۰ نفر
۴ مهر ۱۴۰۴ - ۱۳:۵۰
برهان محقّق اصفهانی بر وجود خدا

محمد حسین غروی اصفهانی، معروف به کمپانی، در منظومه تحفه الحکیم، برهانی بر وجود خداوند اقامه کرده است که به لحاظ امتیازهایی که دارد مورد توجه صاحب نظران واقع شده است.

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، محمد حسین غروی اصفهانی، معروف به کمپانی، در منظومه تحفه الحکیم، برهانی بر وجود خداوند اقامه کرده است۱ که به لحاظ امتیازهایی که دارد مورد توجه صاحب نظران واقع شده است. برهان ایشان چنین است: (واجب الوجود موجود است)؛ زیرا اگر واجب الوجود معدوم باشد در این صورت، عدم چنین معدومی یا به این دلیل است که او حقیقتی ممتنع الوجود است و یا به این دلیل است که او یک حقیقت ممکن الوجود است که علت وجودش موجود نیست؛ زیرا هر ذات معدومی بخاطر یکی از این دو صورت معدوم است و به هر تقدیر خُلفِ [فرض] لازم می آید. چرا که فرض این است که موضوع این گزاره، حقیقتی واجب الوجود بالذات دارد بنابراین، حقیقت واجب الوجود نمی تواند معدوم باشد، پس او موجود است.

بنابر روایت مجمع جهانی شیعه شناسی، برهان محقق اصفهانی را می توان با توضیح بیشتری این گونه تقریر کرد که:

(حقیقتی که واجب الوجود است، نه ممتنع بالذات است و نه ممکن بالذات)

اما (هر معدومی یا ممتنع بالذات است و یا ممکن بالذات)

که بر اساس شکل دوم قیاس های اقترانی، چنین نتیجه می دهد که (حقیقتی که واجب الوجود است معدوم نیست). بنابراین، او موجود است و گرنه ارتفاع نقیضین لازم می آید.

صغرای این قیاس بدیهی است و بر فرض نظری بودن آن، در اثبات آن می توان چنین گفت: (هیچ ممکن بالذاتی، واجب الوجود بالذات نیست) و گرنه بخاطر صدق امکان ذاتی بر موضوع این گزاره، باید چنین ذاتی به خودی خود، ضرورت وجود نداشته باشد و بخاطر صدق وجوب ذاتی بر آن باید او به خودی خود، ضرورت وجود داشته باشد و چنین چیزی تناقض و باطل است. پس باید گفت گزاره (هیچ ممکن بالذّاتی واجب بالذات نیست) درست است و درستی آن مستلزم درستی عکس مستوی آن است. پس درست است بگوئیم که (هیچ واجب بالذاتی ممکن بالذات نیست.)

از طرفی هیچ ممتنع بالذاتی واجب بالذات نیست و گرنه تناقض لازم می آید؛ زیرا بخاطر صدق امتناع ذاتی بر موضوع این گزاره، باید این ذات، به خودی خود، ضرورت عدم داشته باشد و بخاطر صدق وجوب ذاتی بر آن باید چنین ذاتی ضرورت وجود داشته باشد؛ پس او هم باید موجود باشد و هم معدوم و این تناقض و باطل است، پس باید گفت که گزاره (هیچ ممتنع بالذّاتی واجب الوجود نیست) درست است و درستی آن مستلزم درستی عکس مستوی آن است. پس باید گفت (هیچ واجب بالذاتی ممتنع بالذات نیست). بنابراین، ثابت شد که ذاتی که واجب بالذات است نه ممکن بالذات است و نه ممتنع بالذات.

در اثبات کبرای این قیاس، می توان چنین گفت: ذاتی که معدوم است، بخاطر نداشتن وجود، ضروری الوجود نیست و هرچه ضروری الوجود نباشد یا به حسب ذات و به خودی خود، ضروری العدم است و یا ضروری العدم هم نیست. در صورت اوّل چنین ذاتی ممتنع بالذات است و در صورت دوم ممکن بالذات است. چون طبق فرض نه ضرورت وجود دارد و نه ضرورت عدم. بنابراین، هر معدومی یا ممتنع بالذات است و یا ممکن بالذات و در نتیجه با اثبات صغری و کبرای قیاس، نتیجه درست بوده و مدعای ما حق است.

خلط حمل اولّی با حمل شایع

علامه طباطبایی که از شاگردان محقق اصفهانی بوده اند، برهان استاد خویش را تام ّ و تمام ندانسته و این برهان را چنین نقد کرده اند که در این برهان بیان حمل اولی و شایع خلط شده است. زیرا واجب الوجود، واجب الوجود است به حمل اولی نه به حمل شایع. چون او مفهومی ذهنی است که نفس، آن را انشاء و ایجاد کرده است و چون مفاهیم زیادی وجود دارند که بر خودشان به حمل شایع حمل نمی شوند؛ مثل مفاهیم جزئی و شخصی و فرد و نظایر آن؛ از این رو، محتمل است عنوان واجب الوجود (که به حمل اولی واجب الوجود است) به حمل شایع، واجب الوجود نباشد و روشن است که صرف حمل واجب الوجود بر یک عنوان و صدقش بر آن، در یقین به تحقق خارجی داشتن او کافی نیست.۲

در تحریر این اشکال، گفته شده که لازم و ملزوم باید با هم سنخیت داشته باشند، از این رو، اگر مفهومی ملزوم چیزی بود لازم این ملزوم، فقط از سنخ مفهوم است و اگر ماهیتی ملزوم چیزی بود لازم او فقط از سنخ ماهیت است و نیز اگر موجود عینی ملزوم چیزی بود لازم او فقط از سنخ وجود عینی است.

با توجه به این مقدمه می گوئیم: واجب الوجود به لحاظ مفهومی یک مفهوم ذهنی است که نفس، آن را انشاء و ایجاد کرده است. این مفهوم به حمل شایع، ممکن الوجود است، گرچه به حمل اولی واجب الوجود است.

اما به لحاظ خارجی، تحقق واجب الوجود مشکوک است و اگر او ممتنع الوجود باشد. این خلاف طبیعت او نیست؛ زیرا لازمه مفهوم، فقط مفهوم است و مفهوم جز با مفهوم، ملازمه ندارد. از این رو، مفهوم واجب الوجود هرگز نمی تواند مقتضی و مستلزم وجود عینی باشد. و اگر تحقق مصداق واجب الوجود در خارج بخاطر نبود علت باشد، باز هم لازم نمی آید که واجب در تحت ممکن مندرج باشد؛ زیرا مفهوم واجب، فردی از واجب نیست؛ بلکه مفهومِ واجب، فرد و مصداقی از مصادیق ممکن الوجود است.۳

توضیح اشکال

گویا ناقد محترم پنداشته اند که خلاصه برهان محقق اصفهانی این است که معدوم بودن واجب در خارج از ذهن با اقتضای مفهوم واجب الوجود، ناسازگار است؛ یعنی تقریر برهان بدین گونه است که اگر واجب الوجود در خارج معدوم باشد، این امر با اقتضای مفهوم واجب الوجود سازگار نیست؛ زیرا از نظر مفهومی اقتضای این مفهوم این است که (واجب الوجود، واجب الوجود باشد)، ولی معدومِ ممتنع بودن یا معدومِ ممکن بودن، نافی واجب الوجود بودنِ او است و روشن است که بین واجب الوجود بودن و نفی وجوب ذاتی، ناسازگاری وجود دارد، پس به دلیل این ناسازگاری، نمی توان واجب الوجود را معدوم دانست.

براین مبنا، ناقد و محرر محترم اتهام خلط بین حمل اولی و حمل شایع را متوجه مستدل می سازند و اشکال می کنند که معدوم بودن واجب الوجود در خارج، با مقتضای طبیعت این مفهوم منافاتی ندارد؛ چرا که لازمه و مقتضای مفهوم، فقط از سنخ مفهوم است نه از سنخ وجود عینی. ازاین رو، وجود عینی و خارجی واجب الوجود از لوازم مفهوم واجب الوجود نیست تا نبودن آن، نافی اقتضای مفهوم واجب الوجود باشد. بنابراین، گرچه مفهوم واجب الوجود اقتضا دارد که این مفهوم به حمل اولی، واجب الوجود باشد. اما از آن جا که وجود خارجی واجب از لوازم این مفهوم نیست و این مفهوم اقتضائی نسبت به موجودیت خارجیِ واجب ندارد، بنابراین، معدومِ ممتنع یا معدومِ ممکن بودنِ مصداق با اقتضای مفهوم، سازگار است. چرا که مصداق این مفهوم می تواند به حمل شایع، ممتنع یا ممکن باشد و در عین حال، مفهوم واجب الوجود اقتضاء کند که به حمل اولی واجب الوجود باشد و بنابراین، این ادعاء که معدوم بودن واجب الوجود با اقتضای مفهوم واجب الوجود ناسازگار است، درست نیست.

پاسخ: اشکال فوق از چند جهت قابل تأمل است.

اولاً، برهان محقق اصفهانی یکی از انواع برهان های صدّیقین است؛ زیرا تنها با تکیه بر حقیقت خدا که چیزی جز وجود او نیست وجود خدا را اثبات می کند. نه از نوع به اصطلاح (برهان وجودی) که در آن از مفهوم ذهنیِ واجب الوجود، وجود عینی خداوند را نتیجه می گیرند، یعنی در این برهان ادعا نشده است که معدوم بودن واجب الوجود با مقتضای مفهوم واجب الوجود ناسازگار است تا اشکال پیش گفته، متوجه این برهان شود؛ بلکه آنچه در این برهان ادعا شده این است که معدوم بودن واجب با طباع و حقیقت واجب الوجود (که مطابَق مفهوم واجب الوجود است) ناسازگار است، این ناسازگاری به این خاطر است که انکار هستیِ واجب الوجود، به معنای انکار موجودیت ذات و حقیقتی است که به واقع، واجب الوجود است؛ یعنی کسی که منکر وجود واجب است، منظورش این است که ذاتی که واقعاً دارای یک حقیقت واجب الوجود است موجود نیست. در این صورت است که انکار وجود واجب معنادار است؛ زیرا انکار هستیِ ذات و هویتی که واقعاً دارای حقیقت واجب الوجود نیست، انکار وجود واجب نخواهد بود. بنابراین، موضوع گزاره (واجب الوجود معدوم است)، ذات و هویتی است که به واقع دارای حقیقت واجب الوجود است و به اصطلاح منطقی، باید این ذات حتماً به حملِ شایع، واجب الوجود باشد. در غیر این صورت، شما نفی و انکار وجود حقیقت دیگری را به حساب نفی و انکار وجود واجب پنداشته اید که این خلاف فرض است؛ چون فرض در این جا این است که چیزی که حقیقت واجب الوجودی دارد، موجود نیست و دراین جاست که روشن می شود که برهان محقق اصفهانی تام ّ و نتیجه بخش است؛ زیرا بر این اساس، از یک سو، موضوع گزاره (واجب الوجود معدوم است) باید واقعاً واجب الوجود باشد (و گرنه شما واقعا نفی موجودیت واجب الوجود نکرده اید) و از سویی، طبق فرض، واقعاً چنین موضوعی باید معدومِ ممتنع و یا معدومِ ممکن باشد. از این رو، یک ذات هم باید به حمل شایع واجب الوجود باشد و هم باید به حمل شایع معدومِ ممتنع یا معدومِ ممکن باشد، و روشن است که ممتنع یا ممکن بودن حقیقت واجب الوجود با طباع و حقیقت واجب الوجود سازگاری ندارد؛ چون این نکته واضح است که وجوب ذاتی با امتناع یا امکان ذاتی در یک حقیقت واحد، قابل جمع شدن نیست.

به بیان دیگر، ادعای معدوم بودن واجب الوجود، همانند ادعای موجود بودن ممتنع الوجود بالذات است؛ یعنی همان گونه که موجود بودن ممتنعِ بالذات با حقیقت ممتنع بالذات سازگاری ندارد، و موجب نفی حقیقت ممتنع بالذات و انقلاب او به حقیقت واجب یا ممکن می گردد ـ به این دلیل که چیزی که موجود است، امکان ندارد، ذاتاً وجود برای او ممتنع باشد ـ معدوم بودن واجب الوجود هم با حقیقت واجب الوجود بالذات، سازگار نیست و موجب نفی حقیقت واجب و انقلاب او به حقیقت ممتنع بالذات یا ممکن بالذات می گردد بنابراین، روشن شد آنچه در این برهان ادعا شده است، ناسازگاری حقیقت واجب با ممتنع یا ممکن بودن او است نه ناسازگاری مفهوم واجب الوجود با ممتنع یا ممکن بودن او، و از همین رو نباید این برهان را از سنخ برهان های وجودی ای دانست که براساس ناسازگاری مفهوم واجب الوجود با ممتنع یا ممکن بودن او، تدوین و تنظیم می شوند و در نتیجه، اشکال پیش گفته که بر اساس پندار برهان وجودی بودن این برهان شکل گرفته وارد نخواهد بود.

