۰ نفر
۹ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۷:۳۳
تروریسم عاطفی و فرسایش هویت؛ فروپاشی انسجام اجتماعی

در دکترین‌های نوین، دیگر نیازی به نابودی فیزیکی یک ملت نیست؛ کافی است پیوندهای عاطفی، هویتی و امید به آینده در آن ملت از بین برود. اینجاست که با پدیده‌ای به نام تروریسم عاطفی روبرو می‌شویم.


اگر در یادداشتهای اول و دوم  به هک مغز و اسارت الگوریتمی پرداختیم، در یادداشت سوم باید به غایت و هدف نهایی این نبرد بپردازیم: فروپاشی انسجام اجتماعی.

تروریسم عاطفی نه به معنای بمب‌گذاری در خیابان‌ها، بلکه بمباران تدریجی روان جمعی با مواد منفجره‌ای از جنس ناامیدی، نفرت و بی‌اعتمادی است. این سلاح از گلوله کشنده‌تر است، چون قربانیانِ آن هرگز پیکرشان را نمی‌بینند تا به خاک سپارند؛ جنازه‌هایشان را به‌صورت زنده در خیابان‌ها راه می‌برند.

یکی از پیچیده‌ترین استراتژی‌هایی که اندیشکدۀ رند (RAND) در تحلیل‌های مربوط به پایداری اجتماعی بررسی کرده، ایجاد پدیدۀ درماندگی آموخته‌شده (Learned Helplessness) است.

مکانیزم عملیاتی به این صورت است که با بمباران دائمی ذهن جامعه توسط اخبار سیاه، بزرگ‌نمایی سیستماتیک شکست‌ها و کوچک‌نمایی موفقیت‌ها، این گزاره در ناخودآگاه جمعی القا می‌شود که هیچ چیز درست نخواهد شد.

 وقتی جامعه‌ای به این باور برسد که تلاشش بی‌فایده است، دچار انفعال می‌شود. این انفعال، بزرگترین پیروزی در جنگ شناختی است؛ چرا که جامعۀ پیش از هر نبردی، ارادۀ خود را برای بهبود شرایط از دست داده است.

جنگ شناختی مستقیماً بر روی گسل‌های اجتماعی مانند نسلی، جنسیتی، قومی و مذهبی سوار می‌شود. در این میان هدف این است که تفاوت به تضاد و تضاد به تنفر تبدیل شود. در این حالت، اعضای یک جامعه به جای گفتگو، در وضعیت نبرد دائمی با یکدیگر قرار می‌گیرند.

در جنگ شناختی خانواده به عنوان کوچکترین واحد مقاومت اجتماعی، هدف اصلی است. با تغییر استانداردهای رضایت از زندگی و ایجاد تقابل‌های کاذب میان نسل‌ها، پیوند عاطفی که منبع اصلی امنیت روانی است، سست می‌شود.


فرسایش هویت و بحران خودتحقیری ملی
هر ملت برای بقا به یک روایت مشترک و افتخار تاریخی نیاز دارد.  در جنگ شناختی، با دستکاری در حافظه تاریخی و برجسته‌سازی نقاط تاریک، نوعی خودتحقیری ملی ایجاد می‌شود. وقتی یک ملت از هویت خود شرمسار شود، به‌طور ناخودآگاه آمادۀ پذیرش هویت و ارادۀ بیگانه خواهد بود.

 در مقابل، برخی جامعه‌شناسان معتقدند که نباید هرگونه نقد تند اجتماعی یا بازخوانی تاریخ را به جنگ شناختی منتسب کرد. آن‌ها استدلال می‌کنند که جوامع برای پویایی نیازمند نقد بی‌پردۀ هویت خویش هستند و برچسب زدن به این نقدها تحت عنوان عملیات دشمن، خود می‌تواند مانع از نوسازی فرهنگی شود.

این هشدار دقیق و ضروری است. مرز میان خودآگاهی انتقادی و خودتحقیری القایی کجاست؟ پاسخ در نسبت نقد به امید نهفته است. نقد سالم، امید را افزایش می‌دهد، زیرا راه اصلاح را نشان می‌دهد. خودتحقیری القایی، امید را می‌کُشد، زیرا نقاط قوت را نادیده می‌انگارد یا آنها نیز توطئه معرفی می‌شوند. جنگ شناختی همواره با قدرت‌زدایی از روایت‌های افتخارآمیز همراه است؛ نه برای اصلاح، که برای خلأیی که تنها با روایت فاتح پر می‌شود.

 پدیده بی‌حسی عاطفی در عصر دیجیتال
بمباران مداوم با تصاویر رنج و فاجعه، منجر به پدیده‌ای به نام خستگی مفرط از همدلی (Compassion Fatigue) می‌شود. مغز انسان ظرفیت محدودی برای همدلی دارد. وقتی هر روز با صدها خبر فاجعه‌بار روبرو شویم، سیستم دفاعی مغز برای جلوگیری از فروپاشی روانی، کنتور همدلی را قطع می‌کند. نتیجه این وضعیت، ظهور جامعه‌ای اتمیزه و بی‌تفاوت است که در آن رنجِ دیگری، دیگران را به حرکت وانمی‌دارد. جامعه‌ای که همدلی را از دست بدهد، به راحتی قابل درهم‌شکستن است.

اما خستگی همدلی فقط محصول کمیت اخبار نیست، بلکه کیفیت طراحی‌شده آنها نیز هست. پژوهش‌ها نشان می‌دهد تصاویر تکراری، استاندارد و بدون جزئیات انسانی، سریع‌تر از مدار همدلی خارج می‌شوند. در مقابل، روایت‌هایی که بر یک انسان با نام و داستان متمرکزند، ظرفیت همدلی را حفظ می‌کنند. الگوریتم‌ها اما نه به دنبال همدلی، که به دنبال شوک لحظه‌ای هستند. آنها قربانیان را به محتوای مصرفی تبدیل می‌کنند؛ همدلی را به بی‌حسی تزریق می‌کنند.

17302

کد مطلب 2186531

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 11 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین