در ابتدا لازم است از برگزارکنندگان محترم، کلاب علوم سیاسی و انجمن علوم سیاسی دانشگاه یزد و مجری عزیز جناب آقای دکتر دهقاندار صمیمانه تشکر کنم.
در حال حاضر حداقل سه شاخه از راستگرایان دینی وجود دارد. هندوهای راستگرا که هم اکنون قدرت را در هند در دست دارند. یهودیان ارتدوکس و اولترا ارتدوکس که نفوذ فراوانی در دولت و جامعه کنونی اسرائیل دارند و بالاخره راستگرایان مسیحی که در اینجا راستگرایان مسیحیت انجیلی مورد نظر است. اینان نیز نفوذ فراوانی در جامعه و نیز سیاست خارجی امریکا دارند. علیرغم شباهتهای این سه گروه، امّا در اینجا در مورد گروه سوم و در شش فراز صحبت خواهیم کرد.
۱-جنگ غزه: در مجموع جنگ غزه و دلائل و نتایجش به مراتب بیش از جنگی است بین اسرائیل و حماس. مضافاً که از نظر راستگرایان امریکایی این «دینیترین» جنگ دهههای اخیر است. آنان صریحاً میگویند این جنگی دینی است. سناتور لیندسی گراهام، فرزند کشیش بزرگ اونجلیستها، بیل گراهام، در همان روزهای نخستین چنین گفت: «ما در جنگی دینی قرار داریم. من طرفدار اسرائیل هستم». و سپس خطاب به آنان افزود: «به دفاع از خود برخیزید و آنچه را لازمه آن است انجام دهید. سرزمینتان را پاکسازی کنید.»
این جنگ سه بخش عمده دارد: ۱- فلسطینیها و حماس: عملیات حماس هم برای اسرائیلیها و هم برای دیگران شوکآور بود. این نشان دهنده رشد کمی و کیفی آنها است. صرف نظر از عملیات دو سه روز نخستین، اینکه علیرغم اشراف امنیتی اسرائیلیها و متحدانشان و تلاش فراوان آنها جهت آزادسازی گروگانها، حماس توانست آنان را در مخفیگاههای خود نگاه دارد، خود نشاندهنده رشد عملیاتی یاد شده است. امّا موضوع در آنجا که به فلسطینیها مربوط میشود، اینکه علیرغم حملات دائمی و وحشیانه هوایی آنان هیچگاه سخنی علیه حماس نگفتند که خود قابل تأمل است. اگر چنین بود رسانههای طرفدار اسرائیل روز و شب آن را در رأس اخبار قرار میدادند.
۲- اسرائیل: یهودیان افراطی در داخل جامعه اسرائیل در سالهای اخیر رشد چشمگیری داشتهاند و به احتمال فراوان این جریان ادامه خواهد یافت. آنها احساس قدرت میکنند و چنین احساسی سبب اصلی افراطی شدن آنها است. عموماً قدرت تمایل به توسعهطلبی را به همراه دارد، خصوصاً اگر متکی به ناسیونالیسمی قومی و ملی و دینی باشد.
نکته دیگر اینکه این کشور در بافت منطقه خاورمیانه عربی جایگیر شده است. نفوذ آنها در سه کشور امارات، مراکش و بحرین به گونهای نهادینه شده و اینان بیش از اسرائیل خواهان این نفوذ هستند و احساس میکنند بدان نیاز دارند. عربستان هم علیرغم عدم وجود رابطه سیاسی، تا حدودی چنین شده است. این جریان مانع از شکلگیری اجماع عربی در برابر تجاوزات اسرائیل بوده و هست.
۳- نظام بین الملل: مدتها است که نظام بین الملل بدان صورت که در ایام جنگ سرد و یا حتی بعد از آن وجود داشت، دیگر وجود ندارد. رشد چین، تضعیف موقعیت جهانی امریکا، بحران اوکراین، سربرآوردن اقتصادهای نوظهور که به دنبال خود سیاستهای مستقل نوظهور را موجب شده و میشود، همگی در این از هم گسیختگی موثر بوده است و چون چنین است هر قدرتی میکوشد از بحرانهای پیش آمده به نفع موقعیت حال و آینده خود سود جوید.
نمونه آن بحران اوکراین است. جنگ اوکراین به مراتب بیش از جنگ دو کشور است، مجموعه غربی میکوشد از طریق تضعیف روسیه که خود مطلوب است، چین را تضعیف کند. جنگ غزه هم به نوعی چنین است و البته در حال حاضر نه در حد و اندازه اوکراین؛ و بعید نیست آینده آن به همین میزان اهمیت یابد. نکته دیگر در مورد غزه درهم تنیدگی روابط بین کشورها و مخصوصاً اهمیت یافتن فضای مجازی در شکل دادن به افکار عمومی است. عموم کسانی که نسبت به فلسطینیها همدردی نشان میدهند عمیقاً تحت تاثیر تصاویر و گزارشهایی هستند که در فضای مجازی منتشر میشود.
۲- گفتیم که نظام بین الملل عملاً نظام بودن و قاعدهمند بودن خود را از دست داده است. این سخن در مورد واقعیتهای کنونی فکری و فرهنگی هم صحیح است و با نوعی «شناوری» این واقعیتها مواجه هستیم. قبلاً چنین نبود، استدلال میکردند و تابع موج ایجاد شده نبودند. این جریان پس از جنگ اوکراین تشدید شد. این جنگ افکار و احساسات توده مر دم در جهان اول و خاصه در اروپا را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. احساسات ضد روسی در این کشورها و خصوصاً در ماههای اول و احساسات مثبتشان نسبت به اوکراین، به واقع غیرقابل انتظار بود. برای نمونه در شهری چون فلورانس اینان کوشیدند تابلوی کوچکی که بر آن نوشته شده بود که چند ماهی داستایوفسکی، نویسنده شهیر روس، در آنجا اقامت داشته، پایین آوردند. یا به تعبیر نخستوزیر مجارستان اوکراین یکی از فاسدترین کشورها است نه تنها در مورد مسائل مالی و اقتصادی، بلکه در مسائل حقوق بشری نیز. البته سخن او با توجه به معیارهای اتحادیه اروپا است.
۳- مفهوم راستگرایی: در گذشته و خصوصاً در ایام جنگ سرد راستگرایی مفهوم مشخصی داشت. ضد چپ، ضد شوروی، ضد سوسیالیسم، حتی سوسیالیسم اروپایی، و به طور کلی ضد ترقیخواهی بود. مدل مطلوبش امریکا و غرب و اقتصاد آزاد و لیبرالیسم و بلکه به نوعی نئولیبرالیسم بود، ب