مردی که صلیب سرخ جهانی را شگفت‌زده کرد!

نمایندگان صلیب سرخ مبهوت شخصیت حاج‌آقا ابوترابی بودند. بارهاوبارها از خلاقیت، شکوفایی و روح زندگی که در اردوگاه‌های تحت مدیریت معنوی ایشان جاری بود، با حیرت صحبت می‌کردند. همیشه می‌گفتند: ما در طول تاریخ فعالیت سازمان صلیب سرخ جهانی، در هیچ اردوگاه اسرایی در دنیا چنین چیزی را ندیده‌ایم.

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، این روزها خبر تقریظ پرمهر و حکیمانه مقام معظم رهبری بر کتاب «پاسیاد پسر خاک»، یک‌بار دیگر یاد حجت‌الاسلام‌والمسلمین سید علی‌اکبر ابوترابی فرد، سید آزادگان را برایمان زنده کرد.

بنابر روایت فارس، به همین مناسبت، در گفتگو با سعید اوحدی، رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران، به شخصیت بی‌بدیل حاج‌آقا ابوترابی، این اسوه ایثار و مقاومت می‌پردازیم. اوحدی که خود از آزادگان سرافراز و یار دیرین سید آزادگان در دوران اسارت بوده است، با بیان خاطراتی از حاج‌آقا ابوترابی تصویری زنده از «کمال انسانی» ارائه می‌دهد؛ کمالی که در بستر زندگی‌ای پر از انتخاب‌های سرنوشت‌ساز، از تغییر مسیر تحصیلی تا مبارزات انقلابی و سال‌ها رنج اسارت، شکوفا شد.

مردی که صلیب سرخ جهانی را شگفت‌زده کرد!


کمی از دوران اسارت و شخصیت حاج‌آقا ابوترابی برایمان بگویید.

اوحدی: آخرین لحظه‌ای که در اردوگاه «تکریت ۵» بعد از رحلت حضرت امام (ره) خدمت حاج‌آقا بودیم، شاید تلخ‌ترین شرایط برای همه اسرا بود. اگر از هر اسیری سؤال کنید که تلخ‌ترین روز اسارت شما چه روزی است، روزی که اسیر شدیم را تلخ‌ترین روز نمی‌دانند. بلکه روزی را می‌دانند که خبر رحلت حضرت امام به بچه‌ها رسید. هیچ‌وقت باور نمی‌کردیم که ما زنده باشیم و امام در بین ما نباشد.

بعد از رحلت حضرت امام، حاج‌آقا ابوترابی را به اردوگاه ۱۷ بردند که آنجا درگیری شده بود. بچه‌ها می‌خواستند برای حضرت امام (ره) مراسم عزاداری برپا کنند و بعثی‌ها ممانعت کرده بودند. بعثی‌ها با اسرا درگیر شده بودند و می‌دانستند که به‌هیچ‌وجه نمی‌توانند شرایط را آرام کنند، مگر اینکه حاج ابوترابی منتقل بشود. حاج‌آقا واقعاً سایه‌شان هم به بچه‌ها آرامش می‌داد. آن موقع حاج‌آقا را از اردوگاه ما بردند. دیگر ما از سال ۶۷ که امام به رحمت خدا رفتند تا سال ۶۹ از حاج‌آقا دور بودیم، خبری نداشتیم تا لحظه آزادی.

مردی که صلیب سرخ جهانی را شگفت‌زده کرد!


 در لحظه آزادی‌تان چطور حاج آقا ابوترابی را دیدید؟

اوحدی: پنجم شهریور بود. آخرین روز اسارت ما در اردوگاه تکریت ۱۷ بود. نیمه‌شبی آمدند و گفتند که سوار اتوبوس‌ها شوید تا آزاد شوید. بچه‌ها اعتماد نداشتند، اما وقتی وارد اردوگاه ۱۷ شدیم، فهمیدیم که آزادی نزدیک است. من در اسارت به‌عنوان مترجم بچه‌ها بودم. مسئولیت ترجمه مسائل و مشکلات اسرا و انتقال آن به نمایندگان را داشتم. کنوانسیون ژنو سازمان ملل، بندی دارد که بر اساس آن نمایندگان صلیب سرخ باید هنگام آزادی اسرا از آن‌ها سؤال کنند که آیا می‌خواهید شما به کشورتان برگردید یا می‌خواهید پناهنده بشوید؟ نمایندگان میزی گذاشتند و نشستند. دیگر برایمان مسجل شد که آزادی‌مان قطعی است. من به‌عنوان مترجم رفتم کنار میز نشستم و بچه‌ها می‌آمدند. سؤال را که می‌پرسیدم، هر کسی چیزی می‌گفت. یکی لطیفه می‌گفت، یکی تیکه می‌انداخت، هر کس به این نمایندگان چیزی می‌گفت. به بچه‌ها گفتم بالاخره اینها می‌گویند این سؤال را بپرسید. بعد از سؤال و جواب بچه‌ها باعجله از آسایشگاه می‌آمدند و سوار اتوبوس‌ها می‌شدند که از اردوگاه تکریت به سمت مرز حرکت کنیم.
یک‌مرتبه نگاه کردم دیدم که به فاصله حدود ۴۰-۵۰ متر آن‌طرف‌تر سایه‌ای حرکت می‌کند. در یک‌لحظه من احساس کردم که شاید مثلاً سربازهای بعثی کسی را نگه داشتند چون ما تقریباً آخرین گروهی بودیم که داشتیم آزاد می‌شدیم. دیگر معطل نشدم. یک‌مرتبه بی‌اختیار رفتم به سمت آن آسایشگاهی که آنجا بود. به پنجره‌های آسایشگاه میل‌گرد جوش داده بودند که فقط در حد یک‌دست می‌توانست از این میل‌گردها بیرون بیاید. به پشت پنجره که رسیدم، داخل را نگاه کردم. حاج‌آقا ابوترابی آنجا بود. با نیروی خاصی داد زدم: «بچه‌ها بیایید. به خدا حاج‌آقا اینجاست». ما فکر می‌کردیم که آخرین گروهی هستیم که برمی‌گردیم ایران، ولی حاج‌آقا را نگه داشته بودند. همه از اتوبوس‌ها پیاده شدند و به سمت ما دویدند. یک‌مرتبه تمام ۱۲۰ نفر از چهارتا اتوبوس آمدند. هیچ‌کسی نمی‌توانست جلوی بچه‌ها را بگیرد؛ نه سربازان بعثی، نه نمایندگان صلیب سرخ جهانی. بچه‌ها به صف ایستادند تا با حاج‌آقا وداع کنند. ایشان