عهدنامه امام علی (ع) به مالک اشتر، بارها و بارها توسط عالمان مختلف شرح شده و به کمک آن، کوشش شده است تا تأثیر مثبتی روی روش سیاسی زمامداران شیعه، از دوره صفوی تاکنون گذاشته شود. متن حاضر، با عنوان نصایح الملوک، یکی از آن شروح است که در سال 1118 برای شاه وقت نوشته شده، و ضمن آن تلاش شده است تا تصویری از یک حکومت بهتر که در خدمت مردم، و تحقق رفاه و امنیت باشد، ارائه گردد. در مقدمه، شرح حال مولف و چگونگی نگارش این اثر و در ادامه متن کامل آن را ملاحظه می‌کنید.

مقدمات 

الف: می دانیم که یکی از منابع مهم تفکر سیاسی شیعه، شروحی است که بر عهدنامه مالک اشتر نوشته شده است. در این باره، سالها پیش در کتاب «فرهنگ و سیاست در روزگار صفوی» شرحی نوشتم، و برخی از شروح را معرفی کردم. طی این سالها، چندین شرح دیگر از دوره صفوی و قاجار، یافت و توسط دانشمندانی چند، تصحیح و انتشار یافته است. این شروح، هر کدام به گونه ای میان ترجمه و شرح، همراه با توضیحات و نیز نقل حکایات سیاسی ـ تاریخی، نوشته می شده، و همواره مورد توجه حاکمان و نیز عامه مردم بوده است. محتوای این عهد نامه، بیش از همه در باره چگونگی حکومت کردن، رعایت حقوق رعایا، تحقق عدالت، استفاده از قاضیان شایسته و عادل، عدم اجحاف به مردم، و نیز داشتن اخلاق نیکو در برخورد با ضعیفان، همزمان با نظارت بر زیردستان و رعایت حقوق مردم از جانب شاه و کارگزاران اوست. محتوای این آثار، بسیار نزدیک به سیاستنامه هایی است که از دیرزمان در ادبیات فارسی شناخته شده بوده است.

ب: نویسنده شرح حاضر که نامش نصایح الملوک و آداب السلوک است، شیخ ابوالحسن فتونی عاملی نباطی اصفهانی متوفای سال 1138 است که در زمره شاگردان فیض کاشانی، محقق خوانساری، و مجلسی بوده و روزگارش را در عهده شاه سلطان حسین صفوی سپری کرده است. از وی آثار متعددی بر جای مانده است. شرح حال وی در مآخذ متعددی آمده که از آن جمله می توان به این موارد اشاره کرد: تکملة امل الامل: 1/417، الکنی و الالقاب: 1/51، اعیان الشیعه: 7/342 ـ 343،  لباب الانساب: 1/115 ـ 116 و طبقات اعلام الشیعه: 9/174 ـ 175. به علاوه نام وی به تناسب آثارش در چندین جای ذریعه هم آمده است. در منابع شرح حال وی، می توان فهرستی از تألیفات او را مانند تفسیر مرآت الانوار، رساله رضاع، رساله تنزیه القمیین [که چندین بار چاپ شده و این بنده خدا هم سالها پیش آن را منتشر کرد] و آثار دیگر است. وی در اصفهان می زیست، اما سپس به نجف رفت و همانجا درگذشت.

ج: شرح حاضر، در یک مقدمه و چند باب همراه با تیترهایی مانند نصایح، وفائده و بیان، و نیز تحت عنوان حکایت ارائه شده است. در واقع، اول به ترجمه یک بخش از عهد نامه پرداخته، و سپس به شرح آن بخش، بر اساس درک خود و با عبارات خویش مشغول شده و همزمان حکایاتی را که به طور معمول اقتباس از آثار سیاسی ایرانی است، در ذیل آن درج می کند. اصل مباحث محتوای عهدنامه، در ذیل چند باب در چند موضوع که در مقدمه شرحش آمده، تدوین شده، و به نوعی تقسیم موضوعی برای متن و شرح صورت گرفته و همین سبب شده است تا اثر حاضر، بتواند به عنوان یک متن سیاسی منظم عرضه شود. نثر شرح بسیار روان و روشن است. نویسنده ما به رغم این که یک عالم دین است، اما با ادبیات سیاست نامه ها آشناست، و در شرح عبارات عهدنامه، این آشنایی خود را کاملا نشان می دهد. نمونه اش انتخاب حکایات فراوانی است که با استفاده از این سیاست نامه ها، در متن حاضر جای داده است. وی در فهم متن هم چیره دست بوده، و به نظر فردی کاملا مسلط می آید. عاملی، تاریخ را خوب می داند، با روایات آشناست، و گاه در باره سیاست هم چنان سخن می گوید، که گویی روزگاری خود هم آن را تجربه کرده است. نکات فراوانی در لابلای متن هست، که این تسلط را از طرف او نشان می دهد. در بخش لزوم صلح با دشمن و پای بندی به آن، تأکید زیادی دارد، و در این زمینه نکات خوبی را بیان می کند که البته در ادامه متن و تابع آن است. او در همه جا به شرح متن پرداخته و در جای جای، روایات دیگر را هم در تأیید آن می آورد.

د: نگاه سیاسی نویسنده، همان نگاه رایج در دوره صفوی است که اساس آن مبتنی بر نیابت علما از امامان، و اما عدم امکان بدست گرفتن امور سیاسی جامعه در سطح ریاست است، کاری که خداوند چنان مقرر کرده است که سلاطین به قول وی والاتبار آن را انجام بدهند. با این حال، او همچنان نیابت فقیهان را اصل می داند. توصیح وی در آغاز رساله جالب و رسا و از هر جهت روشنگر این دیدگاه است که در عین حال که امام زمان (ع) امامت دوره غیبت را بر عهده دارد، و فقها هم نایب آنها هستند، اما قدرت به خواست خدا و به این دلیل که عامل در تحقق امن و امان ناتوان هستند، عجالتا دست سلاطین است تا امان و عافیت را برای مردم به ارمغان بیاورند. این نصایح نیز برای آنهاست تا درست عمل کنند. عبارت وی این است: «چون غرض اصلی و مقصد کلّی از ایجاد بنی نوع انسان عبادت و عرفان خالق ایشان بوده، و تحصیل آن موقوف بر حصول علم و عافیت و امان می‌باشد، حکیم منّان در هر زمان و جمیع اوان تا انقراض دوران مقتدایی که پیشوای دین مبین و امامی که والی امور مسلمین تواند بود، مقرّر فرموده که در این اوان، حضرت صاحب الزّمان و مهدی دو جهان است، لیکن چون به سبب مصالح لازمه عظام جناب اقدس ملک علّام، ذات مقدّس آن امام انام ـ علیه السلام ـ را، چون آفتاب تحت الغمام، از نظر هر خاص و عام استتار داده، عامّه ی خلایق از وصول فیض خدمت والا نهمتش محروم گشته‌اند، و علمای اعلام که نایبان عام آن امام همام ـ علیه السلام ـ می‌باشند، از وجوه بسیار قادر بر دفع شرّ اشرار و تمکین و اقدار اخیار نبوده، از تدابیر سیاسات بدنیّه عاجزند، سلاطین والاتبار و حکّام عالی مقدار را در اصقاع و اعصار تسلّط و اقتدار داده  که از روی حکمت و کمال معدلت، بنای رفاهیّت عباد را معمور، و اساس امنیّت بلاد را استوار دارند». او در جای دیگری هم به مناسبت توصیه به سلطان که با علما مشورت کند، می نویسد: «و احادیث در خصوص ترغیب معاشرت و مصاحبت علما و عقلا و صلحا و راست‌گویان و کریمان و اهل کمال بسیار است، و اوّلاً همین فقره اوّل این نصیحت است که مشتمل نیز هست بر آن که، باید با علما و عقلا مکالمات و تحقیقات نمود در امور خلق الله تا آن که آن چه صلاح عباد و رفاه اهل بلاد و رضای خداوند عالمیان در آن باشد، بیان کنند، و به امور حق هدایت نمایند، زیرا که ایشان نایبان حقیقی امام زمان و بعد از او اکمل خلق‌اند، و لهذا حضرت امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ در جای دیگر فرموده که پادشاهان حکّام‌اند بر سایر النّاس و علما، حکما می‌باشند بر پادشاهان، پس هر که به قول ایشان عمل کند دنیا و آخرت خود را معمور می‌دارد». روشن است که انتشار این منابع، می تواند منبع مهمی برای شناخت بهتر افکار سیاسی عالمان شیعه در دوره صفوی باشد.

هـ: این رساله در دوره شاه سلطان حسین صفوی و به احتمال بسیار زیاد در سال 1118 نوشته شده و تقدیم به شاه شده است. مقدمه عاملی، از هر جهت کامل است. مولف اثر حاضر را بسیار سریع و ضمن «چند یومی» نوشته، نامش را «نصایح الملوک و آداب السلوک» گذاشته، شامل یک مقدمه و پنج باب است، و این که، چون در پرتو دولت شاه سلطان حسین نوشته شده، به وی اهداء شده است. در این دوره، شمار بسیار زیادی از کتابهای تألیف شده به شاه سلطان حسین اهداء می شد و به جرأت می توان گفت آن اندازه که کتاب نوشته شده و به او اهداء کرده، به هیچ پادشاه صفوی، تا این اندازه کتاب اهداء نشده است. در این زمینه، او را می توان با ناصرالدین شاه مقایسه کرد، گرچه نمی دانم کتابهای اهداء شده به آنها، کدام یک بیشتر است. اینجا متن کامل را ملاحظه خواهید کرد. امیدوارم اگر خطایی در خواندن برخی از کلمات صورت گرفته، بر بنده ببخشایید.

و: از این کتاب، دو نسخه در اختیار بنده بود.

