجال قاجار هم دل‌شان می‌خواست شکست را جبران کنند. این دو خواسته به هم گره خورد و زمینه جنگ دوم فراهم شد.

اما نکته جالب این‌جاست که بعدها، نگاه پادشاهان قاجار کاملاً تغییر کرد. مثلاً ناصرالدین‌شاه در چند مورد در نامه‌هایش صراحتاً می‌گوید: «این فقره ترکمنچای حاصل کار علماست. اگر به این آخوندها اجازه دهیم در امور دخالت کنند، همان بلایی که در ترکمنچای سرمان آمد، دوباره می‌آید.» یعنی در همان زمان جنگ، از علما استفاده کردند، اما بعداً نگاه‌شان این شد که علما ما را به چاه انداختند.

بعد از جنگ دوم، ماجرای گریبایدوف پیش آمد. این‌جا دیگر با افکار عمومی صرف مواجه نبودیم، با خشم  و خشونت عمومی روبه‌رو بودیم. مردم ریختند درون سفارت روسیه و گریبایدوف و تمام اعضای سفارت را به قتل رساندند. سردسته این ماجرا هم میرزا مسیح مجتهد بود.

واکنش فتحعلی شاه و عباس میرزا این‌جا کاملاً متفاوت بود. آن‌ها احساس کردند اگر دوباره با مردم و علما همراهی کنند، به نابودی کامل کشیده می‌شوند. توان خودشان را ارزیابی کردند و دیدند وضعیت خراب است. بنابراین در نامه‌نگاری‌ها گفتند: «کار ما نبوده، این‌ها تحریف کردند، ما متأسفیم از این قضیه.» حتی عباس میرزا، ولیعهد، خودش شخصاً تصمیم گرفت به روسیه برود و عذرخواهی کند.

چرا این‌قدر دستپاچه شدند؟ چون پاسکویچ به عباس میرزا نامه نوشت و گفت: «باز هم می‌خواهید جنگ کنید؟ ما رفتیم عقب‌نشینی کردیم، آمدیم به آن صورت، شما باز با کشتن می‌خواهید جنگ را راه بیندازید؟ این دفعه دیگر می‌آییم تا تهران و دیگر عقب نمی‌رویم.»

وقتی این وضعیت را دیدند، دیگر آن ریسک را نکردند. فهمیدند وضعیت چقدر خراب است. فقط عذرخواهی کردند و گفتند کار ما نبوده. نهایتاً وقتی روس‌ها دیدند واقعاً دستپاچه شده‌اند و واقعاً کارشان نبوده، به جای عباس میرزا قبول کردند که خسرو میرزا، پسر عباس میرزا، برود روسیه.

خسرو میرزا رفت روسیه و توضیح داد. جالب این‌جاست که تزار روسیه نه‌تنها با او بدرفتاری نکرد و جنگ جدیدی راه نینداخت، بلکه دو کرور از غرامت باقی‌مانده ما را هم بخشید. ماجرای میرزا مسیح را هم با یک تبعید سرهم کردند. یعنی با این ترکیب، آن داستان را ماست‌مالی کردند.

خلاصه این‌که علما خواستار جنگ بودند، این خواسته را به دربار قاجار منتقل کردند، عباس میرزا همراهی کرد و وارد جنگ شدند. اما بعد از جنگ، همان‌ها گفتند: «ای بابا، به چه دامی افتادیم!» یک کینه و کدورتی از علما پیدا کردند که اگر حرف این‌ها را گوش بدهیم، به فنا می‌رویم. این را همان موقع بعد از ماجرای گریبایدوف منعکس کردند که ما دیگر با این‌ها همراهی نمی‌کنیم.

این نگاه بعدها هم در ذهنیت تاریخی آنان ماند. ناصرالدین‌شاه بارها گفت اگر آخوندها در امور دخالت کنند، همان بلای جنگ دوم سرمان می‌آید. این همان تلخ‌کامی تاریخی از همراهی با علما در جنگ دوم بود که تا سال‌ها در حافظه سیاسی قاجار باقی ماند.

در ۲۲۰ سال اخیر، در یک چرخه از شکست‌ها و ناتوانی در جبران گرفتار بوده‌ایم

افراط این است که بگوییم دنیا همش دارد علیه ما نقشه می‌کشد، همه زیر دست فراماسونری است و همه چیز علیه ما کنترل می‌شود. تفریط این است که بگوییم نه، دنیا با ما هیچ مشکلی ندارد، همه مشکل از خودمان است.

شما به ترکمنچای و اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ اشاره کردید. به نظر می‌رسد این زخم‌ها همچنان در پس‌ ذهن جامعه ایران باقی مانده‌اند. این زخم‌های باز چه تأثیری بر ما گذاشته‌اند و آیا توانسته‌ایم آن‌ها را مدیریت کنیم؟

 واقعیتِ تلخ این است که این زخم‌ها «جبران» نشده‌اند. ما در ۲۲۰ سال اخیر، در یک چرخه از شکست‌ها و ناتوانی در جبران گرفتار بوده‌ایم. در روان‌شناسیِ ملل، وقتی یک ملت پشت سر خود سلسله‌ای از شکست‌های استراتژیک و از دست دادنِ حاکمیت را می‌بیند، دچار نوعی «ترومای جمعی» می‌شود. این زخم‌ها در ذهن جامعه ایران باز مانده‌اند و ما هنوز در مرحله‌ «مقابله با این تصویر» هستیم.

این زخم بعد از جنگ ایران و روس، با تجاوزات انگلیس‌ها سر مسئله هرات، افغانستان و سیستان تشدید شد. بعد با تجاوزات مکرر روس‌ها در زمان مشروطه، بعد با قرارداد ۱۹۱۹ که ذهنیت پیدا کردیم انگلیس‌ها می‌خواهند این‌جا را مستعمره کنند. در شهریور ۱۳۲۰ دوباره اوج گرفت. ما در یک چرخه از «امید و سرخوردگی» گیر کرده‌ایم. مثلاً در دوره جنبش نفت، ما احساس کردیم بالاخره پیروز شدیم، بالاخره توانستیم انگلیسی‌ها را خلع‌ید کنیم؛ این یک لحظه‌ درخشان و مثبت بود. اما بلافاصله با کودتای ۲۸ مرداد، یک سرخوردگیِ عمیق‌تر و دردناک‌تر به سراغ‌مان آمد. بعد از آن، از تجزیه بحرین گرفته تا جنگ ایران و عراق و همکاری‌های غرب با عراق، هر بار که فکر می‌کردیم در حال گذار از آن دورانِ شکست هستیم، با یک واقعیتِ تلخِ جدید روبه‌رو شدیم. حتی امروز در بحث‌های مربوط به برجام، وقتی می‌بینیم طرف مقابل در عهدشکنی‌ها و عدمِ روراستی با ما پیش می‌رود، این همان «ترومای قدیمی» است که دوباره زنده می‌شود: «باز هم آن‌ها دارند سر ما کلاه می‌گذارند».

جک استراو (وزیر خارجه اسبق انگلیس) می‌گوید هیچ‌جا ما (انگلیس)  را آدم حساب نمی‌کنند، هیچ‌جا ما را قوی نمی‌دانند؛ اما در ذهنیت ایرانی‌ها این است که ما ابرقدرتیم. این دوگانگی عجیب است.

مشکل این‌جاست که این سنگینیِ تاریخ، ذهنیت ما را نسبت به جهان دچار دو نوع «خطای استراتژیک» یا افراط می‌کند:

نخست: افراط در نگاهِ توطئه‌محور؛ یک گروه فکر می‌کنند دنیا یکپارچه و تحت کنترلِ یک قدرتِ پنهان (مثل فراماسونری) است که همگی با هم علیه ما نقشه می‌کشند. این نگاه، اگرچه ریشه در واقعیتِ استعمار دارد، اما وقتی به حدِ افراط می‌رسد، باعث می‌شود ما نتوانیم تفاوت‌های واقعی میان قدرت‌ها را درک کنیم. مثلاً ما نباید  روسیه پوتینِ امروز را با  روسیه استالینِ دیروز یا انگلستان امروز را با «انگلیسِ قرن نوزدهم» یکی بدانیم. دنیا در گذر است و قدرت‌ها تغییر می‌کنند، اما نگاهِ افراطی، ما را از درکِ واقعیتِ متغیرِ جهان باز می‌دارد.

دوم: افراط در نگاهِ خودسرزنشانه؛ گروه دیگر هم دقیقاً برعکس؛ می‌گویند «همه مشکلات از خودمان است و دنیا اصلاً ما را نمی‌بیند». این نگاه هم به همان اندازه خطرناک است، چون باعث می‌شود از فرصت‌های استراتژیک غافل شویم و قدرتِ عاملیتِ خودمان را نادیده بگیریم.

مشکل اصلی این‌جاست که ما در میانه‌ دو نگاه افراط و تفریطی گیر افتاده‌ایم، و نیاز به یک نگاه معتدل داریم. نگاه معتدل می‌گوید: «بله، دنیا گاهی با ما ناعادلانه رفتار می‌کند و تاریخِ تلخی داریم، اما قدرت‌های امروز با هم یکپارچه نیستند و ما باید با درکِ صحیح از متغیرهای جهانی، مسیر خود را بازسازی کنیم.» اما می‌دانید چرا رسیدن به این نگاهِ معتدل سخت است؟ چون مردم معمولاً از «حقیقتِ خاکستری» خوش‌شان نمی‌آید. کسی که به گذشته انتقاد دارد، وقتی می‌گویید «همه چیز هم تقصیر ما نبود»، فکر می‌کند دارید آن دوران را تبرئه می‌کنید، و کسی که ستیزه‌جو است، وقتی می‌گویید «نباید همه چیز را توطئه دانست»، فکر می‌کند دارید در برابر دشمن تسلیم می‌شوید.

ما در حال حاضر با یک «ذهنیتِ سنگینِ تاریخی» زندگی می‌کنیم که مدیریت کردنِ آن، حتی از مدیریتِ خودِ جنگ‌ها هم دشوارتر است.

۲۵۹

کد مطلب 2249086

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 2 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین