کیهان برزگر رئیس پژوهشکده مطالعات استراتژیک خاورمیانه در گفتگو با هفته نامه «آسمان» سیاست آمریکا را در قبال تحولات مصر دوگانه می خواند. به اعتقاد او، در حالی که آمریکا در ابتدای سرنگونی حکومت مُرسی از بروز این حادثه احساس شادمانی می کرد، تداوم اعتراضات هواداران مُرسی، ایالات متحده را به شدت از آینده ثبات سیاسی در مصر نگران کرده است. مدیر گروه علوم سیاسی و روابط بین الملل واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد، تداوم بی ثباتی را معادل رشد افکار افراطی و حرکت های ضد آمریکایی در منطقه خاور میانه می داند که در نتیجه تحولات بهار عربی فضای جدیدی یافته اند. او در عین حال تاکید میکند آمریکا مجبور است در استراتژی کلان خود در منطقه به تجدید نظرهایی دست بزند؛ به گونه ای که در کنار الویت دادن به منافع امنیتی، فضای لازم برای مانور ارزش ها و هنجارهای مطلوب بشری فراهم شود. او همچنین پیشبینی می کند که استراتژی آمریکا در مصر سرانجام به یک وضعیت بینابینی تغییر جهت خواهد داد تا هم امکان ثبات فراهم شود و هم از احتمال رادیکالیزه شدن اخوان و گروههای اسلامگرا خودداری به عمل آید.
مواضع این روزهای آمریکا در قبال تحولات مصر کاملا متفاوت با حوادث منجر به سرنگونی مبارک است. در سال 2011، مواضع آمریکا کاملا شفاف و روشن اعلام شد و ایالات متحده صراحتا اعلام کرد که مبارک باید برود. ولی در مقطع کنونی شاهد مواضعی بسیار محتاطانه، غیرشفاف، دوپهلو و گاه متناقض هستیم. به طور مثال در روزهای قبل از کودتا، در حالی که وزارت خارجه آمریکا اعلام کرد که مُرسی را به عنوان رئیس جمهور برآمده از یک انتخابات دموکراتیک به رسمیت می شناسد، رئیس جمهور آمریکا بیان کرد که ایالات متحده، دموکراسی را محدود به فرد و شخص خاصی نمی داند. علت این عدم شفافیت و موضع گیری های دوپهلو چیست؟
من بر خلاف نظر شما معتقدم که ایالات متحده در سال 2011 نیز کاملا با حوادث مصر به صورت محتاطانه برخورد کرد و البته این مسئله خیلی جای تعجب ندارد. در همان سال بحثهای خیلی جدی در محافل روشنفکری و اندیشکده های آمریکایی درگرفت که موضع آمریکا در عمل باید چگونه باشد. آمریکاییها پس از چند هفته موضع خود را اعلام کردند و به نظر بنده، ایالات متحده ناچار به اتخاذ چنین تصمیمی شد. در چند روز اول وزیر خارجه آمریکا در چارچوب موضع سنتی ایالات متحده از رژیم مبارک و نهادهای امنیتی و سیاسی مصر حمایت کرد. ولی پس از روبه رو شدن با موجهای گسترده مردمی، آمریکا مجبور شد که موضع خود را تغییر دهد. در همان مقطع زمانی بحثها در آمریکا حول و حوش این موضوع بود که جنبش مردمی در مصر ممکن است دائمی نباشد و به همین دلیل دولت این کشور باید با احتیاط با این حادثه برخورد کند. فراموش نکنیم که آمریکا در مسائل منطقه ای کاملا در چارچوب منافع امنیتی خود عمل می کند. به هر حال این امتیاز آمریکا است که می تواند همزمان از دو اصل در پیشبرد سیاست های خود استفاده کند. این دو اصل عبارتند از تامین منافع ژئو استراتژیک و تامین ارزش ها و هنجارهای دموکراتیک و آمریکایی. اصل تامین منافع به گونه ای با سیستم های حکومتی و حفظ نظام دولت (state) در درون خاورمیانه ارتباط پیدا می کند. این اصل طرفداران زیادی در منطقه دارد، مثل عربستان و حتی کشور خودمان. چون الویت اصلی به برقرای ثبات سیاسی و اقتصادی داده می شود. این کشورها علاقه مندند ساخت دولت ها بر اساس الویت تامین منافع امنیتی به گونه ای حفظ شود. البته این اصل شاکله اصلی سیاست سنتی آمریکا را در منطقه خاور میانه تشکیل می دهد. این سیاست طرفداران بسیار جدی در بافت محافظه کارانه آمریکا نیز دارد. اما کل سیاست آمریکا فقط این اصل نیست. آمریکا از ارزش ها و هنجارهای خود نیز در حوزه سیاست خارجی پیروی می کند. بحث های دموکراسی، حمایت از مردم و حقوق بشر، اقتصاد باز و رشد طبقه متوسط در چارچوب همین اصل می گنجد. امتیاز سیاست خارجی آمریکا این است که می توانند با این دو اصل در شرایط خاص برای تامین منافع بازی کنند. یعنی در مقطعی که احساس کنند موج های مردمی در حال شکل گیری است، بلافاصله مواضعشان به این سمت سوق داده می شود که ما از ارزش های مردمی و دموکراتیک حمایت می کنیم. از نظر آمریکا، ارزش ها و ساختارهای دموکراتیک بخشی از قدرت نرم ایالات متحده را تشکیل می دهد. اما نکته حائز اهمیت این است که آمریکا در دوراهی انتخاب بین منافع و ارزش ها معمولا به منافع می رسد. اگرچه ممکن است این کشور در ابتدا در چارچوب موضوعی خاص از دموکراسی حمایت کند، ولی در روند سرانجام به منافع می رسد. به طور مثال وقتی آمریکایی ها وارد جنگ عراق شدند، در ابتدای کار اعلام کردند که برای حذف تسلیحات کشتار جمعی و خطر آن برای جامعه بین المللی اقدام کردند. وقتی چنین سلاح هایی پیدا نشد اعلام کردند که برای تحقق دموکراسی صدام را سرنگون کردند. این حرف ها ارزشی و ایده الی بود. اما در روند کار و طی سال های 2006 و 2007 به این نتیجه گیری رسیدند که موج های مردمی و دموکراتیک منافع آن ها را به خطر می اندازد.
به عبارت دیگر، دولت آمریکا به این نتیجه رسید که اصل هنجارها و ارزش ها اصل مهم تر را که همان ثبات است، به چالش می کشد. در همین چارچوب نیز به جای حمایت از شیعیان، به سمت برقراری اجماع سیاسی در عراق حرکت کرد و از آن مقطع، شاهد به کار گرفتن نیروهای بعثی سابق و سنی های عراق در ساختار سیاسی بودیم. آمریکا همین تجربه را در افغانستان هم تکرار کرد. ایالات متحده با هدف مبارزه با تروریسم جهانی یعنی یک هدف ارزشی و سپس پیشبرد دموکراسی وارد افغانستان شد، ولی در روند کار به یک نوع واقع گرایی رسید. همین واقع گرایی نیز کار را به آنجا رساند که در مقطع کنونی آمریکایی ها حاضر می شوند با طالبان وارد مذاکره و گفت و گو شوند. در مورد سوریه نیز شاهد همین روند هستیم. علی رغم تمام شعارهایی که آمریکا در مورد حقوق بشر در سوریه و سقوط بشار اسد می دهد، سیاست این کشور در شامات، کاملا محتاطانه و حساب شده است. آمریکا برای حفظ منافع امنیتی خود کاملا مراقب است که وارد درگیری های سوریه نشود. چون ورود آمریکا می تواند فراتر از موضوع خاورمیانه یک سری روندهای جدید و پیچیده را نیز وارد بازی کند. به طور مثال دخالت آمریکا می تواند باعث ورود عربستان، ایران و اسرائیل به صحنه منازعات شود.