اوّل: نسخه مدرسه سپهسالار [مطهری] که در سال 1118 کتابت شده و  در 151 برگ است. این نسخه بر اساس یادداشت روی صفحه اول در سال 1297 وقف مسجد و مدرسه سپهسالار شده است. در پایان صرفا آمده است: فی 1118. شاید نسخه مولف باشد. شماره ردیف دتر: 2946 و شماره قفسه: 29/3/31 (279) می باشد.

دوم: نسخه دانشگاه (ش 151 دانشکده حقوق)، که در سال 1277 کتابت شده و از روی نسخه ای بوده که تاریخ 1118 در پایانش بوده است (شاید همان نسخه بالا). نکته جالب این که در پایان این نسخه آمده است:

تمام شد این کتاب مسمی به نصایح الملوک فی یوم الاثنین چهارم شهر شوال المکرم در زمانی که امور جمیع خلایق به نحوی بود که احدی به احدی نبود. نان از قرار یک من نُه عباسی، آن هم یافت نمی شد. بر فرض یافت شدن، جمیعا کاه و چیزی که اسمش را معلوم نتوانستیم نمود. از بابت یادداشت قلمی شد. تحریرا فی شهر فوق 1277 علی ید الاحقر المذنب اقل السادات محمد باقر الشهیر بسید آقای تفرشی الاصل.

امید آن که بعد از مطالعه، احقر را به دعای خیر یاد و شاد فرمایند. و السلام علی من اتّبع الهدی.

یلوح الخط فی القرطاس دهرا / و کاتبه رمیم فی التراب

خرجت من التراب بغیر ذنب / رجعت الی التراب مع الذنوب

نصایح الملوک و آداب السلوک / ابوالحسن فتونی شریف نباطی (1070 ـ 1138)

بسم الله الرحمن الرحیم

حمد بی‌حدّ، و ثنای بی‌عدد، قادری را رواست که به محض قدرت و بلاغ حکمتش، فرمان مرحمت نشان بشارت بیان «وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني‏ آدَمَ» را به نام نامی شریف نوع انسان که خلاصه ایجاد این طاق اعظم، و زبده نتایج این اوراق مکرّمه نموده، بر وفق تدبیر نظام عالم، و جهت تمشیت مُهمّات طَوایف امَم پادشاهان عالی‌شأن عدالت شیم را که صدرنشینان ایوان عزّ و کرم، و فرمان فرمایان دیوان سیف و قلم‌اند، به تشریف شریف «جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْض‏» [و] «وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكا» مشرّف گردانیده، ساحت قدر ایشان را نشیمن طایر دولت و اقبال ساخت؛

و درود نامعدود و تحیّات خجسته ورود، جناب سروری را سزاست که به یُمن معدلت و کمال معرفتش، مالک الملک هر دو سرا تاج و تخت «قابَ‏ قَوْسَيْنِ‏ أَوْ أَدْنى» را در دارالاماره ملیک اعلی، بر فَرق مبارک او نهاده، بر طبق طُغرای غَرّای «تُؤْتِي‏ الْمُلْكَ‏ مَنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ» سکّه (کُنتُ نبیّا وآدَمُ بَین الطّین والماء) را به اسم سامی او فرموده، رایات نُصرت آن عالی‌شأن را تا اوج سماوات برافراخت؛ و بر آل اطهار و ذرّیه ی ابرارش که مَسندنشینان بارگاه خلافت، و فرمان فرمایان مُلک امامت، و زینت افزایان سریر حکومت‌اند؛ سیّما شهسوار میدان لافَتی و کشورستان مُلک تَبارک و هل أتی، والی ولایات ملّت خاتم النّبیّین، حامی ممالک شریعت سیّد المرسلین، أعنی أمیرالمؤمنین و سیّد الوصیّین، عَلَیه صَلَوات ربّ العالمین.

امّا بعد:
لب تشنه زلال الطاف خداوند لطیف، ابوالحسن العاملیّ الاصفهانی النّجفی الشّریف، بر صفحه عرض و صحیفه اظهار می‌نگارد که، بر ضمایر صافیه ارباب بصیرت مخفی و مستور نیست که، چون غرض اصلی و مقصد کلّی از ایجاد بنی نوع انسان عبادت و عرفان خالق ایشان بوده، و تحصیل آن موقوف بر حصول علم و عافیت و امان می‌باشد، حکیم منّان در هر زمان و جمیع اوان تا انقراض دوران مقتدایی که پیشوای دین مبین، و امامی که والی امور مسلمین تواند بود، مقرّر فرموده که در این اوان، حضرت صاحب الزّمان و مهدی دو جهان است، لیکن چون به سبب مصالح لازمه عظام جناب اقدس ملک علّام، ذات مقدّس آن امام انام ـ علیه السلام ـ را، چون آفتاب تحت الغمام، از نظر هر خاص و عام استتار داده، عامّه ی خلایق از وصول فیض خدمت والا نهمتش محروم گشته‌اند، و علمای اعلام که نایبان عام آن امام همام ـ علیه السلام ـ می‌باشند، از وجوه بسیار قادر بر دفع شرّ اشرار و تمکین و اقدار اخیار نبوده، از تدابیر سیاسات بدنیّه عاجزند، سلاطین والاتبار و حکّام عالی مقدار را در اصقاع و اعصار تسلّط و اقتدار داده  که از روی حکمت و کمال معدلت، بنای رفاهیّت عباد را معمور، و اساس امنیّت بلاد را استوار دارند؛

و لهذا هر یک از ایشان که به سبب استعمال ملاهی و اشتغال به مخالفت الهی، از ثمره ی سلطنت محروم، و از علّت اقتدار خود غافل گردد، در اندک مدّتی تَوسن دولتش بسر درآمده، هر چند غفلتش بیشتر باشد، زوالش بیشتر می‌باشد؛

پس بر هر صاحب سلطنتی ضرور و لازم، و بر هر والی حکومتی فرض و متحتّم است که قدر دولت خود بداند، و خود را از ضبط بلاد و ترفیه عباد، و دفع ظلم ظالمان و شرّ اشرار و اعانت مظلومان، و رعایت اخیار بر نهج قویم شرع مستقیم باز ندارد تا آن که شاید او را از بازخواست دنیا و آخرت، جبّار کریم راه نجاتی باشد.

و چون کامل‌ترین دستورالعملی که در این باب از کلام ائمّه اطیاب ـ علیهم صَلواتُ الملک الوَهّاب ـ  ظاهر می‌گردد، نصایح شافیه و مواعظ وافیه‌ای است که حضرت سیّد اوصیا و خلیفه رسول خدا، و راهنمای طریق هدی، در نامه کریمه ای که به محبّ خاص و شیعه با اخلاص خود مالک بن الحارث الاشتر النّخعی ـ علیه رحمة الله الملک العلی ـ  که در پیروی و اطاعت در میان سایر اصحاب آن حضرت بسیار ممتاز، و در شجاعت و مروّت و تدبیر مملکت در کمال امتیاز بود، و به آن سبب، آن حضرت، او را به حکومت ولایت مصر سرافراز ساخته قلمی نموده، درج فرموده بودند؛

لهذا به خاطر فاتر این فقیر حقیر کثیرالتّقصیر رسید که مضمون عدالت بنیان آن نامه بلاغت توأمان را به لُغَت فارسی بیان، و بر نهج واضح لطیف و طور مختصر منیف ترجمه نماید؛ و به هر بابی، قدری از مؤیّدات مانند روایات مرویّه از ائمّه هُدات و حکایات منقوله از وُلات، و ذکر شمّه‌ای از مکارم صفات منضم فرماید تا نفع او کامل‌‌تر و فایده او شامل‌تر باشد، و هر کسی به قدر قابلیّت و استعداد خود از گلستان قواعد شریفه آن بهره تواند برد، و به اندازه نیّت و اعتقاد خود از باغستان فواید طریفه آن بری تواند خورد.

و بحمدالله تعالی در عرض چند یَومی به اتمام رسیده، آن را به نصایح الملوک و آداب السّلوک موسوم، و بر مقدّمه و پنج باب مرتّب ساخت.

و چون تیسیر این تألیف، از ثمرات امن و امان، و برکات دولت و احسان خاقان والامکان، بانی بنای عدل و داد، مرّبی اهل استعداد، مِهر سِپهر سلطنت و فرمان‌روایی، ماه آسمان خلافت و کشور گشایی، دُرّ درج جلالت و عالم آرایی، مشتری برج سعادت و شاهنشاهی، مالک سریر حشمت و کامکاری، ماه مُنیر سپهر بختیاری، بالانشین اورنگ دارایی، والا نشان سریر مَملکت آرایی، گُلبن گلدسته امن امان، پرتو سرمایه عدل و احسان، رافع اعلام عزّ و اجلال، باسط بساط رأفت و اعتدال، جامع مکارم الاخلاق والشّیم، حامی مراسم الاشفاق والمهم، زینت افزای أرایک مُلک عجم، روشنایی ده ممالک جَم، واهب مواهب اللّطف والکرم،
آن سلیمان شکوه دارافر      
آن فَلَک قدر آفتاب اختر
دولتش لایَزال و باقی باد
حیدرش روز حشر ساقی باد
هادی و حامیش رسول انام
حافظش ذوالجلال والاکرم
اعنی السّلطان بن السّلطان و الخاقان بن الخاقان شاه سلطان حسین الحسینی الموسوی بهادر خان ـ خلّدالله تعالی ملکه و اقباله، و أبّد للمؤمنین فضله و احسانه ـ اتّفاق افتاده بود، آن را به نام نامی آن بزرگوار مُوَشّح و مزیّن نموده، تُحفه سدّه سنیّه، و هدیه ی عَتَبه عَلیّه عالیه گردانید.

و این است فهرست ابواب والله الموفق للخیر والصّواب.

مقدّمه:
در بیان صفاتی که ولات و حکّام را در رعیّت‌پروری و دینداری ضرور است؛ و در آن هشت نصیحت ذکر شده:

نصیحت اول: در بیان آن که حاکم باید حفظ عِرض خود نماید که نزد مردم به خوبی شهرت کند، و کاری کند که رضای الهی در آن باشد، و همیشه به اصلاح و سداد باشد و نفس امّاره خود را زیردست عقل گرداند که در بدی نیفتد.

نصیحت دوم:در بیان آن که حاکم باید دایماً در پی نصرت دین خدا و اعانت عجزه و صلحا باشد، و ایشان را عزیز دارد.

نصیحت سوم: در آن که حاکم باید در همه امور تابع کتاب خدا و سنّت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ باشد و قوانین تازه که ضرر به مردم داشته باشد احداث نفرماید، و دستور خیری که باشد برطرف نکند.

نصیحت چهارم: در آن که حاکم باید همیشه در پی عیب‌پوشی رعیّت باشد، و کینه‌دل نباشد، و در هر قول و فعلی، کمال تأمّل و تدبّر نماید که زود از جا در نیاید، و به غلط نیفتد، و گوش به کلام هر بدگویی ندهد، و با مردم به زبان خوش سخن گوید، و فریب نخوت سلطنت نخورد، و زود غضب نکند.

نصیحت پنجم: در آن که باید حاکم دائماً در پی اجرای امر معروف و احسان به محسن و نهی از منکر و تأدیب مسیء باشد و در ادای حقّ احدی کوتاهی نکند.

نصیحت ششم: در آن که باید حاکم وعده‌ای که فرماید خلاف نکند، و احسانی که نماید، منّت نگذارد و اعتماد بر رأی خود در هر کاری نکند.

نصیحت هفتم: در آن که حاکم باید از خون ناحق ریختن، کمال احتزاز نماید، و راضی به قتل کسی نباشد.

نصیحت هشتم: در آن که باید حاکم چنان نباشد که دست رعیّت به او نرسد، و ایشان از دیدن او محروم باشند و او خبری از احوال ایشان نداشته باشد.

باب اول:
در بیان صفاتی که در وزرا و نویسندگان و قضّات و مُدبّران و اهل مشورت ضرور است؛ و در آن سه نصیحت ذکر شده:
نصیحت اول: در بیان اوصافی که وزرا و مدبّران و نویسندگان می‌باید داشته باشند.
نصیحت دوم: در بیان اوصاف قضّات و علما و طریقه سلوک با ایشان.
نصیحت سوم: در بیان آن کسی که باید با او مشاوره نمود، و آن کسی که نباید اعتماد بر شور او فرمود.

باب دوم:
در بیان احوال خویشان و مصاحبان حکّام و در آن دو نصیحت ذکر شده:
نصیحت اول: در آن که حاکم باید دست زیاد به خویشان و مخصوصان و خدمتکاران ندهد.
نصیحت دوم: در آن که باید حاکم، ترک صحبت و معاشرت علما و صلحا نکند، و از صحبت اشرار و مانند ایشان در حذر باشد.

باب سوم:
در بیان کیفیّت سلوک با لشکریان و امرای ایشان و طریقه محاربه و مهادنه با دشمنان و در آن سه نصیحت ذکر شده:
نصیحت اول: در بیان آن چه متعلّق به لشکریان و مراعات ایشان است.
نصیحت دوم: در بیان صفاتی که در سردار لشکر می‌باید.
نصیحت سوم: در بیان طریقه سلوک با دشمنان و حرب و صلح با ایشان.

باب چهارم:
در بیان آن چه متعلّق به اهل خراج و جمع کردن آن است؛ و در آن دو نصیحت ذکر شده:
نصیحت اول: در بیان طریقه سلوک با جمعی که خراج از ایشان گرفته می‌شود.
نصیحت دوم: در بیان طریقه سلوک با جمعی که خراج را تحصیل می‌کنند، و صفاتی که در عمّال و متصدّیان آن می‌باید.

باب پنجم:
در بیان طریقه سلوک حکّام با عامّه رعیت مانند تجّاران و صنّاعان و اهل ثروت و عَجَزه و فقرا و ایتام و اهل شکوه و شکایت و در آن چهار نصیحت ذکر شده:
نصیحت اول: در طریقه سلوک با عامّه رعیّت و نشنیدن سخن بدگویان.
نصیحت دوم: در طریقه سلوک با تجّاران و صنّاعان و تأکید محافظت طرق و زجر محتکران.
نصیحت سوم: در طریقه سلوک با فقرا و عَجَزه و ایتام و محتاجان و تأکید تفقّد اموال و اعانت ایشان.
نصیحت چهارم: در طریقه سلوک با جمعی که مطالب عرضی دارند و دادرسی شکوه‌چیان و قدری از صفات دیگر نیز در ضمن بعضی از نصایح به تقریب ذکر شده که در موضعش معلوم می‌گردد.

و من الله التّوفیق للعمل.

امّا مقدّمه:
پس در بیان شمّه‌ای است که از رویّه مملکت داری و ذکر صفاتی که هر والی و صاحب حکم را کسب آن ضرور است تا دنیا و دین او تباه نگردد، و شغل ذمّه او به مظالم حکومت کمتر باشد؛ و آن در ضمن هشت نصیحت ذکر شده:

نصیحت اوّل:
پادشاه سریر امامت و فرمان‌فرمای ملک خلافت حاکم شریعت غرّا و پیشوای هر دو سرا، امیرالمؤمنین علی مرتضی ـ علیه افضل التحیّة والثّناء ـ  در نامه کریمه محبّ خاص و شیعه به اخلاص خود مالک اشتر ـ رضی الله عنه ـ  قلمی فرموده‌اند که، بدان ای مالک که تو متوجّه شده به حکومت بلادی که پیش از تو حکّام دیگر نیز در آن جا حکومت کرده‌اند که بعضی به عدل سلوک نموده‌اند و بعضی ظالم بوده‌اند؛ و الحال مردم در افعال و اعمال تو نظر خواهند کرد و بر کردار تو مطّلع خواهند شد؛ به همان دستوری که تو و غیر تو در کارهای حکّام سابق نظر می‌کردید، و در حقّ تو نیز خواهند گفت از مدح یا ذمّ آن چه تو و غیر تو در باب ایشان می‌گفتید، و نیز بدان که شهرت کردن به خوبی میان مردم دلیل است بر خویی نزد خداوند عالمیان، زیرا که هرگاه کسی مَرضیّ درگاه احدیت گردد، جناب الهی او را بر زبان‌های بندگان به خوبی و مدح شهرت می‌دهد؛ پس باید که دوست‌ترین ذخیره‌ها نزد تو عمل صالح باشد تا آن که محبوب خالق و محمود خلایق گردی، و از بدنامی دنیا و خواری عقبی نجات یابی؛ پس بر تو باد که از مخالفت خدای عزّوجل بپرهیزی، و اطاعت او را بر معصیتش اختیار کنی، و پیروی آن چه به آن امر فرموده از واجبات و مستحبّات نمایی، و چنان کنی که هیچ واجبی از تو فوت نگردد، و همیشه بدن خود را در تَعَب داری، خواه در روز و خواه در شب، بر آن که عبادت الهی را بر وجه کامل به عمل آوری، و بهترین اوقات خود را صرف ادای واجبات، و آن چه سبب قُرب و منزلت تو نزد خدا گردد نمایی، و سعی کنی که بر نفس امّاره خود مسلّط گردی، و آن را مطیع خود و زیردست عقل سازی، به مرتبه‌ای که توانی حکم خود را اوّلاً بر آن جاری کنی، و خواهش‌های آن را بشکنی، و از متابعت هوا و هوسش بازداری، و نگذاری که فعل حرامی از آن صادر شود، و به زودی تلافی کنی اگر تقصیری از آن به عمل آید، و هرگز تابع خواهش‌های آن نگردی که آن خواهش نمی‌کندی سوای چیزهای بد را مگر آن که خدا رحم کند و هدایت نماید.

بیان:
مخفی نیست که از این فقرات شریفه چند فایده مفهوم می‌گردد:

فایده اول:
آن که باید حاکم در هر فعلی از افعال خود ملاحظه کند که مردمان، بد او نگویند، و عِرض او را به مذمّت نگیرند، بلکه کاری نکند که همه کس او را مدح نمایند و ثنا گویند، زیرا که چون حاکم سرکرده و پیشوا می‌باشد، و نفع و ضرر افعال و اقوال او عموم می‌دارد، و به دیگران می‌رسد، همه کس را چشم و گوش متوجّه آن است که چه از او صادر شود و چه بر زبان راند، و پیوسته دل و زبان مردمان در نقّادی گفتار و کردار او می‌باشد؛ و لهذا اکثر اقوال و افعال او هر چند مخفی دارد شهرت زیاد می‌کند، و تا قرن‌ها مذکور می‌شود بلکه در کُتب مسطور می‌گردد، به خلاف غیر حاکم که کسی چندان به حال او نمی‌پردازد، و این امریست بسیار ظاهر و هویدا.

فایده دوم:
آن که باید تحصیل شهرت به خوبی نزد مردم را به تحصیل رضای خدا نموده یعنی کاری باید کرد که موافق فرموده خدا و منظور رضای او باشد؛ زیرا که کسی که نزد خدا خوب است و جناب رَبّ العزّة از او راضی است، و افعال و اقوال او موافق شرع و به جهت رضای الهی است، خداوند عالمیان آن شخص را در زبان مردمان به خوبی مشهور می‌کند، و خوبان را مدّاح و دوست او می‌گرداند، و هر فعل خیری که از او صادر شود هر چند مخفی به عمل آورده باشد جناب الهی آن را شهرت می‌دهد؛ و بالجمله خیر دنیا و عُقبا در منظور داشتن رضای جناب احدیّت است؛ و لهذا کسی که مرایی باشد، هر چند در ظاهر کارهای خیر بسیار کند، چون در باطن بدکردار بوده و فرموده و رضای خدا را منظور نداشته، به بدی و ریا شهرت می‌کند، و مبغوض خلایق می‌گردد، و آخر حال به سبب عمل بد و نیّت فاسد خود رسوا می‌شود؛ و این معنی هم تجربه شده، و هم در احادیث متعدّده وارد گشته، چنان چه در حدیث معتبر از حضرت امام به حق ناطق جعفر بن محمد الصّادق ـ صلوات الله وسلامه علیه ـ  مروی است که آن حضرت فرمودند که: هیچ بنده‌ای از بندگان خدا نیست که کار خیری کند از برای رضای الهی و آن را پنهان دارد از مردم که مبادا شبهه ریا در آن رود، مگر آن که جناب الهی آن عمل خیر را و خوبی حال آن مرد را در وقتی از اوقات ظاهر خواهد کرد، و مشهور خواهد نمود تا آن که دل مردم مایل به او گردد و او را حمد نمایند، و در مقابل آن هر کسی که بدی کند و از راه ریا از مردم آن را پنهان دارد، و خود را خواهد ظاهراً به ایشان صالح وا نماید، البتّه زمانی نخواهد گذشت مگر آن که حق سبحانه و تعالی آن بدی را و بدحالی آن مرد را بر مردمان ظاهر خواهد نمود تا آن که از او بی‌اعتقاد گردند و ذمّ او نمایند.

و ایضاً در حدیث دیگر فرموده که: هر کسی که عملی به جهت رضای الهی نماید، هر چند قلیل و اندک باشد، حق جلّ و علا آن عمل را بر مردم ظاهر خواهد گردانید زیادتر و عظیم‌تر از آن چه آن مرد به عمل آورده، و آن را در نظرها بسیار بزرگ وا خواهد نمود؛ و هر کسی که عملی کند به جهت ریا و سُمعه نه از برای رضای خدا، هر چند آن عمل عظیم و بسیار باشد، و به سبب آن بی‌خوابی‌ها و تعَب‌ها کشد که خداوند عالمیان آن عمل را در نظر مردمان سهل وا می‌نماید، و چنان می‌کند که هر که بشنود بداند که آن مرد در آن ریا کرده و از برای خدا نبوده [است].

حکایت:
منقول است که در بنی اسراییل مردی بود که عبادت بسیار می‌کرد، و قصد او آن بود که به عبادت و صلاح شهرت نماید. پس مدّت‌ها بر این منوال می‌گذرانید و شب و روز مشغول عبادت بود، و مع هذا بر هیچ جمعیّتی نمی‌گذشت مگر آن که همه می‌گفتند این مردی است مُتَصنّع و مُرایی و سالوس، پس آن مرد روزی خطاب به نفس خود کرد که، تو خود را این همه تعب عبث می‌دهی و عمر خود را به این وضع ضایع می‌کنی و روز به روز رسواتر می‌گردی، چرا عبادت خود را به جهت خدا خالص نسازی، و خود را مستحقّ ثواب ابدی نگردانی؟ پس در آن حال تغییر نیّت نموده، اعمال خود را به جهت خدا خالص گردانید، و به نیّت صحیح متوجّه عبادات گردید. بعد از آن چنان شد که بر هر جمعی که می‌گذشت و به هر فوجی که برمی‌خورد، همه می‌گفتند که چه مرد بسیار عابد صالح متّقی است.

و در حدیث معتبر وارد شده است که: هرگاه کسی کارهای خیر کند به جهت رضای الهی، خداوند عالمیان افعال او را در آسمان‌ها بر ملایکه سماوات ظاهر می‌کند، و آن مرد را به مدح ملایکه مشرف و به خوبی نزد ایشان مشهور می‌گرداند تا آن که هرگاه افواج ملایکه به زمین آیند، نقل خوبی او را می‌نمایند، و به این سبب میان مردمان نیز به خوبی شهرت می‌کند؛ حتّی آن که خدای عزّوجل مَحبّت آن مرد را در آب‌ها می‌ریزد که هر که از آن آب بخورد او را دوست دارد؛ و همچنین اگر کسی بدکردار باشد اولاً در سماوات به آن شهرت می‌کند تا آن که خبر آن به زمین رسد، و در میان مردم نیز به بدی شهرت نماید.

تنبیه:
از آن چه مذکور شد و مِن بعد نیز خواهد آمد، در باب وُزَرا و عمّال ظاهر می‌گردد که بهترین طریقه‌ای که حاکم تواند به آن اتباع خود را شناخت، و تمیز نیک و بد عمّال خود نمود، شهرت به زبان‌های عامّه ناس است، پس باید بنای رجوع خدمات را به محض حدس و توجّه طبع خود به شخصی یا به حرافی و تملّقات او نگذارد، بلکه باید تَفحّصات کند، و هر کس را که میان خوبان و عامّه رعیّت به خیرخواهی و بی‌طمعی و عدم رغبت به ظلم مشهور باشد، خدمت فرماید، و مقرّب نماید، و چون عکس آن شهرت کند یا ابتداءً کسی به بدی و ظلم مشهور باشد معزول دارد، و خدمت نفرماید؛ و لهذا جمعی گفته‌اند که: «ألسنةُ الرّعیّة أقلام الحقّ إلی الملوک»؛ یعنی زبان‌های رعیّت قلم‌های خداست به سوی پادشاهان که باید هر ملکی و حاکمی چنان داند که آن چه بر زبان رعایای او شهرت کند، مانند آن است که حق سبحانه و تعالی آن چیز را به او نوشته، و خبر کرده باشد.

فایده سوم:
آن که حاکم باید صالح و متّقی و تا تواند تارک معاصی و مشغول به عبادت الهی باشد، و هرگز در ملازمت ادای واجبات و مداومت فعل مستحبّات مسامحه نکند، و از ریاضت بدنی و تعَب روحانی خود را باز ندارد و پروا نکند، زیرا که آن سبب رضا و خشنودی خدا می‌گردد، و باعث آن می‌شود که خلق را از او راضی کند؛ چنان چه گذشت پس نباید که حاکم به وسواس‌های شیاطین جنّ و انس که او را به بعضی از دروغ‌ها مغرور می‌کنند فریب خورد، چنان چه گاهی می‌گویند که از حاکم همین عدل مطلوب می‌باشد، و سایر تکلیفات از او ساقط است؛ و گاهی می‌گویند که دنیا از برای وجود تو است، و تو باید مُرفّه و به عیش باشی، هر چند سایر ناس همگی تعب کشند، بلکه به هلاکت افتند؛ و این دو مقدّمه عظیمی است که باعث فریب ملوک می‌شود؛ و محض باطلی است که هیچ اصل ندارد بلکه خداوند عالم از هر حاکمی هم عدل طلبیده، و هم صلاح و عبادت و او را به ازای سلطنتی که داده تکلیف فرموده که خود را تعب دهد، و رعیّت را مرفّه دارد، و در این باب همین بس است که پادشاه دین و دنیا، و سلاطین هر دو سرا، اَعنی رسول خدا و امیرالمؤمنین و سایر ائمه هدی ـ صلوات الله علیهم ـ  طَرفةُ العَینی از عبادات خدا غافل نمی‌شدند.

و حضرت امیرالمؤمنین ـ صلوات الله علیه ـ  در هر شبانه روزی هزار رکعت نماز می‌کردند، حتّی در روزهای جنگ و جدال.

چنان چه مروی است که، در شبی از اوقات حرب آن حضرت با معاویه، حساب کردند در آن شب آن حضرت هزار نفر را کشته، و هزار رکعت نماز کرده بودند.

و از عبدالله بن عباس منقول است که گفت: روزی در اثنای شدّت حرب دیدم آن حضرت را که هر ساعت ملاحظه آفتاب می‌فرماید که آیا ظهر شده تا مشغول نماز گردد. من گفتم: ای مولای من! در این حالت چه وقت آن است که نماز در اوّل وقت ادا شود؟ آن حضرت فرمودند که، مگر نمی‌دانی که جنگ ما از برای اقامت نماز است نه چیزی دیگر.

و طریقه پوشش و خورش آن حضرت نیز مشهور آفاق است که پیراهن گنده می‌پوشیدند و مدّت‌ها پینه بر آن می‌زدند، و هرگز دو نان خورش در یک سفره نمی‌خوردند.

و ایضاً رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ سه روز پی در پی نان گندم نخوردند، و آن قدر نماز می‌کردند و عبادت می‌نمودند که پای مبارک آن حضرت ورم نمود؛ و کذلک حضرت صاحب الامر چنان سلوک خواهند فرمود. پس چگونه سایر ملوک به این‌ها مکلّف نباشند!

حکایت:
منقول است که شخصی به دیدن یکی از خلفای بنی امیّه رفت، آن خلیفه از او پرسید که، چه می‌گویی در باب حدیثی که اهل شام روایت می‌کنند؟ آن شخص گفت: کدام حدیث؟ خلیفه گفت: می‌گویند هرگاه خداوند عالمیان شخصی را حاکم بر قومی نمود و او را سلطنت بر خلق داد. ملایکه کاتبان اعمال او را امر می‌کند که حَسنات او را بنویسند و سیّئات او را ننویسند، و او را به گناهان او مؤاخذه نخواهند فرمود. آن مرد گفت: والله ای خلیفه! این حدیث دروغ است، بگو به من که پیغمبر عظیم‌تر است یا خلیفه؟ آن خلیفه گفت: پیغمبر. آن مرد گفت: پس هرگاه خداوند عالم چنان چه در قرآن مجید خبر داده، به حضرت داود که پیغمبر او بود، فرمود که، حُکم به حق بکن، و تابع هوا و هوس مباش، و اگر نه گمراه خواهی شد، و هر کس که از راه حق گمراه گردد به عذاب سخت معذّب خواهد شد، می‌باید خلفا و ملوک به طریق اَولی به سبب بد کردن مُعذّب گردند، پس آن خلیفه خجل شده گفت: راست گفتی، مردم می‌خواهند ما را به این دروغ‌ها فریفته بدی‌ها کنند.

فایده چهارم:
آن که حاکم باید سعی زیاده و اهتمام تمام کند تا بر نفس امّاره خود مسلّط گردد، و او را مطیع عقل نماید، زیرا که فعل طاعات و ترک معاصی که مذکور شد، بدون این تسلّط به عمل نمی‌آید؛ به علّت آن که نفس شوم هرگاه مُطیع عقل نباشد، همیشه آدمی را می‌خواند بر هر بدی، و مخالفت جناب الهی چنان چه خدای عزّوجل صریحاً در قرآن مجید فرموده، و امام انام ـ علیه السلام ـ در آخر همین نصیحت اشاره نموده که نفس شوم، امر نمی‌کند و خواهش نمی‌نماید سوای بدی‌ها را، مگر آن که خدا رحم کند و هدایت نماید، و این تأدیب نفس اگر چه کاریست بسیار دشوار، لیکن بنای خیر دنیا و عقبا بر آن است؛ و لهذا مجاهده با نفس را جهاد اکبر گفته‌اند.

چنان چه در حدیث معتبر وارد شده که حضرت رسالت پناه ـ صلی الله علیه و آله ـ لشکری را به حرب فرستاده بودند، چون فتح کردند و برگشتند و به خدمت آن حضرت مشرّف شدند، آن حضرت فرمودند که، خوش آمدید ای جمعی که از جهاد کوچک خلاص شده‌اید، و بر شما لازم است جهاد بزرگ. آن جماعت پنداشتند که حضرت، ایشان را به حرب عظیمی خواهد فرستاد. پرسیدند که، آن کدام است یا رسول الله؟ آن حضرت فرمودند که آن جهاد نفس شماست که در میان دو پهلوی شماست، باید که آن را تأدیب کنید که دست از خواهش‌های بد بردارد.

و مخفی نیست که این امر اگر چه بر همه کس لازم است، لیکن بر حکّام و رؤسا بیشتر ضرور است، زیرا که هرگاه ایشان نفس خود را نتوانند مطیع خود ساخت، پس چگونه توقّع می‌دارند که سایر ناس را مطیع خود سازند، و هرگاه از عهده تأدیب خود برنیایند، به چه وجه می‌خواهند تأدیب دیگران نمایند؛ و هرگاه نفس ایشان قبول سرکردگی و پیشوایی نماید، عقل ایشان نکند، به چه رو تکلیف می‌کنند که غیر ایشان، ایشان را به سرکردگی قبول کند! پس حاکم باید اولاً نفس خود را مطیع خود کند، و بر او غالب گردد و بعد از آن سایر ناس را تکلیف اطاعت کند.

و لهذا در حدیث وارد شده که حضرت امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ فرمودند که هر کس متوجّه امور قومی گردد، و خود را مبتلای حکومت و ریاست ایشان سازد، بر او واجب است که اوّل مرتبه تأدیب نفس خود نماید، و اولاً حاکم خود را بر آن جاری کند، و آن را به راستی و درستی بدارد، و آداب حسنه را به او یاد دهد، قبل از آن که به دیگران امر فرماید، به مرتبه‌ای که مردم آداب حسنه را از اطوار و افعال او بیاموزند، پیش از آن که به زبان به ایشان گوید؛ و اگر چنان نکند، پس او به منزله کسی است که چوب کجی را در آفتاب بازداشته باشد، و خواهد که سایه آن چوب را راست کند.

و ایضاً فرموده‌اند که: هر کسی که تأدیب نفس خود نماید، و آداب حسنه را به یاد خود دهد آن چنان شخصی به عزّت و احترام سزاوارتر است از کسی که ترک تأدیب نفس خود کرده متوجّه تعلیم و تأدیب دیگران باشد.

و نیز وارد شده که هر که مردم را امر کند به چیزی که خود به آن عمل نکند، کلام او تأثیر نمی‌دارد، و سخن او از دل‌ها می‌لغزد، مانند قطرات باران که بر سنگ صاف خورد و از آن بلغزد.

تنبیه: 
بدان که چون آدمی سوای معصومین ـ علیهم السلام ـ  از غلط و بدی خالی نمی‌باشد، و هر چند خود را محافظت کند و نفس امّاره را مقهور گرداند باز به سبب غفلت یا جهالت بنابر لوازم بشریّت، و زیادتی شرارت نفس، گاهی بلکه بسیاری فریب نفس یا شیطان می‌خورد و به بدی می‌افتد. لهذا امام ـ علیه السلام ـ در همین نصیحت علاج آن را نیز بیان نموده در آن فقره که فرموده، و هرگاه بدی از تو صادر شود فی الفور و به زودی تلافی و تدارک آن بنما و تغافل از آن مکن.

و از احادیث معتبره ظاهر می‌شود که، پشیمان شدن از بدی و به زودی تلافی کردن، دفع شرّ آن بدی را می‌کند. و هرگاه کسی از روی اخلاص توبه نماید، و تدارک بدی را بکند، حکم آن دارد که آن بدی را به عمل نیاورده باشد، هر چند مکرّر از او صادر گردد، و اگر کسی تأخیر توبه و تلافی کند، ممکن است که بعد از آن به آن موفّق نگردد؛ چنان چه وارد شده که اکثر فریاد اهل جهنّم از تأخیر توبه و ترک تلافی بدی‌هاست.

و از حضرت رسالت پناه ـ صلی الله علیه و آله ـ مروی است که فرمودند: کسی که ترک کند مبادرت در توبه و به زودی استغفار کردن از گناه را، آن چنان کسی در میان دو خطر عظیم می‌باشد، یکی آن که دلش سیاه شود و توفیق توبه نیابد؛ و دیگری آن که قبل از توبه بمیرد.

و از حضرت صادق ـ علیه السلام ـ مروی است که می‌فرمودند: توبه کننده از گناه و پشیمان شونده از آن، حکم کسی دارد که آن گناه را به عمل نیاورده باشد، و هر کسی که بر فعل بد خود ثابت باشد، و لفظ استغفرالله بگوید، از قبیل کسی است که استهزا کند و کاری که نمی‌کند گوید.

و در حدیث دیگر وارد شده که حضرت امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ به محمد بن مسلم فرمود که، گناهان مؤمن وقتی که از آن‌ها توبه کند همه آمرزیده می‌گردد. محمد بن مسلم عرض کرد که، چه می‌فرمایید اگر بعد از توبه مبتلای گناه شود و باز توبه کند؟ فرمودند: آیا گمان می‌داری که هرگاه بنده مؤمنی گناهی کند، و از آن توبه و استغفار نماید، خدای عزّوجل آن را قبول نخواهد فرمود! محمد بن مسلم عرض کرد که، فدای تو شوم، مردی را می‌بینم که مکرّر گناه می‌کند و توبه می‌نماید. آن حضرت فرمودند: هر مرتبه که توبه کند و از کرده خود پشیمان گردد، حق تعالی توبه او را قبول خواهد فرمود، و خداوند عالم غفور و رحیم است.

تتمه این تنبیه:
هرگاه معلوم شد که تلافی کردن بدی ضرور است، باید دانست که هر بدی تلافی خاصی می‌دارد، زیرا که هر معصیتی که مستلزم محض مخالفت الهی و شغل ذمّه بحق الله تنها باشد، تلافی آن محض توبه و پشیمانی و عزم بر ترک آن عصیان است، مگر آن که عبادتی را ترک کرده باشد که باید آن را قضا کند، مانند نماز و روزه و حج و امثال آن؛ و آن چه حقّ النّاس نیز در آن باشد، محض توبه کافی نیست، بلکه استخلاص ذمّه خود از حقّ آن شخص نیز ضرور است. مثلاً تلافی غصب مال مردم آن است که آن مال را اگر ممکن شود به صاحبانش برگرداند، و الّا آن قدر به ایشان یا به ورثه ایشان بدهد که ابرای ذمّه او کنند، و اگر صاحبان مال را نشناسد و نتواند شناخت، آن مال را بر فقرای شیعه تصدّق کند، و اگر خصوص قدر مال را نداند، آن قدر بدهد که خاطر جمع گردد که به قدر آن مال مغصوب داده، و اگر آن مال حرام به حلال مخلوط شده باشد، به مرتبه‌ای که به هیچ وجه قدر آن را نداند، و صاحبانش را نیز نشناسد. خمس جمیع آن مال مخلوط را بر مستحقّین سادات قسمت نماید.

و تلافی هَتک عرض مردم، مانند مَذمّت و غیبت کردن و افترا بستن و دشنام دادن، آن است که به قدر آن در مجالس مدح آن شخص و به جهت او در اوقات دعوات و عبادات دعا و استغفار کند، یا نحوی کند که آن شخص ابرای ذمّه او نماید. و تلافی قتل نفس چنان چه در نصیحت هفتم خواهد آمد، آن است که دیه آن شخص را به ورثه او رساند، و کفّاره دهد، و خیرات و دعوات به جهت مقتول نماید که شاید به سبب آن از مطالبه خون خود در روز قیامت درگذرد. و تلافی زخم زدن یا عضوی را ناقص کردن آن است که دیه آن را بدهد، و عذر از او خواهد. و بالجمله در حقوق النّاس راضی کردن صاحب حق لازم است به هر نحوی که باشد.

نصیحت دوم:
و ایضاً جناب عالی مقام امام انام و مقتدای خاص و عام علیه و آله الصّلاة والسّلام در نامه عنبرین شمامه مالک اشتر ـ رضی الله عنه ـ  قلمی فرموده‌اند که ای مالک! بر تو باد که نصرت خدا کنی به دست خود و زبان خود که به درستی که خداوند عالمیان ضامن شده که نصرت کند هر که او را نصرت نماید و عزیز فرماید هر که او را عزیز دارد.

بیان:
بدان که ذات مقدّس الهی بر همه چیز غالب است، و احتیاج به هیچ مخلوقی ندارد، پس مراد از نصرت خدا، نصرت دین خدا و ائمّه هدی و عبادت صلحای اوست؛ زیرا که خداوند عالمیان اعانت ایشان را اعانت خود قرار داده تا مردم رغبت زیاد در آن کنند، و بدانند که آن امریست بسیار عظیم؛ و لهذا در قرآن مجید در چند آیه به آن تصریح فرموده چنان چه از آن جمله در باب قرض دادن فرموده: «مَنْ ذَا الَّذي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَنا» و فرموده: «وَ أَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَنا»؛ یعنی قرض حسنه به خدا بدهید که او چند برابر آن را به شما پس خواهد داد و معلوم است که مراد قرض دادن به عبادالله است.

و در حدیث معتبر وارد شده که از حضرت امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ پرسیدند از تفسیر آیه «وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ‏ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُون» که ظاهر ترجمه‌اش آن است که، خداوند عالم، در مقام شِکوه از کافران و مخالفان دین می‌فرماید که ایشان در افعال بد خود ظلم بر ما نکردند، بلکه به خود ظلم کرده. آن حضرت فرمودند که حق سبحانه و تعالی منزّه است از آن که کسی تواند به او اذیّت رسانید یا محتاج به احدی باشد، ولیکن جناب اقدس او جمعی از بندگان خود را مانند پیغمبران و اولیا و اوصیای ایشان برگزیده، و از خود شمرده، و بدی و خوبی به ایشان را نسبت به خود داده، پس بنابراین مراد امام ـ علیه السلام ـ از نصرت کردن خدا به دست خود آن است که آدمی یا در راه خدا جهاد کند به سیف، در جایی که جهاد باید کرد، یا آن که به دست و قوّت خود دفع کند بلایی را یا اذیّت ظالمی را از بندگان خدا و بیچارگان و مظلومان، یا آن که به دست و عطای خود بناهای خیر گزارد، و خیرات و مبرّات که نفع آن به دین و دنیای صلحا و بیچارگان برسد نماید، حتّی کتب دینیّه نوشتن و درخت نشانیدن و نهر کندن و امثال این‌ها، خواه به دست خود کند، و خواه اجرت دهد تا دیگری به عمل آورد، زیرا که اجرت را نیز به دست خود می‌دهد، و این‌ها همگی داخل نصرت کردن خداست به دست خود، لیکن عمده‌اش بعد از جهاد اعانت مظلومین است، و مراد از نصرت خدا، به دل اعتقاد درست داشتن است، و نیّت خیر درباره هر امری داشتن یعنی همیشه نیّت او مصروف بر آن باشد که آن چه موافق رضای خدا و اعانت خلق الله است به عمل آورد، و قصد داشته باشد که هر چیزی که او را مقدور شود بکند.

و در احادیث معتبره وارد شده که نیّت مؤمن بهتر است از عمل او، و هرگاه مؤمنی از بندگان خدا قصد خیری کند و خداوند عالمیان به علم کامل خود داند که آن شخص در آن قصد خود صادق است، ثواب آن فعل را به آن مؤمن می‌دهد هر چند آن فعل از او صادر نگردد و مقدور او نشود.

و مراد از نصرت کردن خدا به زبان خود، کلام حق گفتن و قرآن خواندن و موعظه کردن و امر به معروف و نهی از منکر کردن است؛ و هیچ شکّی نیست که این هر سه قسم نصرت بر خصوص حکّام لزوم زیاد دارد؛ و اگر ادنی مسامحه در این باب روا دارند عندالله مؤاخذ خواهند بود. و امّا آن چه امام ـ علیه السلام ـ فرموده‌اند که، خدای عزّوجل ضامن شده که نصرت کند هر که او را نصرت نماید، اشاره است به صریح قول خداوند عالمیان در آن جا که فرموده: «وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ‏ يَنْصُرُهُ‏» و فرموده: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ‏ يَنْصُرْكُمْ‏»، و ظاهر ترجمه‌اش آن که البتّه و به تحقیق که هر که نصرت خدا کند، خدای عزّوجل نیز او را نصرت می‌نماید و اعانت می‌فرماید. پس مراد آن حضرت آن است که هر کسی که دست و دل و زبان خود را در نصرت خدا صرف نماید، به معنی که مذکور شد، خداوند عالمیان نیز او را نصرت می‌کند که بر دشمنان او را غلبه می‌دهد، و اعدای او ذلیل و خوار می‌گرداند، و در اموال او برکت می‌دهد، و چنان می‌کند که در دنیا و عقبا محبوب خالق و محمود خلایق باشد و خوبان او را دوست دارند و دعا کنند.

تنبیه:
بدان که از آن چه مذکور شد، معلوم می‌گردد که مراد از عزیز داشتن خدا نیز که حضرت در آخر کلام شریف خود فرموده، عزیز داشتن دین خدا و بندگان برگزیده اوست؛ پس بر هر کسی، خصوصاً حکّام را لازم است که دین خدا را به ترویج کردن آن و دوستان خدا را به اعانت و تعظیم کردن ایشان عزیز دارد تا آن که خداوند عالمیان او را در دنیا و آخرت عزّت دهد و ذلیل نفرماید. و بدان که اگر خلاف آن کند، حق تعالی از او انتقام خواهد کشید؛ و چون بسیاری از دوستان خدا مخفی می‌باشند که همه کس ایشان را نمی‌شناسد، می‌باید که آدمی احتیاطاً و از جهت کمال حذر کردن، هر کسی را عزّت کند، و دل هیچ شخصی را نشکند، و تا تواند از اهانت خلق الله احتراز کند، خصوصاً علما و ضعفا و عَجَزه و فقرا؛ و هر کسی را که به بدی نشناسد که مبادا به دوستی از دوستان خدا اذیّت او رسد، و جناب الهی در مقام انتقام او درآید.

و در حدیث معتبر از حضرت صادق ـ علیه السلام ـ مروی است که فرمودند: هر کسی که برادر مسلمان او به نزد او آید، پس آن کس آن مسلمان را اکرام کند و عزّت و مهربانی نماید، چنان است که آن را با خداوند عالمیان کرده [است].

و در حدیث دیگر فرمودند که، هر که خوار شمارد مؤمنی را، و تکبّر بر او کند، از راه بی‌وجودی و فقر او خدای عالم او را در روز قیامت در برابر همه خلایق رسوا و خوار می‌گرداند.

و ایضاً از آن حضرت مروی است که فرمودند که، خداوند عالم می‌فرماید هر که اذیّتی به بنده مؤمن من برساند، بداند که با من در مقام مُحاربه درآمده، و باید ایمن باشد از غضب من هر که گرامی دارد بنده مؤمن مرا.

و در حدیث معتبر منقول است که روزی حضرت امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ گذشتند بر جمعی که علّت خوره و جذام داشتند، و با یکدیگر نشسته چاشت می‌خوردند پس چون ایشان آن حضرت را دیدند، تکلیف چیزی خوردن نمودند. آن حضرت در جواب ایشان فرمودند که، اگر روزه نبودم با شما چیز می‌خوردم، و چون روز دیگر شد آن حضرت طعام نفیسی تهیّه نموده، ایشان را طلبیده با ایشان چیزی خوردند.

نصیحت سوم:
و نیز حضرت امام اولواالالباب، و جناب سابق الالقاب علیه صلوات الله الملک الوهّاب در نامه عالی کرامه مالک اشتر ـ رضی الله عنه ـ  قلمی فرموده‌اند که ای مالک، هر وقت که مشروعیّت امری و عدم مشروعیّت آن بر تو مشتبه باشد، البتّه در آن باب باید به کتاب خدا و سنّت رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ رجوع کنی، و بنای تمیز خوب و بد را بر آن گذاری، و مبادا عمل کنی به دستوری که مخالف فرموده خدا و رسول خدا باشد، هر چند عمّال سابق بر تو آن را معمول داشته باشند؛ و هر آن گاه که صالحان این امّت پیش از تو دستور خیری که رضای خدا و رفاه رعیّت در آن باشد قرار داده باشند، البتّه آن را برطرف مکن و قانون تازه که ضرر به رعیّت یا به دستور خیر سابق رساند، هرگز قرار مده که گناه برطرف کردن آن، و اِحداث ضِدّ آن بر گردن تو خواهد بود، و ایشان که آن را مقرّر داشته‌اند به ثواب خود فایز شده‌اند.

بیان:
بدان اولاً که سنّت رسول الله ـ صلی الله علیه و آله ـ افعال و اقوال آن حضرت است که خود به عمل می‌آورده و دیگران را به آن امر می‌فرموده، لیکن آن الحال معلوم نمی‌شود مگر به احادیث منقوله از ائمّه معصومین ـ علیهم السلام ـ یا جمعی از ثقات صحابه که همه کس بر خوبی و راست‌گویی ایشان اتّفاق داشته باشند؛ مثل سلمان و ابوذر و مانند ایشان زیرا که سایر الناس هر طایفه‌ای بنابر هواخواهی طریقه خود اشیاء بسیار کِذباً و فِریةً از آن حضرت نقل کرده‌اند؛ هر چند گاهی راست نیز نقل کرده‌اند؛ پس اعتماد بر هر نقل ایشان نمی‌باشد، و این معنی که مردم بر حضرت رسالت پناه ـ صلی الله علیه و آله ـ دروغ‌ها بسته‌اند، مسلّم همه اهل اسلام است حتّی آن که جمعی از منافقان این امّت در زمان حیات آن حضرت به این عمل مشغول بودند تا آن که روزی آن حضرت بر منبر رفتند، و از این معنی مردم را خبر دادند، و فرمودند که، هر کس که بر من دروغ ببندد و از زبان من دروغی نقل کند، باید جای خود را در جهنّم مهیّا داند. و لهذا علمای شیعه  ـ رضوان الله علیهم ـ  خصوصاً قدمای ایشان سعی‌ها کرده‌اند که احادیث معتمده رسول خدا و ائمّه هدی ـ علیهم التّحیة والثّناء ـ  را انتخاب و در کتاب‌های خود معتبره جمع و ضبط کرده‌اند، و به نحوی که فهمیده‌اند تفسیر نموده‌اند، و از آن قرار احکام را استخراج و بیان فرموده‌اند، و همچنین تعب‌ها کشیده‌اند تا آن که احکامی که از کتاب خدا موافق شرع بر هر کسی که تواند واجب است و به بد کردن راضی بودن حکم بد کردن دارد.

چنان چه باز از حضرت امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ مروی است که فرمودند هر که راضی به کرده قومی شود حکم آن دارد که در آن فعل با ایشان شریک شده باشد و هر که دخیل باطلی گردد دو گناه می‌دارد، یکی آن که دخیل شده، و دوم آن که به آن راضی بوده، پس باید که هر صاحب حکمی، ملاحظه زیاد و تفحّص تمام نماید تا آن که آن چه بر او معلوم شود که از جمله بدعت‌های حکّام سابقان است و خلاف شرع، و موجب ضرر عبادالله است برطرف نماید، و آن چه را داند که باعث تخفیف حال رعیّت، و اثر خیری است که صالحان سابق و حکّام دین‌دار به جهت رضای الهی و رفاهیّت عبادالله قرار داده‌اند باقی بگذارد، و سعی کند که همیشه جاری باشد تا او نیز با ایشان در ثواب آن فعل به باقی داشتن آن شریک باشد.

و باید دانست که این امر عظیمی است که بنای اصل خوب کردن حکومت، بر این است، و در این باب باید که حکّام خود را خوب نگاه دارند، زیرا که شیاطین جنّ و انس، خصوصاً جمعی که می‌خواهند تقرّبی به حکّام بجویند، در پی تحصیل راه منافع دنیویّه حکّام می‌باشند، و اکثر اوقات بدعت‌های کهنه که صلحای سابق به تدبیرات برطرف کرده‌اند، به یاد حکّام می‌آورند، و سعی در احیای آن‌ها می‌کنند به آن که بدی‌های آن‌ها را می‌پوشانند، و فواید ظاهریّه آن‌ها را ذکر می‌نمایند تا آن که حاکم را غفلت و به فریب و خدعه مبتلای احیای آن می‌کنند، بلکه بسیار می‌باشد که خود بدعتی را اِحداث می‌کنند، و منافع آن را به حکّام اعلام، و ضررش را اخفا می‌نمایند تا آن که حاکم امر به آن فرماید و سبب حدوث چنان بدعتی گردد.

و همچنین بسیار است که امر خیری را که حکّام خیراندیش اجرا نموده، عیوب و مفاسد بر آن ادّعا می‌کنند تا آن که حاکم آن را دفع نماید و زایل گرداند. و در جمیع این صورت‌ها، حاکم بیچاره متحمّل وزر و وبال می‌گردد، و تا مادام که آن بدعت‌ها باقی باشد، گناه آن‌ها بر آن حاکم و آن که اغوای او کرده نوشته می‌شود.

چنان چه در حدیث معتبر وارد شده که حضرت امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ فرمودند که هر کس دلالت کند و تعلیم نماید مردم را به امر خیری که موافق شرع انور و رضای الهی در آن باشد، از برای او نوشته می‌شود به قدر ثوابِ هر کسی که به آن عمل کند، بی‌آن که از اجر آن جماعت چیزی کم گردد.

و کسی که دلالت و تعلیم نماید بدعتی و خلاف شرعی را، بر او نوشته می‌شود گناه هر که به آن عمل کند، بدون آن که از گناهان ایشان چیزی کم گردد.

و در احادیث معتبر وارد شده که، هر کس بدعتی کند تا مادام که آن بدعت باقی باشد و مردم به آن عمل کنند، گناه آن بر آن کسی که احداث آن کرده نوشته می‌شود و مظلومان در روز قیامت حقوق خود را نیز از مردم خواهند خواست. و همچنین کسی که امر خیری را که باعث ثواب باشد جاری دارد تا مادام که مردم به آن عمل کنند، و باقی باشد آن مرد در ثواب آن شریک خواهد بود.

و لهذا خلفای سابق و غیر ایشان که غصب حکومت امیرالمؤمنین و سایر ائمّه معصومین ـ علیهم السلام ـ نموده‌اند و باعث آن شده‌اند که بدعت‌ها به هم رسیده و ظلم‌ها به عمل می‌آید و مردم، نامشروعات می‌کنند، در گناه همه آن بدی‌ها شریک‌اند، و به آن سبب نیز به عذاب‌های عظیمه معذّب می‌باشند. و بر این منوال است حال هر حاکم ظالمی و هر که اعانت او کند.

حکایت:
منقول است که شخصی عالمی را دید که در روز بارانی از خانه خود سوار شده، به دیدن حاکم شهر می‌رود، و لعن بسیار بر اعدای اهل بیت می‌کند، و چون از آن عالم گذشت، عالم دیگر را نیز دید که از خانه خود سوار شده و به جهت درس گفتن به مدرسه می‌رود و باز مشغول لعن اعادی اهل بیت است؛ و چون از آن نیز گذشت، دید عالمی دیگر را که سرکاری عمارتی می‌کند که به جهت او می‌سازند، و او نیز مشغول لعن است؛ پس آن مرد گمان کرد که لعن کردن در آن روز خصوصیّتی دارد، و خواست که از آن عالم بپرسد، از جلالت شأن آن عالم شرم کرده؛ چون از او نیز گذشت دید که دو نفر از علما نشسته و با یکدیگر در مسئله‌ای که برایشان مشکل شده مباحثه و گفتگو می‌کنند، و هر ساعت که ساکت می‌شوند لعن بر اعدای اهل بیت را بر زبان جاری می‌کنند؛ پس این مرتبه آن مرد نشست و از آن دو عالم سبب آن چه آن روز دیده و شنیده بود پرسید. ایشان گفتند که سبب، نه آن است که تو گمان کرده‌ای، بلکه علّت آن است که اگر اعدای اهل بیت غصب حکومت ایشان نمی‌کردند، و امام زمان ظاهر و متمکّن می‌بود، اولاً حاکم جایری بر مردم مسلّط نبود که بر عالم اوّلی لازم گردد که از راه تقیّه یا غیر آن در چنان روزی تعَب کشد و به دیدن آن حاکم رود، و ثانیاً مردم همه مسائل دینیّه را به واسطه یابی واسطه از امام زمان تحقیق می‌کردند و احتیاج نمی‌شد که عالم دومین در چنان روزی تعب مدرسه رفتن و درس‌ها گفتن کشد، و همچنین ما محتاج نبودیم که این همه گفتگو و مباحثات نماییم و مع هذا تحقیق مسئله نتوانیم نمود، و ثالثاً مردم، مبتلای هم‌چشمی‌ها و تکلّفات زیاد دنیویّه نمی‌شدند که بر عالم سومین از راه حفظ عرض خود یا غیر آن لازم شود که مبتلای عمارت ساختن و تضییع مال در آن و صرف اوقات خود در سرکاری آن گردد؛ پس آن مرد از نزد ایشان برخاسته، و به خدمت هر یک از آن سه عالم که دیده بود رفته، همه یک جواب فرمودند.

و لهذا در احادیث وارد شده که هیچ بدی به عمل نمی‌آید، و هیچ قاشق خون ناحقّی ریخته نمی‌شود مگر آن که آن جمعی که غصب خلافت امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ کرده‌اند در گناه او شریک می‌باشند.

نصیحت چهارم:

و ایضاً امام انس و جان و مقتدای گدا و سلطان علیه صلوات الله الملک المنّان، در نامه نامی مالک اشتر ـ رضی الله عنه ـ  قلمی فرموده‌اند که ای مالک! بر تو باد که تا ممکن و مقدورت باشد ساتر حال رعیّت باشی، و حفظ عرض ایشان نمایی، و تا توانی پنهان داری آن چه نباید اظهار نمود تا آن که خداوند عالمیان نیز سرّ تو را از رعیّت تو پنهان دارد، و حافظ عرض آن را به عمل آورد، و زود به زود قبول مکن قول بدگویان را، زیرا که هر  بدگویی البتّه غشی در خاطر خود می‌دارد، و تزویری و حیله‌ای می‌نماید، هر چند ظاهراً خود را خیرخواه و ناصح وانماید، پس تا توانی تأمّل در امور بکن، و مالک غضب خود باش، و دست و زبان را نگاه دار، و انتقامات را تأخیر کن، و با مردم به زبان خوش سخن بگو و فریفته نخوت حکومت مگرد، و به خاطر مرسان که چون تو حاکمی و فرمان تو در هر امری نافذ است، پس هر آن چه خواهی باید به عمل آوری، زیرا که این خیال فاسدی است که دل تو را سیاه می‌کند، و دین تو را تباه می‌نماید، و از قرب خدا دورت می‌کند، و از رحمت او محرومت می‌گرداند، پس هر وقتی که شوکت حکومت خواهد تو را فریفته و مغرور گرداند، در آن وقت ملاحظه کن بزرگی و جلالت خداوند عالمیان را در بالای سر تو، و تأمّل نما در وسعت پادشاهی او که قادر است بر تو در چیزی چندی که تو قدرت بر آن نداری، مانند میرانیدن و ذلیل کردن و قطع نعمت‌های خود کردن، به درستی که هرگاه این تأمّل را نمایی، البتّه و جزم که از مرتبه غرور پایین می‌آیی، و آن چه موافق عقل و دانش باشد به عمل خواهی آورد، و از مضادّه با حق تعالی و عظمت و جبروت او فروتنی خواهی نمود؛ چه هر کس که خواهد با خدای خود در بزرگی و جلالت برابری و مشارکت نماید، البتّه خداوند قهّار او را ذلیل و خوار می‌گرداند.

بیان:

بدان که فواید این فقرات شریفه متعدّد است:

اوّل: آن که باید حاکم پیوسته در پی پوشانیدن عیوب رعیّت باشد و تا تواند حفظ عرض ایشان نماید، چه ایشان فی الحقیقه عیال و برادران اویند، و ستر عیب و حفظ عرض عیال و برادران، بر همه کس واجب است، خصوصاً جمعی که متّصف به عفّت و صلاح باشند، زیرا که هتک ایشان حرام و موجب غضب ملک علام می‌گردد.