ثانیاً، صرف نظر از این که این برهان، برهان وجودی است یا نه، این ادعا که مفاهیم هیچ گاه ملازم با وجود عینی مصداقشان نیستند، سخن باطلی است؛ بلکه باید گفت: به عکس، مفاهیمی که در معنای آنها مفهوم (وجود خارجی) یا مرادف های این مفهوم، بکار گرفته شده و در برگیرنده مفاهیم غیر وجودی نباشد، به قطع و یقین، مصداق عینی و خارجی دارند و چنین مفاهیمی به یقین، ملازم با وجود خارجیِ مصداقشان (البته به صورت استدعاء نه اقتضاء) خواهند بود. برای نمونه، مفهوم (موجود خارجی) به صورت استدعائی ملازم با تحقق مصداق خود است، برای اثبات این مدّعا، برهان های متعددی می توان آورد.

برهان اوّل؛ این که اگر مصداقِ مفهومِ (موجود خارجی) در خارج ذهن معدوم باشد، در این صورت، اگر این مصداق در حال معدوم بودن در خارج، هویت موجود خارجی بودن خود را از دست ندهد، در متن واقع تناقض لازم می آید چراکه بنابه فرض، این مصداق در خارج، هم موجود خارجی بودنِ خود را حفظ می کند و هم معدوم است.

و اگر در خارج، هویت موجود خارجی بودن خود را از دست بدهد، خُلف فرض لازم می آید؛ چون در این صورت، شما چیزی را با حقیقت دیگری معدوم می دانید نه مصداق مفهوم (موجود خارجی ) را حال آن که فرض این بود که مصداق مفهوم (موجود خارجی ) در خارج ذهن معدوم است نه چیز دیگری.

برهان دوم این که اگر گزاره (مصداق مفهوم موجود خارجی، در خارج معدوم است)، گزاره درستی باشد باید عکس مستوی این گزاره هم درست باشد؛ یعنی باید درست باشد که (برخی معدوم ها، مصداق مفهوم موجود خارجی در خارج اند) حال آن که روشن است که گزارهِ عکس نمی تواند درست باشد؛ زیرا اگر معدومی مصداق مفهوم موجود خارجی باشد به این معنااست که مفهوم موجود خارجی بر او صادق است؛ یعنی باید معدوم، موجود خارجی باشد حال آن که موجود بودن معدوم، آشکارا تناقض است.

اشکال: ممکن است گفته شود که سخن فوق را می توان به مفاهیمی همانند مفهوم (موجود خارجی هزار چشمی) نقض کرد؛ یعنی بنابه بیان بالا، این گونه مفاهیم باید مصداق خارجی داشته باشند، حال آن که روشن است که چنین مفاهیمی مصداق خارجی ندارند. بنابراین، این سخن و ادعا مخدوش است.