حال با همین چارچوب مفهومی باید بحثمان را در مورد مصر پیگیری کنیم. آمریکا در ابتدا وقتی در برابر موج های مردمی قرار گرفت، اعلام کرد که نمی تواند نسبت به این تحولات ساکت بماند. آن ها امید داشتند که حکومت مُرسی را می توانند با سیاست هایشان در منطقه هماهنگ کنند. اما در روند کار، حکومت مُرسی نتوانست یا نخواست مطالبات آمریکا را برآورده کند. به نظر من آمریکایی ها پس از سرنگونی حکومت مُرسی خیلی خوشحال شدند، چون کار با نهادهای امنیتی و نظامی مصر که مستقیما با یک گروه خاص سروکار دارند خیلی آسانتر است تا حکومت اخوان که حرکات آن غیرقابل پیش بینی است. به هر حال آمریکایی ها چندین دهه است که در شکل گیری ساختارهای نظامی، امنیتی و بوروکراتیک مصر نقش داشته اند و کار با چنین نهادهایی به طور طبیعی می تواند آسانتر باشد. فراموش نکنیم که اخوان با یک صبغه ایدئولوژیک توان بسیج طرفدارانش را در خیابان ها داشت و در عین حال غیر قابل پیش بینی هم بود. البته خیلی از کارشناسان معتقد بودند که حکومت مُرسی به سمت روندهای ایدئولوژیک نمی رود، اما من تصور می کنم که ماهیت اخوان المسلمین مصر کاملا ایدئولوژیک است. به نظر من این برداشت که اخوان المسلمین مصر را دنباله روی جریانات اخوانی ترکیه بدانیم، کاملا اشتباه است؛ چرا که در روند رشد اسلامگرایان در ترکیه، ما شاهد نوعی سازش با ساختار سیاسی سکولار در این کشور هستیم. به همین دلیل هم اخوانی ها در درون ساخت سیاسی ترکیه ادغام شدند. به عبارت دیگر، نهادهای بوروکراتیک ترکیه به آقای اردوغان اجازه نمی دهد که هر کاری که دوست دارد انجام دهد. همین اعتراضات اخیر در ترکیه نیز به همین مسئله گواهی می دهد. اما در مورد مصر اصلا این گونه نیست. مصر وابسته به کمک های خارجی است و آمریکا سالیانه یک و نیم میلیارد دلار به نهادهای نظامی و امنیتی مصر پول تزریق می کند. به همین دلیل نیز حکومت مُرسی نتوانست در طول یک سال گذشته کارآمدی لازم را از خود نشان دهد. کسانی که در مصر نهادهای امنیتی و ساختار بوروکراتیک و سکولار را در اختیار دارند، بیشتر مورد پسند آمریکایی ها هستند.
اگر از جهت همین منافع امنیتی که شما به آن اشاره کردید بحث را جلو ببریم، به نظر می رسد آمریکایی ها حداقل سه منفعت فوری در مصر دارند: اول حفظ ثبات، دوم حفظ نهادها و مناسبات و تنظیمات برآمده از معاهده کمپ دیوید، و سوم حفظ توازن میان مصر و اسرائیل. از این حیث مُرسی حداقل در این سه بعد هیچ مشکل و چالشی را برای آمریکایی ها ایجاد نکرد. با این اوصاف چرا آمریکایی ها باید از رفتن مُرسی خوشحال باشند؟
حکومت مُرسی در روند کار در حال تبدیل شدن به یک حکومت ایدئولوژیک بود و آمریکا از این موضوع نگرانی داشت. به هر حال مُرسی در طول یک سال گذشته نتوانست به اقتصاد سر و سامان دهد و وقتی یک دولتی نتواند به اقتصاد خود نظم دهد، آن وقت متوجه حوزه سیاست خارجی می شود. در واقع چنین دولتی می خواهد با سیاست خارجی ایدئولوژیک، خلاء موجود داخلی را پر کند. این نوع سیاست خارجی می تواند با هدف به مبارزه طلبیدن اسرائیل طراحی شود. در واقع با این سیاست خارجی دولت می خواهد یک دستاوردی را از خود به نمایش گذارد.