و در حدیث معتبر وارد شده که حضرت رسالت پناه ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمودند که، ای معشر! جمعی که به زبان اسلام آورده و در دل مسلمان نشده‌اید، تفحّص عیوب و غلط‌های پنهان مسلمانان مکنید، و آن را شهرت مدهید که هر کسی که در پی این امر باشد، خداوند عالمیان او را در دنیا و عقبا رسوا می‌کند، و عیب‌های او را بر مردم ظاهر می‌گرداند؛ و فرمودند که هر کسی که عیبی و بدی را در کسی شهرت دهد و نقل نماید، مثل آن کسی است که خود آن کار را کرده باشد، و آن بدی را به عمل آورده باشد.

و ایضاً وارد شده که هر که مخفی دارد عیب مؤمنی را، خداوند عالمیان می‌پوشاند هفتاد عیب از عیوب دنیا و آخرت او را.

فایده دوم:

آن که باید حاکم، کینه‌دل نباشد و هرگاه تقصیری و بدی از کسی بیند، آن را در دل نگاه ندارد و در پی انتقام و به جد در سیاست آن کس نباشد، بلکه عفو کند، و بر عفو خود باقی بماند و پشیمان نگردد، و بهتر آن است که تا تواند چنان کند که آن بدی را بر روی خود نیاورد و به تغافل بگذراند چنان چه مکرّر ائمّه هدی ـ علیهم التّحیّة والثّناء ـ  سخنان ناشایسته از اعدا و سایر جهّال امّت می‌شنیدند و چنان نمی‌کردند که معلوم شود که شنیده‌اند، و به تغافل و مسامحه می‌گذرانیدند، و بالجمله گذشتن از تقصیرات و عفو کردن از آن شیوه حکّام معدلت بنیان است؛ هر چند که این معنی است عام نسبت به هر شخصی و از اعاظم صفات حسنه است، و مدح آن و ذمّ و کینه داشتن و در پی انتقام بودن بسیار وارد شده [است].

چنان چه مروی است که رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمودند که صاحب ایمان کینه‌دل نمی‌شود، و فرمودند که بر شما باد به عفو کردن، و از تقصیرات مردم گذشتن و ترک انتقام نمودن به درستی که عفو کردن، آدمی را عزیز می‌کند، پس عفو کنید تا حق تعالی شما را عزیز نماید.

و ایضاً فرمودند که خبر می‌دهم شما را به بهترین خلق دنیا و آخرت، می‌باید عفو کنی از کسی که بر تو ظلم و نسبت به تو تقصیری کرده باشد، و احسان نمایی به کسی که با تو بدی کرده باشد و عطا کنی به کسی که چیزی از او طلبیده باشی و به تو نداده باشد.

 و از حضرت امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ  مروی است که فرمودند: سزاوارترین مردم به عفو کردن کسی است که قادرترین ایشان باشد بر عقوبت کردن و تلافی نمودن.

و از حضرت امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ  منقول است که فرمودند که، اگر کسی پشیمانی کشد از عفو کردن بی‌جایی آسان‌تر و بهتر است از آن که پشیمانی کشد از عقوبت کردن بی‌جا.

مروی ست که حضرت امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ  هر سال غلامان بسیار می‌خریدند و ایشان را تربیت می‌کردند، و هر تقصیری که از ایشان در عرض سال صادر می‌گردید می‌نوشتند تا شب قدر پس در آن شب همه ایشان را جمع می‌کردند، و یک یک از آن تقصیرات را بر ایشان خاطرنشان می‌کردند، و ایشان از خجالت سر بر زمین می‌انداختند، و چون تمام را ایشان می‌خواندند می‌فرمودند که شما در جواب بگویید که ای علی بن الحسین، چنان چه ماها بنده و زیردست توییم، و نسبت به تو تقصیرات کرده‌ایم تو نیز بنده و زیردست خدای عظیم الشّأنی و تقصیرات در دردگاه او کرده، و همه را کُتّاب او بر تو نوشته‌اند الحال تو از ما عفو کن تا او نیز از تو عفو فرماید. پس آن غلامان حسب الفرموده آن حضرت چنان می‌گفتند، پس آن حضرت می‌گریست، و می‌فرمود که راست می‌گویید. الحال من از شما عفو کردم و شما را آزاد کردم؛ پس دعا کنید که خدای تعالی از من عفو کند، ایشان دست به دعا برداشته می‌گفتند خداوندا، ماها گناهی از علی بن الحسین ندیده‌ایم، و تقصیری که نکرده از او عفو کن، پس چون روز می‌شد هر یک را اموال می‌داد، و رخصت می‌فرمود.

حکایت:

منقول است که روزی یکی از امرای پادشاهی، بر روی آن پادشاه ایستاده، سخنان ناشایسته بسیار بد به او گفت، و آن پادشاه مطلقاً جوابی به او نگفتی ساکت بود تا اندک زمانی که آن مرد به فکر افتاده، خایف و پشیمان شده آمد و بر پای پادشاه افتاد و زبان به عذرخواهی گشود. پس آن پادشاه به او گفت که سخنی که از روی غفلت از تو صادر شده و غلطی کردی و من تو را به حلم خود عادت داده‌ام، و خلاف عادت خود نمی‌کنم، پس عذر تو را قبول کردم و از تو عفو نمودم. آن مرد عرض کرد که از بس که گناه من عظیم است، خاطر خود را جمع نمی‌توانم نمود. پادشاه فرمود که، سبحان الله، در وقتی که با من بدی کردی و دشنام دادی، در مقابل، احسان نمودم و ساکت شدم، چگونه الحال که نیکوکار شده و عذر می‌خواهی از تو انتقام خواهم کشید، و اذیّت به تو خواهم رسانید!

و در حدیث وارد شده که روزی یکی از غلامان حضرت امام زین العابدین ـ علیه السلام ـ  ظرف آبی در دست داشت که بر روی آن حضرت آب می‌ریخت که ناگاه آن ظرف بر سر مبارک آن حضرت خورد، به مرتبه‌ای که خون جاری شد. پس آن حضرت نگاه تندی به آن غلام نمود غلام گفت: «وَ الْكاظِمينَ‏ الْغَيْظَ»؛ یعنی آنان که خشم خود را فرو می‌خورند. آن حضرت فرمودند که خشم خود را فرو خوردم. غلام گفت: «وَ الْعافينَ‏ عَنِ‏ النَّاسِ»؛ یعنی آنان که عفو از مردم می‌کنند. آن حضرت فرمودند که عفو از تو کردم. غلام گفت: «وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنين‏»؛ یعنی خداوند عالمیان احسان کننده‌ها را دوست می‌دارد. پس آن حضرت فرمودند که تو را از مال خود آزاد کردم.

فایده سوم:

آن که حاکم باید بی‌تأمّلانه به محض آن که قدرت بر کاری داشته باشد، آن را به عمل نیاورد و به آن امر نفرماید بلکه باید تعجیل در امور را ترک کند، و در هر کاری ملاحظه مصلحت و اندیشه عاقبت نماید، و تحقیق حقیقت حال فرماید؛ پس اگر بعد از تأمّل و تدبّر و تحقیق حال، معلوم او شود، و بر او واضح گردد که آن امر خیریّتی دارد و بر ترک آن مفاسد مترتّب می‌شود آن را به عمل آورد، و مسامحه و کوتاهی نکند، و تغافل روا ندارد، و اگر ترکش در آن وقت اَولی باشد تأخیر فرماید تا آن که در وقتش به عمل آورد، و تعجیل در کاری پیش از وقتش نکند و اگر بهتر آن را  داند که بالکلّیه ترک کند، چنان نماید، و بالجمله باید چنان باشد که هر کاری که کند خوب کند هر چند دیر شود.

چنان چه در حدیث معتبر از حضرت امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ  وارد شده که فرمودند: سزاوار است هر حاکمی را که سه خصلت داشته باشد، یکی آن که در عین غضب عقوبت کردن را تأخیر کند تا آن که شاید بعد از آن عفو کند. دوم آن که در هر رأیی و خیالی که شکّی در آن داشته باشد، و هنوز حقیقت حال بر او معلوم و واضح نشده باشد، تأنّی نماید و صبر و تأمّل فرماید که شاید مِن بعد کاشف فساد آن ظاهر گردد، و حق معلوم شود و چون آن رأی باطل را معمول نداشته باشد محفوظ گردد. و سوم آن که در تلافی کردن خوبی کسی که به او خوبی کرده باشد تعجیل کند، و تغافل نفرماید که آن باعث زیادتی محبّت و اطاعت رعیّت می‌گردد.

و در حدیث دیگر فرموده‌اند که، از علامت‌های کسی که امین است در دینداری بعد از اقرار به خدا و رسول آن است که در کارها به تأمّل و فکر عمل کند که مبادا کاری کند که عاقبتش بد باشد.

و ایضاً فرموده‌اند که، هرگز در پی کاری را زود کردن مباش، بلکه طالب آن باش که کاری که کنی خوب بکنی، زیرا که کسی نمی‌پرسد که فلانی آن عمل خود را در چه مدّت به جا آورد بلکه می‌پرسند که خوب کرده یا بد کرده [است].

و نیز فرموده‌اند که، کسی که بی‌تأمّل آن چه خواهد کند و زود به زود کاری چند نسبت به مردم به عمل آورد که مکروه ایشان باشد، البتّه ایشان نیز در عرض او خواهند گفت آن چه علم به او نداشته باشند هر چند افترا و محض گمان باشد.

و ایضاً فرموده‌اند که، ظفر بر مطلب یافتن به حزم و تأنّی می‌باشد، و حزم و تأنّی به فکر و تدبّر می‌باشد، و فکر و تدبّر و کار درست کردن به مخفی داشتن اسرار می‌باشد، و حکایات و مجرّباتی که در حسن تأنّی در امور و ذم تعجیل وارد شده، و آن که جمعی در کارها تعجیل نمو