به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، خبر رسیدن هر کتابی به چاپ چندم، وقتی تمام نسخههای چاپ پیشین تمام شده و استقبال خوانندگان ناشر را به این نتیجه رسانده که باید دست به تجدید چاپ بزند، بیشک برای هر نویسندهای و همینطور برای علاقهمندان به او خبری خوشحالکننده است. اما اگر نویسندهٔ کتابِ تجدید چاپ شده، در پی پرواز با پاراگلایدر بر فرازِ دشت مشاء، در آستانه هشتمین ماه کاهش سطح هوشیاری باشد، چه؟ نویسندهای که عقیده داشت باید: «نَفسْ، خود را در مخاطرات عظیمه انداخت و سوار کشتی شد، به وقت تلاطم دریا تا نَفسْ، از خوف نجات پیدا کند و از کسالت و سستی رهایی یابد....» به حدس و گمان میتوان گفت رضا امیرخانی، آن صبح یکشنبه، نهم آذرماه ۱۴۰۴، که برای پروازی دیگر با پاراگلایدر به دشت مشاء دماوند میرفت با خود چنین میاندیشید: «در ذات هر انسان قوه غضبیه موجود است، الا آنکه در بعضی خاموش است و اگر انسان در خود خاموشی احساس کرد، باید خود را از آن حال بیرون و نَفسَش را به اعتدال درآورد.»
رسیدن «ناصر ارمنی»؛ تنها مجموعه داستان کوتاه رضا امیرخانی که در اصل بهعنوان رماننویس شناخته میشود، به چاپ نوزدهم از سوی نشر نیستان بهانهای است برای یادکردن از او که «یا مَنْ اِسْمُهُ دَوآءٌ وَ ذِکرُهُ شِفآءٌ» از ۷ ماه و ۲۵ روز پیش ذکر هر روز همنفسانش شده است.

رضا امیرخانی روزگاری، در ۱۷ سالگی، با طراحی و ساختِ هواپیمای یکنفره «غدیر۲۴» در چهارمین جشنواره اختراعات و ابتکارات خوارزمی اول شد و اندکی بعد در ۲۰ سالگی با ردشدن پروژه «غدیر۲۷» در مزایدهای دولتی و سپردهشدن کار به شرکتی خارجی، به قول خودش «افسردهحال، به جنین تولد بازگشت». او همواره هنگام اشاره به هر کدام از ۱۳ اثرش که پریدن بر فراز دشت مشاء، از نهم آذر ۱۴۰۴ تا امروز، میان نوشته شدن سیزدهمین و چهاردهمینش فاصله انداخته است، میگفت: «همه این زیادیها را نوشتن و آن کمیها را ننوشتن... چه میارزد برای کسی که خوب میداند هنوز کاری نکرده است...»
امیرخانی را چه به «ارمیا» بشناسیم و چه به «منِ او»، چه به «سفرنامه داستان سیستان» و چه به «نفحات نفت»، چه به «قیدار» و چه به «رهش» و چه به «جانستان کابلستان» و «نیمدانگ پیونگیانگ» و چه آنقدر پیگیرش باشیم که «ازبه»، «نشتِ نشا» و «بیوتن» را هم خوانده باشیم، خودش از همه شیرینترِ زندگیاش را «سفر به همه استانهای کشور و سیوسه کشورِ دنیا» میداند.
سیوسه کشوری که در یکی، افغانستان، خانواده را برای گذر از کابل و مزارشریف و نوشتن مشهورات، متواترات و تحریراتِ هرات با خود همراه کرد و در دیگری، کره شمالی، با تکیه بر مشاهدات دقیقش فصلهای «کیم چی»، «قاشقچی» و «چیطولی» را زیر نام «نیمدانگ پیونگیانگ» گرد آورد.
رضا امیرخانی عقیده داشت: «اگر قرار باشد از صنف ما نویسندگان پیامبری مبعوث شود، آن پیامبر تولستوی است.» و شاید به همین خاطر وقتی در سفری به یاسنایا پالیانا، زادگاه تولستوی، در فاصلهای نه چندان دور از مسکو بر سر مزار این نویسنده رفت، «سَبِّحِ ٱسۡمَ رَبِّکَ ٱلۡأَعۡلَی...» خواند.
او که حالا ۷ ماه و ۲۵ روز از پریدنش بر فراز دشت مشاء میگذرد، اگر امروز چشم به هوشیاری بگشاید شاید بار دیگر همچون پاییز ۱۴۰۱ بنویسد:.... عملگراتر از این هستم که بگویم از ۵۷ شروع شد یا از ۶۷ یا از ۷۱ یا از ۷۸ یا از ۸۴ یا از ۸۸ یا از ۹۶ یا از ۹۸ یا از ۱۴۰۱... برای هر تغییری باید از همین لحظه شروع کرد. بیخیال دوربرگردانهایی که میشد با سرعت بیست کیلومتر در ساعت مثل یک راننده پیر محتاط با راهنما از آنها دور زد و مسیر را اصلاح کرد و تقریبا همه را نیز عقلا تذکر دادند. حالا کار به جایی رسیده است که یک مایکل شوماخر باید پیدا کنیم تا غربیلک این ارابه را با سرعت دویستوپنجاه کیلومتر در ساعت در اولین دوربرگردان بچرخاند؛ دوربرگردانی که معلوم نیست اصلا به آن برسیم یا نه!...»

۲۴۲۲۴۲







نظر شما