پاسخ: این است که مفهومِ (موجود خارجی هزار چشمی) مفهومی است که علاوه بر مفهوم (وجود) مفاهیم غیروجودی دیگری را نیز در بر می گیرد. برای مثال، در مجموعه این مفهوم، مفهوم (هِزار) که یک مفهوم کمّی و ماهوی است به کار رفته و مفاهیم ماهوی می توانند با حفظ هویت و حقیقت خود به نیستی متصف شوند؛ یعنی اتصاف ماهیات به عدم، موجب زوال آن ها و انقلاب حقیقت آنها به حقیقتی دیگر نمی شود. از این رو، ماهیت (هزار) در حال اتصاف به عدم، ماهیت هزار بودن خود را حفظ می کند، به خلاف مفهوم (موجود) یا مفهوم های مرادف با آن که حقیقت (موجود) بودن خود را با اتصاف به عدم باید از دست بدهد؛ زیرا اگر حقیقت (موجود) بودن در حال اتصاف به عدم و نیستی محفوظ بماند، تناقض لازم می آید. چرا که در این صورت، مصداق مفهوم (موجود معدوم) هم باید موجود باشد و هم معدوم و این آشکارا تناقض است، بر این اساس مفهوم (موجود خارجی هزار چشمی) به این خاطر که بخشی از مفهوم اش، مفهومی غیر وجودی است که مصداقش می تواند در خارج ذهن معدوم باشد، مجموعه این مفهوم هم می تواند در خارج ذهن، معدوم باشد و برای این مفهوم در آن جا مصداقی تحقق نداشته باشد چراکه هر حقیقت مرکب با نبود بخشی از آن، معدوم خواهد بود؛ چون یک مرکب تنها زمانی موجود است که همه بخش ها و جزءهای آن موجود باشند. بنابراین، مصداق مفهوم (موجود خارجی هزار چشمی) می تواند در خارج ذهن معدوم باشد، بدون این که تناقض یا انقلاب در حقیقت آن لازم آید. اما مصداق مفهوم (موجود خارجی) نمی تواند در خارج ذهن معدوم باشد؛ زیرا موجود خارجیِ معدوم، اگر در حال معدوم بودن در خارج، حقیقتِ موجود خارجی بودن خود را حفظ کند، در این صورت، موجود خارجیِ معدوم، بنابه فرض، هم موجود خارجی است و هم معدوم، و این آشکارا تناقض است و اگر حقیقتِ موجود خارجی بودن خود را حفظ نکند، با این انقلاب در حقیقت او، خلف فرض لازم می آید؛ چرا که در این صورت، شما چیزی را با حقیقت دیگری معدوم می دانید نه (موجود خارجی) را، حال آن که در حمل یک محمول باید موضوع به همان صورتی که عنوان موضوع (عقد الوضع) از آن حکایت می کند محفوظ باشد.

ثالثاً، گرچه برهان محقق اصفهانی را نمی توان از سنخِ به اصطلاح (برهان وجودی) دانست. اما با این همه و با توجه به مطالبی که در بخش دومِ پاسخ گفته شد، این برهان را می توان به شکل (برهان وجودی) تنظیم و تقریر کرد، بی آن که اشکال ناقد محترم متوجه آن گردد. تقریر این برهان به شکل زیر است.

تقریر برهان محقق اصفهانی به شکل برهان وجودی

در گزاره های ایجابیِ درست، نباید بین دو مفهومی که برای نشان دادن واقعیت موضوع و محمول به کار می رود ناسازگاری باشد؛ زیرا به طور کلی، معنای گزاره ایجابیِ (هر ج، ب است. ) این است که چیزی که مصداق مفهوم (ج) است مصداق مفهوم (ب) نیز هست و در نتیجه، باید دو وصف عنوانی موضوع و محمول در مصادیق موضوع، متحدالمصداق باشند و از همین رو نباید بین دو وصف عنوانیِ موضوع و محمول منافات و ناسازگاری باشد؛ بلکه باید آنها بتوانند در مصادیق مشترک با هم جمع شوند و گرنه این گزاره یک گزاره صادق و درست نخواهد بود. بر این اساس، وقتی پذیرفته ایم که (واجب الوجود بالذات، معدوم است) معنای این گزاره این است که چیزی که مصداق مفهوم (واجب الوجود بالذات) است مصداق مفهوم (معدوم) نیز هست؛ بنابر این، دو مفهوم (واجب الوجود بالذات) و (معدوم)، در مصادیق موضوع متحد المصداق اند.

از سویی چون می خواهیم مصادیق مفهوم (واجب الوجود بالذات) را معدوم بدانیم، از این رو، نباید این مصادیق از ناحیه انطباق مفاهیمِ به کار رفته در خود این مفهوم، مُلزم به موجود بودن باشند و گرنه چنین مفهومی، ممکن نیست با مفهوم (معدوم) متحدالمصداق باشد. بنابراین، برای این که بتوان گفت افراد و مصادیق مفهوم (واجب الوجود بالذات) مصادیق