به نظر من حکومت مُرسی انتخاب محبوب و مناسب آمریکایی ها نبود. آمریکایی ها طی یک روند مجبور شدند مُرسی را بپذیرند، با این امید که او بتواند هماهنگی لازم را با دولت ایالات متحده انجام دهد. اما مُرسی الزاما چنین نکرد. به طور مثال طرح چهار جانبه ای که برای حل بحران سوریه ارائه شد، در ابتدا معلوم نبود که منشا آن از کجاست، چرا که نخبگان نهاد بوروکراتیک وزارت خارجه این ادعا را مطرح می کنند که چنین طرحی خروجی این نهاد نبوده است و در صورت ورود این طرح به وزارت خارجه مصر، نخبگان این نهاد حاضر نبودند کمیته چهار جانبه را به رسمیت بشناسند. این مسئله نشان می دهد که مُرسی در نهاد ریاست جمهوری سعی کرد وزارت خارجه را دور بزند. البته این طرح موفق نشد و علت عدم توفیقش نیز به تلاش های نهادهای امنیتی-نظامی و ساختار سنتی وزارت خارجه مصر باز می گشت که معتقد است مسائل جهان عرب باید با محوریت مصر حل و فصل شود نه ورود کشورهای غیر عرب مثل ایران و ترکیه. اما با این حال مُرسی می خواست فراتر از خواست و انتظارات آمریکا در صحنه سیاست خارجی عمل کند و یک ائتلاف با محوریت همکاری منطقه ای بوجود آورد. مُرسی حتی تا مقطعی تلاش کرد به نوعی به جمهوری اسلامی ایران نزدیک شود، اما در این روند موفق نشد و بالاخره مجبور شد برای تثبیت قدرت حزب اخوان در ساختار سیاسی کشور امتیازاتی را به جریان های دیگر بدهد که به نوعی بحث های بحث های شیعه و سنی را در مصر فعال کرد. این موضوع نه تنها مردم مصر را آسیب پذیر کرد، بلکه می توانست منجر به دامن زدن به شکاف های قومی در منطقه شود. بنابراین بنده با بحث شما موافق نیستم. سیاست های مُرسی در راستای منافع آمریکا نبود. همین موضوع افراط گرایی و دامن زدن به اختلافات شیعه و سنی را آمریکایی ها دنبال نمی کنند. آمریکا به دنبال حفظ سیستم "دولت" در منطقه است تا منافع ژئوپلتیک آن حفظ شود و این وابستگی زیادی به حفظ ثبات سیاسی کشورها دارد.
در حوزه تحولات سوریه نیز مسئله آمریکایی ها این است که چگونه راهی پیدا کنند که هم اسد برود و هم سیستم دولت حفظ شود. آمریکا در این دوگانگی نتوانسته است تا کنون به راهکاری دست پیدا کند. به همین دلیل نیز تا به امروز تصمیم جدیی نگرفته است. اگر نظام دولت در خاورمیانه به چالش کشیده شود، خروجی آن فعال شدن شکاف های قومی- مذهبی و حتی بروز جنگ داخلی است. در نتیجه چنین رویدادی، ممکن است سیستم دولت در بین متحدان آمریکا در منطقه مثل عربستان تضعیف شود. بنابراین فکر نمی کنم سیاست هایی که مُرسی دنبال می کرد، در جهت منافع آمریکا بود. آمریکا طی یک روند متوجه شد که تداوم سیاست های مُرسی می تواند به نوعی به شکاف مذهبی و افراط گرایی در منطقه دامن بزند. فراموش نکنیم که مصر کشور بسیار مهمی در خاورمیانه است. با وجود اقتصاد ضعیف و ورشکسته و درگیریهای خیابانی، مصر به لحاظ سنتی یک وزنه سنگین در معادلات سیاسی منطقه محسوب می شود. بنابراین حفظ مصر برای آمریکاییها خیلی مهم است. یک لحظه از دست دادن مصر برای آمریکایی ها مثل کابوس است. از دست دادن این کشور می تواند منافع آمریکا و اسرائیل را در منطقه با خطر جدی مواجه کند. از همین رو ایالات متحده ترجیح می دهد با لایه های میانهروتر و سکولارتر مصر که منافع خود را در حفظ روابط نزدیک با آمریکا می دانند کار کند. در چنین چارچوبی، باید نهادهای نظامی، امنیتی و همچنین نهاد بوروکراتیک وزارت خارجه نقش اساسی داشته باشند. به همین دلیل هم پس از دخالت نظامیان در برکناری مُرسی، آمریکا و دولت این کشور مشخص نکرد که این دخالت را کودتا می داند یا خیر.
در چارچوب همان روند ایدئولوژیک هم به نظر می رسد آمریکایی ها از تداوم حکومت مُرسی منفعت استراتژیک کسب می کردند. چرا که تداوم خط مشی ایدئولوژیک مُرسی تحت تاثیر چارچوب های فکری و نظری اخوانی می توانست شکاف ها و تضادها را به زیان دشمنان و رقبای آمریکا در منطقه به ویژه ایران تبدیل کند. از این لحاظ حتی نقش و نفوذ منطقه ای رقبای آمریکا می توانست محدودتر شود. به طور مثال پس از تحولات مصر، حماس از دامان ایران جدا شد و به آغوش پدر معنوی خود بازگشت. این نکات به هر حال می توانست و می تواند برای آمریکایی ها حائز اهمیت باشد؟
در این مورد باید محتاط بود. سیاست خارجی آمریکا در منطقه خاور میانه اینگونه هم نیست که همه مسائل را صرفا از عینک رقابت با ایران ببیند. مسئله ایران و آمریکا و موضوع مهار نقش ایران در منطقه از مباحثی است که آمریکایی ها در حال حل و فصل آن هستند. به نظر من روابط ایران و آمریکا تا ابد در چنین سطحی باقی نخواهد ماند. بخشی از نخبگان آمریکایی در حال پذیرش این نکته هستند که ایران یک قدرت منطقه ای است و از همین حیث باید با این کشور وارد گفت و گو و مذاکره شد. پس از انتخابات ریاست جمهوری ایران و انتخاب آقای روحانی نیز بیشتر از پیش امیدوار شده اند که این اتفاق بیفتد. بنابراین نباید مسائل مصر را صرفا از زاویه ایران دید. یعنی آمریکا برای تحت تاثیر قرار دادن ایران، وارد نوعی سازش با سیاست خارجی اخوانی شود. فراموش نکنیم که منافع امنیتی در خاورمیانه برای آمریکایی ها فوق العاده حیاتی است. به نظر من حکومت مُرسی در حال حرکت به سمت سیاست خارجی ایدئولوژیک و غیر قابل پیش بینی بود و در مسائل سیاست داخلی از جمله ایجاد تعادل بین نیروهای سیاسی و سروسامان دادن اقتصاد هم ناکارآمد. به همین دلیل نیز آمریکایی ها نگران بودند که با ایجاد بی ثباتی در مهمترین کشور عربی منافع خود را در منطقه را از دست بدهند. همانگونه که در ابتدا گفتم آمریکایی ها در انتخاب بین منافع و ارزش ها در نهایت منافع را پیگیری می کنند. باید با این تحلیل که حکومت اخوانی میانه رو می توانست تضادها و شکاف های درون سیاست خارجی آمریکا را پر کند، با احتیاط برخورد کرد.
توجه داشته باشید که اخوانِ مدل مصر با اخوانِ مدل تونس، سوریه و ترکیه تفاوت دارد. چون ویژگی های ساخت قدرت، ژئوپلتیک و عوامل شکل دهی دولت است که به روندهای ایدئولوژیک در درون هر کشوری جهت می دهد. تحت تاثیر همین ویژگی ها است که اخوانِ تونس از اخوانِ مصر ملایمتر است. به هر حال تونس نزدیک به اروپا است و اقتصاد این کشور به نوعی به اقتصاد اروپا و مسئله توریسم و غیره وابسته است. اخوانِ ترکیه نیز به دلیل فعالیت در چارچوب کمالیسم و ساختارهای سکولار به یک نوع سازش هایی دست یافته است. اخوانِ سوریه نیز تحت تاثیر ساخت سیاست و قدرت در همین کشور است. به طور مثال از دست دادن بلندی های جولان و دشمنی با اسرائیل، سیاست های اخوانِ سوریه را به شدت تحت تاثیر خود قرار می دهد. مثلا حتی اگر در سوریه حکومت اخوانی قدرت را به دست بگیرد، دشمنی با آن اسرائیل در میان مردم سوریه در چارچوب هدف ملی پس گیری سرزمین ادامه خواهد یافت. در مورد مصر، شرایط متفاوت تر است. مردم مصر به دلیل شکست های مکرر مصر از اسرائیل ، یک نوع تنفر عمومی از این رژیم دارند و نمی توانند دشمنی اسرائیل را از خود دور کنند. در خیابان های قاهره ضدیت با اسرائیل یک پدیده نهادینه شده است. اگرچه نهادهای امنیتی، نظامی و بوروکراتیک به دلیل کمک های مالی که از آمریکا دریافت می کنن